ویرایشها
/* آثار */
[[شهید مصطفی چمران|مصطفی چمران]]، فعال سیاسی - نظامی ایرانی و بنیانگذار [[ستاد جنگهای نامنظم]] در جنگ ایران و عراق بود.
وی پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب ۱۳۵۷]] [[انجمن اسلامی دانشجویان]] [[ایالات متحده آمریکا|آمریکا]] را پایهریزی کرد، سپس به [[لبنان]] رفته و در آن جا به همراه [[امام موسی صدر]] [[سازمان امل]] را تشکیل داد. با انقلاب در ایران وی پس از ۲۱ سال به ایران باز گشته و پس از آموزش نیروهای سپاه، از سوی مهندس بازرگان به معاونت نخستوزیری دولت موقت در امور انقلاب منصوب شد. بعد از موفقیت در پاوه، امام خمینی مسئولیت وزارت دفاع را به وی سپرد. از دیگر مسئولیتهای وی میتوان به نمایندگی تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی و نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع اشاره کرد.
== زندگینامه ==
دکتر مصطفی چمران در سال ۱۳۱۱ در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.
وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۳۶ در رشته الکترومکانیک فارغ التحصیل شد و یکسال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت.
وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال ۱۳۳۷ با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروفترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.
در اسفند ماه سال 1311، مصطفی فرزند سوم خانواده چمران درروستای چمران بین شهر قم و ساوه پا به عرصه وجود نهاد. یک ساله بود که همراه خانواده به تهران آمد و در کوچههای جنوب شهر با درد و رنج انسانها آشنا شد. دوران دبستان را درمدرسه «انتصاریه» طی کرد.
او ازکودکی گوشه گیر بود و غرق تفکر در خلقت زیبای خداوندی. تحصیلات خود را در دبیرستانهای «دارالفنون» و «البرز» ادامه داد و در سال 1332 به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت و در رشته مهندسی برق مشغول به تحصیل شد. در همین ایام بود که فعالیتهای سیاسی خود را علیه رژیم آغاز کرد. او از کوچکی تدریس میکرد و از این راه قسمتی از معاش خود را تأمین مینمود. از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی و جلسات فلسفه و منطق استاد مطهری شرکت میکرد. مصطفی علاوه بر استعداد علمی فوق العاده از ذوق هنری و عرفانی سرشاری برخوردار بود. پس از فراغت از تحصیل در پایه لیسانس به عنوان دانشجوی ممتاز، بورس تحصیلی خارج از کشور به او تعلق گرفت و دورههای فوق لیسانس و دکترا را در رشته مهندسی برق و فیزیک پلاسما در دانشگاههای آمریکا با درجه عالی گذراند. یکی از فرازهای زیبای زندگی سیاسی اجتماعی وی تشکیل اولین انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا در سال 1340 بود. روح و روان مصطفی دائماً در مبارزه صیقل میخورد و عشق و محبتش به جهان هستی، آدمیان و حتی مخالفانش به اوج میرسید به طوری که دوستانش او را خدای عشق لقب داده بودند. پس از اتمام دوره دکترا در مؤسسه تحقیقاتی علمی صنعتی bell(بل) به فعالیت پرداخت و چنان موقعیتی کسب کرد که آرزوی بسیاری از انسانها بود و در همان ایام تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفت و ازدواج کرد. حاصل این ازدواج چهار فرزند بود. این مرد اراده و همت، پس از قیام 15 خرداد به تمام مظاهر مادی پشت کرده برای آموختن فنون جنگهای پارتیزانی راهی مصر شد و به مدت دو سال سختترین دورههای چریکی را آموخت. اواخر سال 1349 به دعوت امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان پا به سرزمین پر ماجرای لبنان گذاشت. او که با اندیشه ایجاد پایگاههای مبارزاتی به لبنان آمده بود، درهمان آغاز کار مدیریت مدرسه صنعتی جبل عامل را به عهده گرفت. در 29 شهریور 1357 امام موسی صدر که پشتوانه محکم لبنان بود، ربوده شد و این واقعه برروی مصطفی تاثیر بسیاری گذاشت.
در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگهای نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد میبرد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آنها حلالیت طلبید. گویی همه میدانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را میبینند و چشمها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادتهای ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع میباشد.
<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]</ref>
==آثار==
*نیایش خدایا ! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم، و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.خدایا ! تو این چنین کردی تا به غیر از تو مجبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایهی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم ...خدایا ! تو را بر همه این نعمتها شکر میکنم...<ref>فلش کارت دست نیاز، مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref> *پرگشایم
«خوش دارم که در نیمههای شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم؛ محو عالم بینهایت شوم؛ از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطهور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.»
*توکّل و رضا
«تو را شکر میکنم که از پوچیها، ناپایداریها، خوشیها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی؛ لذّت مبارزه را به من چشاندی؛ مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالأخره در شهادت است.
*میخواستم شمع باشم
« همیشه میخواستم که شمع باشم؛ بسوزم؛ نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمة حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. میخواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. میخواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. میخواستم فریاد شوق[سر بدهم] و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.(به نظرمیرسد کلماتی جاافتاده یا تکرار شده است) میخواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا کنم. میخواستم آنچنان نمونهای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجّتی برای چپ و راست نماند؛ طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکة سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .»
*در سرزمین کفر، تو بودی
« خدایا! میدانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظهای تو را فراموش نکردم. همهجا به طرفداری حق قیام کردهام؛ حق را گفتهام؛ از مکتب مقدّس تو در هر شرایطی دفاع کردهام؛ کمال و جمال و جلال تو را به همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردهام و از تهمتها و بدگوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر میشد و کمتر کسی جرأت میکرد که از مکتب مقدّس تو دفاع کند، من در همه جا، حتّی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر میافراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همة مخالفین را وادار به احترام میکردم و تو ای خدای بزرگ! خوب میدانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرّک دیگری جز تو نمیتوانست داشته باشد.»
*دنیا
« دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست. در این دنیا، همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده؛ وسایل و ابزار کار فراوان است؛ عالیترین نمونههای صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزهها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکستة یتیمان، از نمونههای ظلم و جنایت تا فرشتگان حقّ و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچههای خلقت مشغول کردهاند. هر کسی به شأن خود به چیزی میپردازد، ولی کسانی یافت میشوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمیشوند. این نمونههای زیبای خلقت را دوست دارند و میپرستند.»
*تو مرا عشق کردی
«خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشّاق بسوزم؛ تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم؛ تو مرا آه کردی که از سینة بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم؛ تو مرا فریاد کردی که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جبّاران اعلام نمایم؛ تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا! تو پوچی لذّات زودگذر را عیان نمودی؛ تو ناپایداری روزگار را نشان دادی؛ لذّت مبارزه را چشاندی؛ ارزش شهادت را آموختی.»
«من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبّت سوزاند. مقیاسها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواستههای عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافیها را سهطلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز، به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهمترین و اساسیترین پایة پیروزی من در این امتحان سخت باشد.»
*آرامش غروب
«خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همة حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجههای هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند؛ قلب سوزانم را بگشاید؛ آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصارة حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم؛ عقدهها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی میکنند، بگشایم؛ غمهای خستهکنندهای را که حلقومم را میفشرند و دردهای کشندهای که قلبم را سوراخ سوراخ میکند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدّل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من، دیوانهوار همة وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی میگذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشانها بگذرم و برای لقای پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذّت ببرم.»
*آفرینش دریا
«خدایا! تو را شکر میکنم که دریا را آفریدی؛ کوهها را آفریدی و من میتوانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بینهایت به پیش برانم و بدین وسیله، از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا! تو را شکر میکنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من مرحمت؟ کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.»
*سوگند
«خدایا! به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی(ع) سوگند، به حسین(ع) سوگند، به روح سوگند، به بینهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روحافزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوهزنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیباییام. چه زیبا است همدرد علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پستترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بیانصاف نفرین شنیدن! چه زیبا است در کنار نخلستانهای بلند در نیمههای شب، سینة داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن!چه زیبا است که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعة تمامعیارعلی شدن.»
*قربانی فرزند آدم
«ای خدای بزرگ؛ ای آنکه نمونهی بزرگی چون حسین -علیه السّلام- را به جهان عرضه کردهای؛ ای آنکه برای اتمام حجّت به کافران وجودت ... سیاهیها و تباهیها را به آتش وجود حسینها روشن نمودهای؛ ای آنکه راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راهحلّ انسانها باز کردهای؛ ای خدا؛ ای معشوق من؛ ای ایدهآل آرزوهای مردم عارف! به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان، در راهت بسوزم و از این خاکستر مادّی آزاد گردم. ای حسین! -علیه السلام- من برای زنده ماندن تلاش نمیکنم و از مرگ نمیهراسم، بلکه به شهادت دل بستهام و از همه چیز دست شستهام، ولی نمیتوانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتّی قداست انقلاب، بازیچة دست سیاستمداران و تجّار مادّهپرست شده است. قبول شهادت مرا آزاد کرده است. من آزادی خود را به هیچ چیز، حتّی به حیات خود نمیفروشم. خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند؛ و او اسماعیل را مهیّای قربانی کرد...
*شرف شیعه
«خدایا! تو را شکر میکنم که شیعیان را با اسلحة شهادت مجهّز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود، ذلّت هزار ساله را از دامن تشیّع پاک کنند و ارزش و اهمیّت شهادت را در معرکة حیات بفهمند و با ایمان خدایی و ارادة آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند؛ علیوار زندگی کنند و در راه سرخ حسین -علیه السّلام- قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیّع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود، دوباره کسب کنند.»
*افزایش ظرفیت
«خدایا! از تو میخواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم؛ دنیا ما را نفریبد؛ خودخواهی ما را کور نکند؛ سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ و غیبت، قلبهای ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزیها، سرمست و مغرور نشویم. خدایا! به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابر عظمت تو خود را نبینم.»
*فقر مرا پروراند
«فقر و بیچیزی، بزرگترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت؛ همّت و ارادة مرا آنقدر بلند کرد که زمین و آسمانها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم میگذارد و فقر اجازه نمیدهد که یتیمانش را نگبهانی کنم،هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه میکند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد، من میسوزم؛ آب میشوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونینترین قتالها و جنگآوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمیتواند آب را از گلو فرو بدهد، من که اینها را میبینم و صبر میکنم، دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکستهام و آنقدر احساس بینیازی میکنم که زیر سختترین ضربهها و کوبندهترین هجومها، از هیچ کس تقاضای کمک نمیکنم.»
*گذشت
«من اینقدر احساس بینیازی میکنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمیکنم؛ حتّی فریاد بر نمیآورم؛ حتّی آه نمیکشم. در دنیای فقر، آنقدر پیش میروم که به غنای مطلق برسم و اکنون، اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون میریزم، برای آن است که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همّت و اراده پیروز شده است.»
*بینیاز
«خدایا! از آنچه کردهام، اجر نمیخواهم و بهخاطر فداکاریهای، خود بر تو فخر نمیفروشم. آنچه داشتهام، تو دادهای و آنچه کردهام، تو میسّر نمودی. همة استعدادهای من، همة قدرتهای من، همة وجود من، زادة ارادة تو است؛ من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم؛ از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
*مغموم
«خدایا! عذر میخواهم از اینکه در مقابل تو میایستم و از خود سخن میگویم و خود را چیزی به حساب میآورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد. خدایا! آنچه میگویم، از قلبم میجوشد و از روحم لبریز میشود. خدایا! دل شکستهام؛ زجر کشیدهام؛ ظلم زدهام؛ از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم؛ در مقابل آیندهای تیره و مبهم و تاریک فرو رفتهام؛ تنها تورا میشناسم؛ تنها به سوی تو میآیم؛ تنها با تو راز و نیاز میکنم.»
*خدایا، فقط تو
«هر گاه دلم رفت تا محبّت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا! به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛ در سایة امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیّتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیّتی در دل خود احساس نکنم... .تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایة توکّل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... .خدایا! تو را بر همة این نعمتها شکر میکنم.»
خدایا..!
پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد و عظمت تو دور نکند
*من آه صبحگاهم!
«من فریادم که در سینة مجروح "جبلعامل"، در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شدهام؛ من نالة دلخراش یتیمان دلشکستهام که در نیمههای شب، از فرط گرسنگی بیدار میشوند و دست محبّتی وجود ندارد که برای نوازش، آنها را لمس کند؛ از سیاهی و تنهایی میترسند؛ آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینة پر سوز بیوهزنان سرچشمه میگیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو میروم و آنقدر خسته میشوم که از پای میافتم. ناامید و مأیوس، به قطرة اشکی مبدّل میشوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط میکنم. من اشک یتیمانم که دلشکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو میدوند، ولی هرچه بیشتر میدوند، کمتر مییابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید، که آسمان به لرزه درمیآید!»
*افتادگی
«ای خدای من! من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان، مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر میفروشد، ثابت کنم که خاک پای من نخواهند شد. باید همة آن تیرهدلان مغرور و متکبّر را به زانو درآورم؛ آنگاه خود، خاضعترین و افتادهترین فرد روی زمین باشم.»
*عقل و دل
«روز قیامت بود. همة فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند؛ روزی پرابهّت، صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجة بزرگان! هر کس به پیش میآمد و در حضور عدل الهی، ارزش و قدر خود را مینمایاند... و به فراخور شأن و ارزش خود، در جایی نزدیک یا دور مستقر میشد... .همة اشیا، نباتات، حیوانات، انسانها و عقول مجرّده به پیش میآمدند و ارزش خویش را عرضه میکردند.
*فاجعة بزرگ
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمیاندیشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمیکند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی میرسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعهای بزرگ رخ داده است.»
<ref>[http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspx سایت جامع فرهنگی شهید آوینی]</ref>
ماهی یکبار، بچّههای مدرسه جمع میشدند و میرفتند زبالههای شهر را جمع میکردند. دکتر میگفت: «هم شهر تمیز میشود، هم غرور بچهها میریزد».<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)</ref>
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا اینکه خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چهقدر دلم میخواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 130)</ref>تلفنی بهم گفتند: « یهمشت لات ولوت اومدن میگن میخوایم بریم ستاد جنگهای نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» میپریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپیجیزنها را سوار میکردند ترک موتور، میپریدند. نصف بیشترشان همان وقتها شهید شدند.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 37)</ref>وقتی کنسروها را پخش میکرد، گفت: «دکتر گفته قوطیهاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطیها را فرستادیم روی اروند. عراقیها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش میریختند.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 52)</ref>
ماکتهایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر میرسید موشک تاو است. عراقیها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بیخیال شدند. فکر این جایش را نمیکردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشةمان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 57)</ref>
دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با اینها مجهز میکردیم و میفرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّهشان را میدیدی. فکر میکردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله میکردند، چه کار میکردیم. آنها هم لابد به این فکر میکردند که این تانکها از کجا پیدایشان شده است.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 85)</ref><ref>[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=111834 سایت نویدشاهد]</ref>
هنگامی که کارنامهها و جزوات درسی مصطفی را میبینم کیف میکنم. آنقدر تمیز و زیباست که گاهی فکر میکنم استاد خطاطی آنها را پاکنویس کرده است. بعضی از جزوههای او به صورت کتاب درسی درآمدند چون هم از نظر محتوا کامل بود وهم از نظر هنری زیبا بود. او تمام طرحهای مهندسی را نقاشی کرده بود. تمام نمرههایش 20 بود. در دانشکده فنی، مهندس مهدی بازرگان استاد درس او در درس ترمودینامیک بود. ایشان خیلی سخت میگرفتند (یادگاران، ج 1، ص 7سختگیر بودند)به کسی نمره بالاتر از 15 یا 16 نمیداد، اما به مصطفی نمره 21 داد. بعد از آن جنجالی بین دانشجویان به پا شد که مگر نمره بالاتر از 20 هم داریم؟! و مهندس بازرگان در پاسخ گفت: «برای چنین دانشجوئی» نمره من همین است.»
راوی: دکتر رضا امرالهی
کار هر شبش بود! با این که از صبح تا شب کار و درس داشت و فعالیت میکرد، نیمههای شب هم بلند میشد نماز شب میخواند. یک شب بهش گفتم: «یه کم استراحت کن. خسته ای.» با همان حالت خاص خودش گفت: «تاجر اگه از سرمایهاش خرج کنه، بالاخره ورشکست میشه؛ باید سود بدست بیاره تا زندگیش به چرخه، ما هم اگه قرار باشه نماز شب نخونیم ورشکست میشیم.»
چهار سال پس از سفر مصطفی به لبنان، جنگ داخلی در این کشور شروع شد و گروههای مختلف آشوب به پا کردند. به این علت گروهی که چمران سرپرستی آن را به عهده داشت (سازمان ملل) هم در برابر اسرائیلیها ایستادگی مینمود و هم سعی میکرد آشوبهای داخلی را خاموش کند. فرمانده یکی از گروهها که از اقدامات مصطفی ناخشنود بود، به نیروهایش گفته بود: «سر دکتر چمران را برایم بیاورید.» یک شب مصطفی گم شد. به هر جایی که فکرمان میرسید رفتیم اما او را نیافتیم (پیدا نکردیم) خیلی نگرام شدیم. صبح که شد مصطفی برگشت. بعدها فهمیدیم که آن شب به منزل همان فرمانده رفته و گفته بود: «آنکه سرش را میخواستی به دیدارت آمده است.» آن دو، تا صبح با هم صحبت میکردند و آن فرمانده تحت تأثیر قرار گرفته و از مصطفی عذرخواهی کرده بود.»
*فرق نور و ظلمت
راوی: همسر شهید (یادگاران، ج 1، ص 37خانم غاده جابر)
او هم رفت، دید که آنجا تعداد زیادی از تانکهای دشمن صف کشیدهاند. به خوبی میدانست که اگر صدایی از او بشنوند، دردم او را به گلوله خواهند بست، اما به هر حال دستور بود و او موظف بود تا از فرمان استادش اطاعت کند. بنابراین همان گونه که دکتر دستور داده بود رگباری بست و برگشت. دکتر به او گفت: یادت باشه، عزیز! رگبار که میبندی، طرف عصبانی میشود. کسی هم که عصبانی بشود، دیگر نمیتواند خوب بجنگد!
ظاهر مصطفی را می ديدند و او از مال دنيا هيچ چيز نداشت.
آقای صدر به آنها گفت: "من ضامن مصطفی هستم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقديمش می کردم".
محمد مقدمپور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپارهی دشمن که از نخستین لحظههای بامداد به غیر از رستمی قربانیهای دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکشهای خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدمپور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدمپور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بیجان او را به این شهر برسانند.<ref>[http://navideshahedwww.comsobh.org/faweb/indexPages/Shohada/Shahid.phpaspx?PageId=static&UID=111834225 سایت صبح]</ref>
*پدر
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.<ref>یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 19۴۴</ref>
آن شب قرار بود مصطفی تهران بماند، عصر بود و من در اتاق عمليات نشسته بودم که ناگهان در باز شد و مصطفی وارد شد!
تعجب کرده بودم. مرا نگاه کرد و گفت: "مثل اينکه خوشحال نشدی ديدی من برگشتم؟ من امشب برای شما برگشتم."
من از حرف آقای صدر تعجب کردم. گفتم: "من قدرش را می دانم."
و شروع کردم از اخلاق مصطفی گفتن. آقاي صدر حرف مرا قطع کرد و گفت: "اين خلق و خوی مصطفی که شما می بينی، تراوش باطن اوست و نشستن حقيقت سير و سلوک در کانون دلش.<ref>نيمه پنهان ماه، ص۳۲</ref>
قبل از اینکه مصطفی طرح موشکهای زماندار رو بده، رزمندهها باید از موشکهای بازوکا استفاده میکردند که حمل و استفادهی سریع و عملیاتی از اونها سخت بود.
طبق طرح مصطفی، یه ساعت و یه باطری به موشکهای معمولی وصل کردند و از غلافِ موشک به عنوان پرتاب کننده استفاده کردند. موشکها در فاصلهی صد متری دشمن قرار میگرفتند و طبق ساعتی که قبلاً تنظیم شده بود به سمت عراقیها پرتاب میشدند. عراقیها باعجله سعی میکردند نیروهای ما رو از پا در بیارند و بارون گلوله رو به محل شلیک موشکها سرازیر میکردند؛ غافل از اینکه هیچ کس در اون منطقه نیست!<ref>فلش کارت شهدای علم و اخلاق،مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref>
<references />