==آثار==
*نیایش خدایا ! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم، و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.خدایا ! تو این چنین کردی تا به غیر از تو مجبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایهی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم ...خدایا ! تو را بر همه این نعمتها شکر میکنم...<ref>فلش کارت دست نیاز، مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref> *پرگشایم
«خوش دارم که در نیمههای شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم؛ محو عالم بینهایت شوم؛ از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطهور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.»
*توکّل و رضا
«تو را شکر میکنم که از پوچیها، ناپایداریها، خوشیها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی؛ لذّت مبارزه را به من چشاندی؛ مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالأخره در شهادت است.
*میخواستم شمع باشم
« همیشه میخواستم که شمع باشم؛ بسوزم؛ نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمة حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. میخواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. میخواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. میخواستم فریاد شوق[سر بدهم] و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.(به نظرمیرسد کلماتی جاافتاده یا تکرار شده است) میخواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا کنم. میخواستم آنچنان نمونهای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجّتی برای چپ و راست نماند؛ طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکة سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .»
*در سرزمین کفر، تو بودی
« خدایا! میدانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظهای تو را فراموش نکردم. همهجا به طرفداری حق قیام کردهام؛ حق را گفتهام؛ از مکتب مقدّس تو در هر شرایطی دفاع کردهام؛ کمال و جمال و جلال تو را به همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردهام و از تهمتها و بدگوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر میشد و کمتر کسی جرأت میکرد که از مکتب مقدّس تو دفاع کند، من در همه جا، حتّی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر میافراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همة مخالفین را وادار به احترام میکردم و تو ای خدای بزرگ! خوب میدانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرّک دیگری جز تو نمیتوانست داشته باشد.»
*دنیا
« دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست. در این دنیا، همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده؛ وسایل و ابزار کار فراوان است؛ عالیترین نمونههای صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزهها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکستة یتیمان، از نمونههای ظلم و جنایت تا فرشتگان حقّ و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچههای خلقت مشغول کردهاند. هر کسی به شأن خود به چیزی میپردازد، ولی کسانی یافت میشوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمیشوند. این نمونههای زیبای خلقت را دوست دارند و میپرستند.»
*تو مرا عشق کردی
«خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشّاق بسوزم؛ تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم؛ تو مرا آه کردی که از سینة بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم؛ تو مرا فریاد کردی که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جبّاران اعلام نمایم؛ تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا! تو پوچی لذّات زودگذر را عیان نمودی؛ تو ناپایداری روزگار را نشان دادی؛ لذّت مبارزه را چشاندی؛ ارزش شهادت را آموختی.»
*سهطلاقه
«من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبّت سوزاند. مقیاسها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواستههای عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافیها را سهطلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز، به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهمترین و اساسیترین پایة پیروزی من در این امتحان سخت باشد.»
*آرامش غروب
«خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همة حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجههای هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند؛ قلب سوزانم را بگشاید؛ آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصارة حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم؛ عقدهها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی میکنند، بگشایم؛ غمهای خستهکنندهای را که حلقومم را میفشرند و دردهای کشندهای که قلبم را سوراخ سوراخ میکند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدّل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من، دیوانهوار همة وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی میگذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشانها بگذرم و برای لقای پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذّت ببرم.»
*آفرینش دریا
«خدایا! تو را شکر میکنم که دریا را آفریدی؛ کوهها را آفریدی و من میتوانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بینهایت به پیش برانم و بدین وسیله، از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا! تو را شکر میکنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من مرحمت؟ کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.»
*سوگند
«خدایا! به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی(ع) سوگند، به حسین(ع) سوگند، به روح سوگند، به بینهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روحافزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوهزنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیباییام. چه زیبا است همدرد علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پستترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بیانصاف نفرین شنیدن! چه زیبا است در کنار نخلستانهای بلند در نیمههای شب، سینة داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن!چه زیبا است که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعة تمامعیارعلی شدن.»