ویرایشها
صلوات های ما خیلی طولانی بود و می گفتیم: " اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و ایّد امام الخمینی وَ انصُر جیوش المُسلمین ".
این صلوات ها رمق آن ها را برای سخنرانی می گرفت و سررشته ی کلام را از دستشان در می آورد و در کل حربه ی خیلی جالبی بود.
بیات - سیدجلالمنبع: <ref>کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:46</ref>
موضوع : عبادی ، صلوات
گفت: برو بیرون! و کابل را گرفت و چند تا کابل به من زد. بعد گفت: من برای جرمت تو را به زندان بغداد می فرستم. گفتم: اگر مرا به زندان اسراییل هم بفرستی، من باز هم صلوات می فرستم. و دوباره صلوات فرستادم. او ناراحت شد و گفت: یعنی تو می گویی ما اسراییلی هستیم، ما یهودی هستیم؟ من دیگر چیزی نگفتم. او گفت: چرا نماز جماعت خوانده ای؟ من با تعجب گفتم: من خوانده ام؟ چه کسی گفته من نماز جماعت خوانده ام؟ گفت: آن سرباز به من گزارش داده است. گفتم: اگر به حرف من گوش می دهی، صحبت کنم وگرنه حرف نمی زنم. گفت: گوش می دهم، بگو! گفتم: آن سربازی که برای تو این گزارش را آورده زن و بچه دارد و الآن دو هفته است مرخصی نرفته. او می خواهد تو به او مرخصی بدهی وگرنه من هم می توانم برای خودشیرینی و دریافت پاداش دروغ بسازم و دیگری را خراب کنم.
تا این را گفتم او مرا آزاد کرد و سوت زد و آن سرباز را صدا کرد. بعد دو تا تف به صورت او انداخت و شروع کرد به زدن او و فحاشی کردن. آن سرباز هم که نمی دانست ماجرا چیست، مدام می گفت: نعم سیدی و کتک می خورد. خلاصه سربازی که می خواست با نماز جماعت خواندن یک مسلمان مخالفت کند و زورگویی کند، با معجزه ی صلوات های من، خودش گرفتار شد.
عموشاهی - غلام حسینمنبع: <ref>کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:199</ref>
موضوع : عبادی ، صلوات
اوایل اسارت که بیشتر بچه ها عربی بلد نبودند، اگر عراقی ها می گفتند بگویید خمینی دجّال، ما متوجه منظورشان نمی شدیم و فکر می کردیم می خواهند به ما بگویند: خمینی نجّار. بعد بچه های عرب زبان گفتند که این ها دارند توهین می کنند. آن موقع به بعد بچه ها تا نام خمینی می آمد، صلوات می فرستادند و عراقی ها هم شروع می کردند به فحش دادن و می گفتند: این جا دیگر فرهنگ [ امام ] خمینی نیست، این جا افکار [ امام ] خمینی نیست، افکار خمینی در ایران است و ...
آن ها حتی ریش بچه ها را می کشیدند و می کندند اما بچه ها حاضر به توهین به امام نمی شدند. بچه های آزاده آن قدر پیش رفتند که سرباز عراقی خودش اعتراف کرد که شما فقط پرچم جمهوری اسلامی ایران و پرچم خمینی را در اردوگاه بالا نبرده اید؛ یعنی تا این اندازه دارید افراط می کنید.
افروغ - مختارمنبع: <ref>کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:132</ref>
موضوع : عبادی ، صلوات
گاهی اوقات سربازان عراقی تحت تاًثیر رفتارهای بچه ها قرار می گرفتند؛ مثلاً، وقتی بچه ها را می زدند و می دویدند که زیر ضربات کابل فریاد یا حسین و یا علی بچه ها بلند می شود، یا اینکه فردی دارد به خاطر عشق به امام کتک می خورد، ولی در حین کتک خوردن می گوید: درود برخمینی، اینها در دل سنگشان تاًثیر می گذاشت. در سفر کربلا، وقتی عراقی ها دیدند اسرای ایرانی عین خیالشان نیست و فریاد اباالفضل علمدار خمینی را نگهدار سر داده اند و صلوات برای او می فرستند، به فکر فرو می رفتند و همین برای ما کافی بود. چون نشان از باز شدن روزنه ای به سوی انسانیت در مغز تاریک و افکار خاموششان داشت.
ریحانی - علی اکبرمنبع: <ref>کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:97</ref>
موضوع : عبادی ، صلوات
فرمانده ی اردوگاه بعد از مدتی کنجکاو شده بود که چرا اکثر بچه ها برای نماز در این آسایشگاه حاضر می شوند. تا این که آمد و متوجه عکس شد و به ما گفت: من می دانم [ امام ] خمینی رهبر شماست و برای او احترام قایل هستید، ولی این کار شما، کاری سیاسی است. شما اسیر ارتش عراق هستید و در ارتش، کار سیاسی ممنوع است؛ پس قبل از این که ماجرا به جاهای باریک کشیده شود، این عکس را بردارید.
بچه ها در جواب او صلوات بلندی فرستادند و در پایان هم شعار « و ایِّد امام الخمینی » را بلندتر گفتند. سرهنگ هم خیلی عصبانی شد و با سربازانش از آسایشگاه بیرون رفت. البته بعد از آن هیچ مزاحمتی برایمان ایجاد نکرد؛ چون ابهت امام در دل آن ها تأثیر کرده بود و می دانستند این عشق را نمی توانند از اسرا بگیرند.
طباطبایی - سیدمحمدتقیمنبع: <ref>کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:112</ref>
موضوع : عبادی ، صلوات
زمانی که در اردوگاه عنبر بویم، روزی یک فیلم سیاسی ضد انقلابی برای بچه ها آوردند و گفتند باید بیایید و به تماشای آن بنشینید. بعد از چند دقیقه من همراه چند نفر از بچه ها طاقت نیاوردیم و آن جا را ترک کردیم و جلسه به هم خورد.
عراقی ها شب به آسایشگاه آمدند و بچه هایی را که جلسه را ترک کرده بودند، جمع کردند و به قسمتی دیگر از اردوگاه بردند. در آن جا ما را حدود یک ساعت تمام با کابل زدند؛ طوری که دیگر همه کلافه شده بودیم. در میان ما نوجوان دوازده ساله ای هم بود که او را می زدند و واقعاً هم محکم می زدند و از او می خواستند به امام توهین کند؛ ولی او مقاومت می کرد و فریاد " یا صاحب الزمان " سر می داد.
محبی - محمدجوادمنبع: <ref>کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:41</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام زمان (ع)
یک شب در بیمارستان آقا ابا عبدالله الحسین (ع) را در خواب دید. عرض کرد: «آقا جان این درد سخت مرا ناراحت می کند و توانم را بریده است.
حضرت فرمودند: انشاالهر خوب می شوی ولی چرا مشکلاتتان را پیش از این با ما در میان نمی گذارید؟
صبح بیدار شد در حالی که هیچ آثاری از بیماری نداشت. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:19</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع)
در بیمارستان دوباره از کلیه هایش عکس گرفتند. پزشک با دیدن عکس گفت: « والله العظیم هدا شی عجیب » ( به خدا چیز شگفت انگیزی است. ) سپس به پزشک یار گفت: اشتباه عکس گرفته ای از کلیه ی دیگرش عکس بگیر. امام این عکس هم سالم بود.
پزشک سلامتی اش را تأیید کرد. رضا همان جا دستانش را بالا گرفت و گفت: قربان مقامت یا امام حسین (ع)
روزها گذشت تا این که در مردادماه سال 1369 او هم به وطن بازگشت و زندگی را در جمع خانواده با سرور قلبی ادامه داد ... منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع)
در خواب دیدم دو آقای بزرگوار از سمت پنجره ی آسایشگاه وارد شدند. یکی از آن ها دستش را بر پاهایم کشید و فرمود: « تو سالم هستی. شما جشن بزرگی در پیش دارید که باید سعی کنید هر چه باشکوه تر برگزار شود. از هیچ کس هم جز خدا ترسی به دل راه ندهید ما پشتیبان شما هستیم. » سپس آن بزرگواران از همان سمت پنجره رفتند.
با شنیدن این سخنان از زبان آزاده ی جانباز، بچه ها لباس هایش را به نشانه ی تبرّک تکه تکه کردند و با خود بردند.
پانزده روز بعد، جشن نیمه ی شعبان سال 1368 بود و به یُمن آن روز بابرکت و شفای آزاده ی عزیزمان، در سراسر اردوگاه بدون هیچ ترس و واهمه ای از عراقی ها، جشن های مختلفی برپا ساختیم. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:30</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام زمان (ع)
یک شب در بیمارستان آقا ابا عبدالله الحسین (ع) را در خواب دید. عرض کرد: «آقا جان این درد سخت مرا ناراحت می کند و توانم را بریده است.
حضرت فرمودند: انشاالهر خوب می شوی ولی چرا مشکلاتتان را پیش از این با ما در میان نمی گذارید؟
صبح بیدار شد در حالی که هیچ آثاری از بیماری نداشت. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:19</ref>
موضوع : اعتقادی ، توسل
یک روز یاسر عبدالله را به درمانگاه برد. اما پزشک بعد از معاینه گفت: « این چشم دیگر برای تو چشم نخواهد شد حتی اگر متخصص ترین جراح آن را عمل کند ... »
عبدالله مدتی بعد به زیارت اباعبدالله الحسین (ع) مشرف شد و خدمت آقا عرض کرد: « آقاجان! من تا حالا شفای چشم و رفتن به ایران را از شما نخواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفه ام این بود که اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده که به وظیفه ی خود عمل کنم. امروز به برکت عنایت شما داریم به ایران می رویم و من با این چشم راهی ندارم جز این که دست گدایی پیش این و آن دراز کنم و این برای من سخت خواهد بود. اگر این جا بمیرم، برایم خیلی راحت است. شما را قسم می دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظری بفرمایی تا من بتوانم بینایی چشم را از شما بگیرم که محتاج کسی نباشم. »
عبدالله پیشانی بر روی مهر گذاشت و اشک ریخت. لحظاتی بعد چشمانش روشن شد و به برکت نام فرزند زهرا (س) توانست به راحتی حتی نوشته های ریز را ببیند. دوباره به پزشک عراقی مراجعه کرد. او با مشاهده ی چشم عبدالله با صدای بلند گفت: « یا عیسی بن مریم! این چشم ها توانایی چشم های سالم یک جوان 15 ساله را دارد ... »منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز</ref>
موضوع : اعتقادی ، توسل
اسفندماه سال 1365 بود که در مسابقه ی فوتبال، قدرت الله در اولین دقایق بازی بر زمین افتاد. کم کم پچ پچی محزون شروع شد. قدرت از دنیا رفت. اسرا در حالی که سرها را به زیر انداخته بودند، به سوی آسایشگاه به راه افتادند. بچه های اسیر با تمام وجود گریه می کردند و از حضرت زهرا (س) شفا می خواستند.
قدرت الله به شدت ضربه ی مغزی شده بود. 10 روز گذشت. ناگهان در مقابل چشمان بهت زده ی بیش از 700 اسیر قدرت آمد. مدت ها موضوع چگونگی شفای او فاش نشد. تا این که سید آزادگان حجت الاسلام ابوترابی گفت: قدرت برای من تعریف کرد:
« در گوشه ای از بیمارستان آتشی شعله ور شده بود. بلندگوی بیمارستان اعلام خطر کرد که اگر تا چند لحظه ی دیگر آتش مهار نشود، تمامی بیمارستان و مریض های بستری شده در آن طعمه ی حریق خواهند شد. هر کس بتواند خود را به آتش زده و آن را خاموش کند، به او هدیه ی بزرگی خواهیم داد. زنی با چادر سیاه و وقار و آرامش به من نزدیک شد و گفت: قدرت جان فرزندم! تو می توانی این آتش را خاموش کنی، سعی خودت را بکن. من مادرت هستم برو و آتش را خاموش کن. به طرف آتش دویدم و به هر وسیله ی ممکن به خاموش کردن آن پرداختم و هر طور بود آن را خاموش کردم. بانوی چادر سیاه به طرفم برگشت و با خوشحالی گفت: تو آزادی، این هدیه ی تو و از نظرم ناپدید شد. چشمانم را گشودم و خود را در روی تختی دیدم. سرمی در دست چپم جریان داشت و جای سوراخ هفت سرم دیگر نیز در رگ های دستانم پیدا بود. گوش چپم کمی درد می کرد و سنگین شده بود و پنبه های زیادی درون گوش و روی لایه های خارجی آن قرار داده بودند. سرم نیز باندپیچی شده بود. بسیار تعجب کردم. اصلاً نمی فهمیدم این جا کجاست و من در این جا چه می خواهم. یکی از اسرای اردوگاه را دیدم، او را صدا زدم. با شادی وصف ناپذیری با لکنت زبان گفت: قدرت! تو حرف می زنی؟ تو سالمی؟ دو روز قبل دو نفر از سربازان عراقی تو را به این جا آوردند و گفتند تو در بازی فوتبال به زمین خورده ای. الآن حدود 51 ساعت است بیهوشی. خون زیادی از تو رفته و هیچ خونی به تو تزریق نشده است. من فکر می کردم که حداقل به خاطر کم خونی و عدم رسیدگی عراقی ها در غربت شهید می شوی. وقتی به اردوگاه برگشتم، از دوستم رضا ملکی شنیدم که آقای ابوترابی در لحظه ی مجروحیت من گفته است: برو دعاخوان های خوب اردوگاه را به تک تک آسایشگاه ها بفرست و به بچه ها بگو سر ساعت دوازده کسی در محوطه ی اردوگاه نباشد. همه به داخل آسایشگاه بروند و دعای توسل بخوانند. به مرثیه خوان ها بگو به حضرت فاطمه زهرا (س) متوسل شوند زیرا قدرت الله مادر نداشت و امروز فاطمه زهرا (س) برای او مادری خواهد کرد. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:27</ref>
موضوع : اعتقادی ، توسل
شبی از شب ها از برادران مجروح درخواست کردم که برای شفای چشم هایم دعای توسل بخوانند. آن ها هم در نهایت خلوص نیت و صفای باطن، دست به دعا برداشتند و خودم نیز تا صبح در پیشگاه خدا گریه و زاری کردم و لحظه ای از یاد حق غافل نشدم.
فردای آن روز، وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم که به حول و قوه ی الهی بینا گشته است. از تخت برخاستم و شروع به راه رفتن کردم؛ کاری که تا آن روز توانایی انجامش را نداشتم.
(1) یحیی اسدزاده در شامگاه دهم اردیبهشت ماه 61 در نخستین شب عملیات بیت المقدس مجروح و بیهوش شد. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:75</ref>
موضوع : اعتقادی ، توسل
یک شب در بیمارستان آقا ابا عبدالله الحسین (ع) را در خواب دید. عرض کرد: «آقا جان این درد سخت مرا ناراحت می کند و توانم را بریده است.
حضرت فرمودند: انشاالهر خوب می شوی ولی چرا مشکلاتتان را پیش از این با ما در میان نمی گذارید؟
صبح بیدار شد در حالی که هیچ آثاری از بیماری نداشت. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:19</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
بچه ها با دیدن این صحنه ریختند سر سید و تمام لباس هایش را تکه تکه کردند و بردند؛ سید شفا گرفته بود.
چند روز بعد با اصرار زیاد، از او خواستم قضیه را برایم توضیح بدهد. سید هم بعد از کلی طفره رفتن، گفت: « همه ی بچه ها رفته بودند بیرون آسایشگاه. چند نفری هم خواب بودند. احتیاج داشتم حتماً بروم بیرون؛ اما خجالت کشیدم از کسی بخواهم به من کمک کند. خیلی دلم گرفت. پیش خودم گفتم: تا کی باید این بچه ها زحمت مرا بکشند؟ چه قدر مزاحمشان بشوم؟ آن چند نفری که همیشه مرا کمک می کردند، خوابیده بودند. از ته دل آقا امام زمان را صدا کردم. ناگهان احساس کردم دو تا دست زیر بغل هایم را گرفتند و بلندم کردند. این طرف و آن طرف را نگاه کردم. کسی نبود؛ اما من سر پا ایستاده بودم. فکر می کردم خواب و خیال است. برای اطمینان چند قدم راه رفتم. از شدت تعجّب چشم هایم را مالیدم تا اگر خواب هستم، بیدار شوم. اما واقعیت داشت؛ شفا گرفته بودم.»
همان روز دکتر عراقی که قبلاً سید را معاینه کرده و گفته بود که استخوان لگن شما بدجوری شکسته است و مداوای آن در این جا امکان نخواهد داشت، وارد اردوگاه شد. وقتی خبر شفا گرفتن سید را شنید، به دیدن او رفت. هنگامی که او از آسایشگاه سید بیرون می آمد، به بچه ها گفت: " یک تکه از آن پارچه ی تبرّکی را به من بدهید. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:77</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
یک روز یاسر عبدالله را به درمانگاه برد. اما پزشک بعد از معاینه گفت: « این چشم دیگر برای تو چشم نخواهد شد حتی اگر متخصص ترین جراح آن را عمل کند ... »
عبدالله مدتی بعد به زیارت اباعبدالله الحسین (ع) مشرف شد و خدمت آقا عرض کرد: « آقاجان! من تا حالا شفای چشم و رفتن به ایران را از شما نخواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفه ام این بود که اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده که به وظیفه ی خود عمل کنم. امروز به برکت عنایت شما داریم به ایران می رویم و من با این چشم راهی ندارم جز این که دست گدایی پیش این و آن دراز کنم و این برای من سخت خواهد بود. اگر این جا بمیرم، برایم خیلی راحت است. شما را قسم می دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظری بفرمایی تا من بتوانم بینایی چشم را از شما بگیرم که محتاج کسی نباشم. »
عبدالله پیشانی بر روی مهر گذاشت و اشک ریخت. لحظاتی بعد چشمانش روشن شد و به برکت نام فرزند زهرا (س) توانست به راحتی حتی نوشته های ریز را ببیند. دوباره به پزشک عراقی مراجعه کرد. او با مشاهده ی چشم عبدالله با صدای بلند گفت: « یا عیسی بن مریم! این چشم ها توانایی چشم های سالم یک جوان 15 ساله را دارد ... »منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
در بیمارستان دوباره از کلیه هایش عکس گرفتند. پزشک با دیدن عکس گفت: « والله العظیم هدا شی عجیب » ( به خدا چیز شگفت انگیزی است. ) سپس به پزشک یار گفت: اشتباه عکس گرفته ای از کلیه ی دیگرش عکس بگیر. امام این عکس هم سالم بود.
پزشک سلامتی اش را تأیید کرد. رضا همان جا دستانش را بالا گرفت و گفت: قربان مقامت یا امام حسین (ع)
روزها گذشت تا این که در مردادماه سال 1369 او هم به وطن بازگشت و زندگی را در جمع خانواده با سرور قلبی ادامه داد ... منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
اسفندماه سال 1365 بود که در مسابقه ی فوتبال، قدرت الله در اولین دقایق بازی بر زمین افتاد. کم کم پچ پچی محزون شروع شد. قدرت از دنیا رفت. اسرا در حالی که سرها را به زیر انداخته بودند، به سوی آسایشگاه به راه افتادند. بچه های اسیر با تمام وجود گریه می کردند و از حضرت زهرا (س) شفا می خواستند.
قدرت الله به شدت ضربه ی مغزی شده بود. 10 روز گذشت. ناگهان در مقابل چشمان بهت زده ی بیش از 700 اسیر قدرت آمد. مدت ها موضوع چگونگی شفای او فاش نشد. تا این که سید آزادگان حجت الاسلام ابوترابی گفت: قدرت برای من تعریف کرد:
« در گوشه ای از بیمارستان آتشی شعله ور شده بود. بلندگوی بیمارستان اعلام خطر کرد که اگر تا چند لحظه ی دیگر آتش مهار نشود، تمامی بیمارستان و مریض های بستری شده در آن طعمه ی حریق خواهند شد. هر کس بتواند خود را به آتش زده و آن را خاموش کند، به او هدیه ی بزرگی خواهیم داد. زنی با چادر سیاه و وقار و آرامش به من نزدیک شد و گفت: قدرت جان فرزندم! تو می توانی این آتش را خاموش کنی، سعی خودت را بکن. من مادرت هستم برو و آتش را خاموش کن. به طرف آتش دویدم و به هر وسیله ی ممکن به خاموش کردن آن پرداختم و هر طور بود آن را خاموش کردم. بانوی چادر سیاه به طرفم برگشت و با خوشحالی گفت: تو آزادی، این هدیه ی تو و از نظرم ناپدید شد. چشمانم را گشودم و خود را در روی تختی دیدم. سرمی در دست چپم جریان داشت و جای سوراخ هفت سرم دیگر نیز در رگ های دستانم پیدا بود. گوش چپم کمی درد می کرد و سنگین شده بود و پنبه های زیادی درون گوش و روی لایه های خارجی آن قرار داده بودند. سرم نیز باندپیچی شده بود. بسیار تعجب کردم. اصلاً نمی فهمیدم این جا کجاست و من در این جا چه می خواهم. یکی از اسرای اردوگاه را دیدم، او را صدا زدم. با شادی وصف ناپذیری با لکنت زبان گفت: قدرت! تو حرف می زنی؟ تو سالمی؟ دو روز قبل دو نفر از سربازان عراقی تو را به این جا آوردند و گفتند تو در بازی فوتبال به زمین خورده ای. الآن حدود 51 ساعت است بیهوشی. خون زیادی از تو رفته و هیچ خونی به تو تزریق نشده است. من فکر می کردم که حداقل به خاطر کم خونی و عدم رسیدگی عراقی ها در غربت شهید می شوی. وقتی به اردوگاه برگشتم، از دوستم رضا ملکی شنیدم که آقای ابوترابی در لحظه ی مجروحیت من گفته است: برو دعاخوان های خوب اردوگاه را به تک تک آسایشگاه ها بفرست و به بچه ها بگو سر ساعت دوازده کسی در محوطه ی اردوگاه نباشد. همه به داخل آسایشگاه بروند و دعای توسل بخوانند. به مرثیه خوان ها بگو به حضرت فاطمه زهرا (س) متوسل شوند زیرا قدرت الله مادر نداشت و امروز فاطمه زهرا (س) برای او مادری خواهد کرد. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:27</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
در خواب دیدم دو آقای بزرگوار از سمت پنجره ی آسایشگاه وارد شدند. یکی از آن ها دستش را بر پاهایم کشید و فرمود: « تو سالم هستی. شما جشن بزرگی در پیش دارید که باید سعی کنید هر چه باشکوه تر برگزار شود. از هیچ کس هم جز خدا ترسی به دل راه ندهید ما پشتیبان شما هستیم. » سپس آن بزرگواران از همان سمت پنجره رفتند.
با شنیدن این سخنان از زبان آزاده ی جانباز، بچه ها لباس هایش را به نشانه ی تبرّک تکه تکه کردند و با خود بردند.
پانزده روز بعد، جشن نیمه ی شعبان سال 1368 بود و به یُمن آن روز بابرکت و شفای آزاده ی عزیزمان، در سراسر اردوگاه بدون هیچ ترس و واهمه ای از عراقی ها، جشن های مختلفی برپا ساختیم. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:30</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
شبی از شب ها از برادران مجروح درخواست کردم که برای شفای چشم هایم دعای توسل بخوانند. آن ها هم در نهایت خلوص نیت و صفای باطن، دست به دعا برداشتند و خودم نیز تا صبح در پیشگاه خدا گریه و زاری کردم و لحظه ای از یاد حق غافل نشدم.
فردای آن روز، وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم که به حول و قوه ی الهی بینا گشته است. از تخت برخاستم و شروع به راه رفتن کردم؛ کاری که تا آن روز توانایی انجامش را نداشتم.
(1) یحیی اسدزاده در شامگاه دهم اردیبهشت ماه 61 در نخستین شب عملیات بیت المقدس مجروح و بیهوش شد. منبع: <ref>کتاب درهای همیشه باز، صفحه:75</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
==پانویس==
<references/>