در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگهای نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد میبرد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آنها حلالیت طلبید. گویی همه میدانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را میبینند و چشمها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادتهای ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع میباشد.
<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]</ref>
*زندگینامه 2
آشنایی شهید چمران با همسرشان در جنگ های مکرر بسیار دوستانه و قابل توجه بود. چمران هم آن زمان به عربی تسلط پیدا کرده بود و با خانمش عربی صحبت می کرد. خانم جابر عاشق دکترچمران است و طبیعی است که همه یک علاقه فوق العاده به دکتر داشتیم. به طریق اولي ایشان هم احساس می کرد با جان و دل به دکتر عشق می ورزد چون می دید دکتر از صبح تا شب خود را نذر بچه های یتیم و مسلمان کرده است.
خانم جابر هم با کسی ازدواج کرده بود که خودش را وقف این مسائل کرده است. کسی که محدود به یک زندگی زناشویی عادي نبود. دکتر هم به خاطر شناختی که از ایشان داشت ایشان را انتخاب کرده بود.
الگوی ازدواج این دو بزرگوار بر روي خیلی ها در لبنان حتی در ایران تاثير گذاشت و چنین ازدواجهایی بین لبنانی ها و ایرانیان شکل گرفت، چرا كه شهيد چمران وقتی می خواهند مهریه را ذکر کنند می نویسند پنج سال خدمت به شیعیان ایران . اینها را می توانم به اسم نام ببرم. ارتباط آنان بسیار گرم و صمیمی بود، دکتر گاهی یکی دو شب به خانه نمی آمد و مي رفت بیروت. خانه شان در سور بود. طوری نبود که همیشه در کنار هم باشند. خانم جابر نوشته هایی درباره دکتر دارد که قبل از شهادت دکتر نوشته و نوشته هایی هم بعد از رحلت ایشان دارد که از لحاظ ادبی و در زبان ادبیات عرب فوق العاده زیباست و از بزرگترین روزنامه های لبنان بعضی از متون را چاپ کرده بود. روزنامه السفیر چندين متن فوق العاده زیبا را چاپ کرده بود.» rId5 <ref>سایت نویدشاهد</ref>
==آثار==
*نیایش خدایا ! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم، و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.خدایا ! تو این چنین کردی تا به غیر از تو مجبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایهی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم ...خدایا ! تو را بر همه این نعمتها شکر میکنم...<ref>فلش کارت دست نیاز، مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref> *پرگشایم
«خوش دارم که در نیمههای شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم؛ محو عالم بینهایت شوم؛ از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطهور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.»
*توکّل و رضا
«تو را شکر میکنم که از پوچیها، ناپایداریها، خوشیها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی؛ لذّت مبارزه را به من چشاندی؛ مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالأخره در شهادت است.
*میخواستم شمع باشم
« همیشه میخواستم که شمع باشم؛ بسوزم؛ نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمة حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. میخواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. میخواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. میخواستم فریاد شوق[سر بدهم] و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.(به نظرمیرسد کلماتی جاافتاده یا تکرار شده است) میخواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا کنم. میخواستم آنچنان نمونهای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجّتی برای چپ و راست نماند؛ طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکة سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .»
*در سرزمین کفر، تو بودی
« خدایا! میدانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظهای تو را فراموش نکردم. همهجا به طرفداری حق قیام کردهام؛ حق را گفتهام؛ از مکتب مقدّس تو در هر شرایطی دفاع کردهام؛ کمال و جمال و جلال تو را به همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردهام و از تهمتها و بدگوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر میشد و کمتر کسی جرأت میکرد که از مکتب مقدّس تو دفاع کند، من در همه جا، حتّی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر میافراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همة مخالفین را وادار به احترام میکردم و تو ای خدای بزرگ! خوب میدانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرّک دیگری جز تو نمیتوانست داشته باشد.»
*دنیا
« دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست. در این دنیا، همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده؛ وسایل و ابزار کار فراوان است؛ عالیترین نمونههای صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزهها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکستة یتیمان، از نمونههای ظلم و جنایت تا فرشتگان حقّ و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچههای خلقت مشغول کردهاند. هر کسی به شأن خود به چیزی میپردازد، ولی کسانی یافت میشوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمیشوند. این نمونههای زیبای خلقت را دوست دارند و میپرستند.»
*تو مرا عشق کردی
«خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشّاق بسوزم؛ تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم؛ تو مرا آه کردی که از سینة بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم؛ تو مرا فریاد کردی که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جبّاران اعلام نمایم؛ تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا! تو پوچی لذّات زودگذر را عیان نمودی؛ تو ناپایداری روزگار را نشان دادی؛ لذّت مبارزه را چشاندی؛ ارزش شهادت را آموختی.»
*سهطلاقه
«من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبّت سوزاند. مقیاسها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواستههای عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافیها را سهطلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز، به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهمترین و اساسیترین پایة پیروزی من در این امتحان سخت باشد.»
*آرامش غروب
«خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همة حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجههای هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند؛ قلب سوزانم را بگشاید؛ آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصارة حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم؛ عقدهها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی میکنند، بگشایم؛ غمهای خستهکنندهای را که حلقومم را میفشرند و دردهای کشندهای که قلبم را سوراخ سوراخ میکند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدّل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من، دیوانهوار همة وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی میگذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشانها بگذرم و برای لقای پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذّت ببرم.»
*آفرینش دریا
«خدایا! تو را شکر میکنم که دریا را آفریدی؛ کوهها را آفریدی و من میتوانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بینهایت به پیش برانم و بدین وسیله، از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا! تو را شکر میکنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من مرحمت؟ کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.»
*سوگند
«خدایا! به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی(ع) سوگند، به حسین(ع) سوگند، به روح سوگند، به بینهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روحافزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوهزنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیباییام. چه زیبا است همدرد علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پستترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بیانصاف نفرین شنیدن! چه زیبا است در کنار نخلستانهای بلند در نیمههای شب، سینة داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن!چه زیبا است که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعة تمامعیارعلی شدن.»
*قربانی فرزند آدم
«ای خدای بزرگ؛ ای آنکه نمونهی بزرگی چون حسین -علیه السّلام- را به جهان عرضه کردهای؛ ای آنکه برای اتمام حجّت به کافران وجودت ... سیاهیها و تباهیها را به آتش وجود حسینها روشن نمودهای؛ ای آنکه راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راهحلّ انسانها باز کردهای؛ ای خدا؛ ای معشوق من؛ ای ایدهآل آرزوهای مردم عارف! به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان، در راهت بسوزم و از این خاکستر مادّی آزاد گردم. ای حسین! -علیه السلام- من برای زنده ماندن تلاش نمیکنم و از مرگ نمیهراسم، بلکه به شهادت دل بستهام و از همه چیز دست شستهام، ولی نمیتوانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتّی قداست انقلاب، بازیچة دست سیاستمداران و تجّار مادّهپرست شده است. قبول شهادت مرا آزاد کرده است. من آزادی خود را به هیچ چیز، حتّی به حیات خود نمیفروشم. خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند؛ و او اسماعیل را مهیّای قربانی کرد...
*شرف شیعه
«خدایا! تو را شکر میکنم که شیعیان را با اسلحة شهادت مجهّز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود، ذلّت هزار ساله را از دامن تشیّع پاک کنند و ارزش و اهمیّت شهادت را در معرکة حیات بفهمند و با ایمان خدایی و ارادة آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند؛ علیوار زندگی کنند و در راه سرخ حسین -علیه السّلام- قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیّع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود، دوباره کسب کنند.»
*افزایش ظرفیت
«خدایا! از تو میخواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم؛ دنیا ما را نفریبد؛ خودخواهی ما را کور نکند؛ سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ و غیبت، قلبهای ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزیها، سرمست و مغرور نشویم. خدایا! به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابر عظمت تو خود را نبینم.»
*فقر مرا پروراند
«فقر و بیچیزی، بزرگترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت؛ همّت و ارادة مرا آنقدر بلند کرد که زمین و آسمانها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم میگذارد و فقر اجازه نمیدهد که یتیمانش را نگبهانی کنم،هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه میکند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد، من میسوزم؛ آب میشوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونینترین قتالها و جنگآوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمیتواند آب را از گلو فرو بدهد، من که اینها را میبینم و صبر میکنم، دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکستهام و آنقدر احساس بینیازی میکنم که زیر سختترین ضربهها و کوبندهترین هجومها، از هیچ کس تقاضای کمک نمیکنم.»
*گذشت
«من اینقدر احساس بینیازی میکنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمیکنم؛ حتّی فریاد بر نمیآورم؛ حتّی آه نمیکشم. در دنیای فقر، آنقدر پیش میروم که به غنای مطلق برسم و اکنون، اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون میریزم، برای آن است که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همّت و اراده پیروز شده است.»
*بینیاز
«خدایا! از آنچه کردهام، اجر نمیخواهم و بهخاطر فداکاریهای، خود بر تو فخر نمیفروشم. آنچه داشتهام، تو دادهای و آنچه کردهام، تو میسّر نمودی. همة استعدادهای من، همة قدرتهای من، همة وجود من، زادة ارادة تو است؛ من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم؛ از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
*مغموم
«خدایا! عذر میخواهم از اینکه در مقابل تو میایستم و از خود سخن میگویم و خود را چیزی به حساب میآورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد. خدایا! آنچه میگویم، از قلبم میجوشد و از روحم لبریز میشود. خدایا! دل شکستهام؛ زجر کشیدهام؛ ظلم زدهام؛ از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم؛ در مقابل آیندهای تیره و مبهم و تاریک فرو رفتهام؛ تنها تورا میشناسم؛ تنها به سوی تو میآیم؛ تنها با تو راز و نیاز میکنم.»
*خدایا، فقط تو
«هر گاه دلم رفت تا محبّت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا! به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛ در سایة امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیّتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیّتی در دل خود احساس نکنم... .تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایة توکّل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... .خدایا! تو را بر همة این نعمتها شکر میکنم.»
خدایا..!
پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد و عظمت تو دور نکند
*من آه صبحگاهم!
«من فریادم که در سینة مجروح "جبلعامل"، در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شدهام؛ من نالة دلخراش یتیمان دلشکستهام که در نیمههای شب، از فرط گرسنگی بیدار میشوند و دست محبّتی وجود ندارد که برای نوازش، آنها را لمس کند؛ از سیاهی و تنهایی میترسند؛ آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینة پر سوز بیوهزنان سرچشمه میگیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو میروم و آنقدر خسته میشوم که از پای میافتم. ناامید و مأیوس، به قطرة اشکی مبدّل میشوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط میکنم. من اشک یتیمانم که دلشکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو میدوند، ولی هرچه بیشتر میدوند، کمتر مییابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید، که آسمان به لرزه درمیآید!»
*افتادگی
«ای خدای من! من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان، مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر میفروشد، ثابت کنم که خاک پای من نخواهند شد. باید همة آن تیرهدلان مغرور و متکبّر را به زانو درآورم؛ آنگاه خود، خاضعترین و افتادهترین فرد روی زمین باشم.»
*عقل و دل
«روز قیامت بود. همة فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند؛ روزی پرابهّت، صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجة بزرگان! هر کس به پیش میآمد و در حضور عدل الهی، ارزش و قدر خود را مینمایاند... و به فراخور شأن و ارزش خود، در جایی نزدیک یا دور مستقر میشد... .همة اشیا، نباتات، حیوانات، انسانها و عقول مجرّده به پیش میآمدند و ارزش خویش را عرضه میکردند.
*فاجعة بزرگ
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمیاندیشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمیکند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی میرسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعهای بزرگ رخ داده است.»
<ref>[http://%20http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspx سایت جامع فرهنگی شهید آوینی]</ref>
==خاطرات==
نشسته بود زار زار گریه میکرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه میدانستم این جوری میکند؟ میگویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور میکند؟<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)</ref>
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 7)</ref>
نشسته چند بار رفته بود زار زار گریه میکرددنبال نمرهاش. همه جمع شده بودند دورماناستاد نمره نمیداد. چه میدانستم این جوری میکند؟ میگویمدست آخرگفت: «مصطفی طوریش نیس«شما نمره گرفتهای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. من ریاضی رد شدم» خودش میخندید. برای میگفت: «کارم تمام شده بود؛ نمرهام را نگه داشته بود پیش خودش که من ناراحتههم بمانم.» کی باور میکند؟<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)</ref>سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 712)</ref>
ماهی یکبار، بچّههای مدرسه جمع میشدند و میرفتند زبالههای شهر را جمع میکردند. دکتر میگفت: «هم شهر تمیز میشود، هم غرور بچهها میریزد».<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)</ref>
چند بار رفته بود دنبال نمرهاش. استاد نمره نمیداد. دست آخرگفت: «شما نمره گرفتهای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد.» خودش میخندید. میگفت: «کارم تمام شده بود؛ نمرهام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم.»
<ref>کتاب. (یادگاران، ج 1، ص 12)</ref>
ماهی یکبار، بچّههای مدرسه جمع میشدند گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا اینکه خدا را فراموش نکنی.» بیست و میرفتند زبالههای شهر دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چهقدر دلم میخواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را جمع میکردندفراموش نکردم. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 30)</ref>تلفنی بهم گفتند: « یهمشت لات ولوت اومدن میگن میخوایم بریم ستاد جنگهای نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر میگفتخودشون گفتن بیاین.» میپریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپیجیزنها را سوار میکردند ترک موتور، میپریدند. نصف بیشترشان همان وقتها شهید شدند.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 37)</ref>وقتی کنسروها را پخش میکرد، گفت: «هم شهر تمیز میشود، هم غرور بچهها میریزد»«دکتر گفته قوطیهاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطیها را فرستادیم روی اروند. عراقیها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش میریختند.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 52)</ref>
ماکتهایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر میرسید موشک تاو است. عراقیها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بیخیال شدند. فکر این جایش را نمیکردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشةمان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 2257)</ref>دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با اینها مجهز میکردیم و میفرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّهشان را میدیدی. فکر میکردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله میکردند، چه کار میکردیم. آنها هم لابد به این فکر میکردند که این تانکها از کجا پیدایشان شده است.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 85)</ref><ref>[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=111834 سایت نویدشاهد]</ref>
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا اینکه خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چهقدر دلم میخواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 30)</ref>تلفنی بهم گفتند: « یهمشت لات ولوت اومدن میگن میخوایم بریم ستاد جنگهای نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» میپریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپیجیزنها را سوار میکردند ترک موتور، میپریدند. نصف بیشترشان همان وقتها شهید شدند. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 37)</ref>وقتی کنسروها را پخش میکرد، گفت: «دکتر گفته قوطیهاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطیها را فرستادیم روی اروند. عراقیها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش میریختند. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 52)</ref> ماکتهایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر میرسید موشک تاو است. عراقیها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بیخیال شدند. فکر این جایش را نمیکردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشةمان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.» <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 57)</ref>دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با اینها مجهز میکردیم و میفرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّهشان را میدیدی. فکر میکردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله میکردند، چه کار میکردیم. آنها هم لابد به این فکر میکردند که این تانکها از کجا پیدایشان شده است.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 85)</ref> <ref>[http://%20http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=111834 سایت نویدشاهد]</ref> احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیریهای شدید پاوه میرسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطنفروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقهای که محل شروع درگیریها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد. <ref>[http://%20http0http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx سایت شهیدآوینی]</ref>
نمره 21!!!
در شهر اهواز، دکتر چمران توانست گروهی از رزمندگان داوطلب را گرد خود جمع کند. آنها را تعلیم دهد و سازماندهی کند.
یک روز سر کلاس درس نظامی، به نیروهایش گفت: اگر تصمیم گرفتید به یک ارتش حمله کنید حتماً باید سه برابر آن تانک داشته باشید. سپس یکی از رزمندگان داوطلب را صدا زد و به او گفت: عزیز، برو یک رگباری آنجا ببند و بعد هم بیا!
قانع نمی شدم مثل ميليون ها مردم ازدواج کنم، زندگی کنم و... به دنبال مردی مثل چمران می گشتم، يک روح بزرگ، آزاد از دنيا و متعلقاتش...
اما اين چيزها به چشم فاميلم و پدر و مادرم نمی آمد و حق داشتند بگويند: "نه"!
آقای صدر به آنها گفت: "من ضامن مصطفی هستم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقديمش می کردم".
اين حرف البته آنها را تحت تأثير قرار داد اما اختلاف به قوت خودش باقی بود... <ref>نيمه پنهان ماه، ص۱۹</ref>
*شهادت
محمد مقدمپور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپارهی دشمن که از نخستین لحظههای بامداد به غیر از رستمی قربانیهای دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکشهای خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدمپور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدمپور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بیجان او را به این شهر برسانند.<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]</ref>
*پدر
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.<ref>یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 1919۴۴</ref>
*لیلی و مجنون
گفتم: "مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می زدم احساس کردم اينقدر دلم پُر است که می خواهم فرياد بزنم. احساس کردم هر چه در اين رودخانه فرياد بزنم، باز نمی توانم خودم را خالي کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی تو اگر می آمدی نمی توانستی مرا تسلی بدهی."
خنديد و گفت: "تو به عشقِ بزرگتر از من نياز داری و آن عشق خداست. بايد به اين مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هيچ چيز راضی نکند. حالا من با اطمينان خاطر می توانم بروم...."<ref>نيمه پنهان ماه، ص۴۴</ref>
من از حرف آقای صدر تعجب کردم. گفتم: "من قدرش را می دانم."
و شروع کردم از اخلاق مصطفی گفتن. آقاي صدر حرف مرا قطع کرد و گفت: "اين خلق و خوی مصطفی که شما می بينی، تراوش باطن اوست و نشستن حقيقت سير و سلوک در کانون دلش.<ref>نيمه پنهان ماه، ص۳۲</ref> *مرد و قولش مادرم برای مصطفی شرط گذاشته بود که این دختر صبح که از خواب بلند میشه یه لیوان شیر و قهوه جلوش بذار و...تا وقتی که شهید شد با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من درست میکرد. می گفتم برای چی اینکارو می کنی؟ راضی به زحمت نیستم. می گفت: من به مادرت قول دادم.<ref>منبع:افلاکیان ج4 ص7</ref> *موشک زماندار قبل از اینکه مصطفی طرح موشکهای زماندار رو بده، رزمندهها باید از موشکهای بازوکا استفاده میکردند که حمل و استفادهی سریع و عملیاتی از اونها سخت بود.طبق طرح مصطفی، یه ساعت و یه باطری به موشکهای معمولی وصل کردند و از غلافِ موشک به عنوان پرتاب کننده استفاده کردند. موشکها در فاصلهی صد متری دشمن قرار میگرفتند و طبق ساعتی که قبلاً تنظیم شده بود به سمت عراقیها پرتاب میشدند. عراقیها باعجله سعی میکردند نیروهای ما رو از پا در بیارند و بارون گلوله رو به محل شلیک موشکها سرازیر میکردند؛ غافل از اینکه هیچ کس در اون منطقه نیست!<ref>فلش کارت شهدای علم و اخلاق،مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref> ==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:1 (1).JPGImage:1 (2).JPGImage:1 (3).JPGImage:1 (5).JPGImage:1 (6).JPGImage:1 (7).JPGImage:1 (8).JPGImage:1 (9).JPGImage:1 (10).JPGImage:1 (11).jpgImage:1 (13).jpgImage:1 (14).jpgImage:1 (15).jpgImage:1 (16).jpgImage:1 (17).jpgImage:1 (18).jpgImage:1 (20).JPGImage:1 (21).JPGImage:1 (22).JPGImage:1 (23).JPGImage:1-(1).jpgImage:1-(2).jpgImage:1-(3).jpgImage:1-(4).jpgImage:1-(5).jpgphoto_2019-12-08_22-20-21.jpgphoto_2019-12-08_23-03-49.jpgphoto_2019-12-22_19-30-56.jpg</gallery>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==