ویرایش‌ها

شهید مهدی زین الدین

۱٬۲۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۷
عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می‌رفت و به بچّه‌ها سر می‌زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه‌ها پرسیدم؛ گفتند: «رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچّه‌ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود؛ رفته بود عقب؛ زخمش را بسته بود؛ شلوارش را عوض کرده بود؛ انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.
*یه لقمه نون و پنیر اخلاص شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت: «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه‌ها گفتند: «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی‌سیم زدند که: «حاج مهدی نیامده آن‌جا؟» گفتیم: «نه.» گفتند: «یعنی هیچ‌کس با موتور اون طرف‌ها نیامده؟»نیامده؟»نه برادر! یعنی...فهمیدیم آن گرسنه‌ای که با موتور آمد آقا مهدی بوده.تواضع است دلیل رسیدگان به کمال که چون سوار به مقصد رسد پیاده شود<ref>یادگاران/ ص 37</ref>
*امضای رسید
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد. » گفتم: «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟»
گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله. »
 
*خواستگار نمونه
 
با همان لباس سپاه به خواستگاريم آمد. خيلي مرتب و تميز. فهميدم که بايد در زندگيش آدم منظم و دقيقی باشد.
از چهره گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است و از سؤالاتی که می پرسيد فهميدم آدم ريزبينی است و همه جنبه های زندگی را می بيند.
دو روز بعد دوباره آمد و در مورد مدت عقد، مهريه، اينکه چه جوری بايد خانه بگيريم و اين چيزها صحبت کرد.
آقا مهدی اصلا موافق مراسم نبود. مي گفت: "من اصلا وقت ندارم و الان هم موقعيت جنگ اجازه نمی دهد."
سختگيری های مادرم را خوش رويی و تواضع آقا مهدی جبران کرد و همه موافقت خود را اعلام کردند.<ref>نيمه پنهان ماه،ص17</ref>
 
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1-(1).jpg
Image:1-(2).jpg
photo_2019-12-14_19-24-22.jpgphoto_2020-01-19_14-10-50.jpg
</gallery>
 
منبع:یادگاران، جلد ۱۰، ص۱۳
==پانویس==
<references /> 
==رده==
۳۳۲
ویرایش