شهید حاج ر ضا شکري شکری پور
==زندگینامه==
در يازدهمين یازدهمین روز اسفند ماه ۱۳۳۵ هـ . ش در [[همدان]] متولد شد. دوران كودكي كودكی را پشت سر گذاشته و در سال ۱۳۴۲ وارد دبستان شد. در همان دوران ابتدائي ابتدائی راه خود را انتخاب كرده و اكثر اوقات در نماز جماعت مسجد محل شركت مي می كرد. از ابتدا به علت نذري نذری كه براي برای او از طرف مادرش شده بود محبت خاصي خاصی نسبت به اهل بيت بیت (ع) مخصوصا به مولايش مولایش ابا عبدا... الحسين الحسین (ع) در وجودش متجلي متجلی بود كه اين این امر موجب مي می شد در ماه هاي های محرم و صفر، بيشتر بیشتر شب ها در مسجد و حسينيه حسینیه محل در سوگ و عزاداري عزاداری سرورش به سر برد. به همين ترتيب همین ترتیب دوران ابتدائي ابتدائی و راهنمايي راهنمایی را تمام كرده و وارد هنرستان شهیدان ديباج دیباج شد. قدرت جسمي خوبي جسمی خوبی داشت و به ورزش علاقه وافري پيدا وافری پیدا كرد و در چند رشته از دو ميداني میدانی مثل پرش طول، دو پنج هزار متر و پرتاب نيزه نیزه شركت و در چند مسابقه نيز نیز موفق به اخذ مدالهايي گرديدمدالهایی گردید.
بعد از اخذ ديپلم دیپلم در سال ۱۳۵۶ به خدمت سربازي سربازی رفت كه بعد از دوران آموزشي آموزشی در يكي یكی از پادگان هاي های [[آذربايجان غربيآذربایجان غربی]] خدمت نظام وظيفه وظیفه را به پايان رسانيدپایان رسانید. در سال ۱۳۵۷ ( يعني یعنی سال پيروزي پیروزی انقلاب اسلامياسلامی) در همان محل جهت پيشبرد پیشبرد اهداف انقلاب فعالانه شركت داشت. در سال ۱۳۵۸ به تهران رفت و چون رشته تحصيلي تحصیلی اش فني فنی بود و به اين این كار نيز نیز علاقه داشت لذا مشغول به كار نصب شوفاژ گرديد گردید كه در مدت كوتاهي كوتاهی در آن كار تبحر پيدا پیدا كرده و مجدداً به همدان برگشت. در همدان به كار پخش روغن و همكاري همكاری با [[بنياد بنیاد مستضعفان]] مشغول گرديدگردید.در همين همین حال حاج رضا شکري شکری پور در شكل گيري گیری و تشكيل پايگاه تشكیل پایگاه مقاومت بسيج ناحيه بسیج ناحیه ۱۴ محل چمن چوبانها همراه با شهيد شهید بزرگوار احسان تقي تقی پور شركت داشت و دلسوزانه انجام وظيفه مي وظیفه می نمود . چون كارهاي خدماتي كارهای خدماتی با روح بزرگ و افكار انقلابي انقلابی او موافق نبود، آن كار را رها كرده و در مرداد ماه ۱۳۶۰ به خدمت سپاه در آمد . البته نا گفته نماند كه اگر از او به عنوان حاج رضا ياد مي یاد می شود نه اينكه اینكه اعمال حج را انجام داده بود بلكه به اظهار نظر بعضي بعضی از دوستان همرزمش روح بزرگ او در طواف سعي سعی شركت كرده و حاجي حاجی شده بود چرا كه نا خودآگاه بعد از يك یك مقطع زماني زمانی در همه جا از او بدين بدین نام ياد مي یاد می شد و بعد از شهادتش يكي یكی از دوستان نزديك نزدیك او به نيت ايشان نیت ایشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد. حاج رضا در سال ۱۳۶۱ به سنت حسنه پیامبر (ص) جامه عمل پوشانيد پوشانید و با خانم زهره ثمري، همسري ثمری، همسری فداکار و مومنه از ديار دیار خود ازدواج نمود که حاصل اين این ازدواج تنها دخترش به نام محدثه است که آغوش گرم پدر را در سن سه سالگي سالگی از دست داد. حاج رضا پس از عضويت عضویت در سپاه وگذراندن دوره هاي های آموزش نظامي، نظامی، به دليل موفقيتش دلیل موفقیتش در امر آموزش (به خصوص در راپل و همچنين همچنین در اجراي ماموريتهاي اجرای ماموریتهای محوله) به فرماندهي فرماندهی گردان و سپس به فرماندهي فرماندهی پادگان آموزشي نايل آموزشی نایل آمد كه خاطرات زيادي زیادی در اين این مورد توسط همرزمانش نقل شده از جمله اينكه اینكه تمام موارد آموزشي آموزشی را كه به نيروهاي نیروهای تحت امر خود آموزش مي می داده خود نيز رعايت مي نیز رعایت می كرده است و اين این مسئله را تا آخرين آخرین لحظه هاي های خدمتش (خصوصا عمليات عملیات [[جزاير جزایر مجنون]] با اينكه اینكه مجروح بوده) حفظ نمود. در همين همین دوران با توجه به علاقه زيادي زیادی كه به شركت در جبهه و جنگ داشت موفق به چندين چندین بار شركت فعال در امر پاكسازي پاكسازی مناطق آلوده [[كردستان]] همراه تيپ ويژه تیپ ویژه شهدا گرديد گردید و بالاخره پس از مدتي مدتی به همدان آمد و به فرماندهي فرماندهی پادگان قدس انتخاب گرديدگردید.پس از مدتي مدتی انجام وظيفه وظیفه در اين این قسمت به خاطر شوق وافري وافری كه به يگان رزمي یگان رزمی داشت به تيپ انصارالحسين تیپ انصارالحسین (ع) رفت و در [[عمليات عملیات والفجر ۵]] فرماندهي فرماندهی گردان ۱۵۱ مسلم ابن عقيلعقیل(ع) را بعهده داشت كه در معيت معیت همرزمانش به ويژه ویژه شهيد شهید رضا محرمي محرمی افتخاراتي افتخاراتی را نصيب تيپ نصیب تیپ نمود و هميشه همیشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهيدش شهیدش در اين عمليات این عملیات نقل مي می كرد. با توجه به رشادتهائي رشادتهائی كه از خود نشان مي می داد و نظر به نياز نیاز مبرم تيپ تیپ به نيروهاي نیروهای مخلص و زبده به سمت معاونت ستاد تيپ تیپ منصوب شد و پس از مدتي مدتی با حفظ سمت، مسئوليت مسئولیت واحد آموزش نظامي نظامی را نيز پذيرفتنیز پذیرفت. بعد از اين این دوران هنگامي هنگامی كه به عنوان مسئول ستاد تيپ تیپ انصار الحسين الحسین (ع) انجام وظيفه مي وظیفه می نمود در محورهاي ميمك محورهای میمك و سومار رشادتهاي غير رشادتهای غیر قابل وصفي وصفی از خود نشان داد. مدتي مدتی بعد كه تيپ تیپ در [[دزفول]] مستقر گرديد گردید پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان ۱۵۴ حضرت علي علی اكبر (ع)، ايشان فرماندهي ایشان فرماندهی گردان را عهده دار گرديد گردید و به طور فعال مشغول خدمت بود و نيروهاي نیروهای گردان را آماده مي می كرد و آموزش مي می داد تا اينكه اینكه در [[عمليات عملیات والفجر8]] با همكاري همكاری و رشادتهاي رشادتهای آنان افتخارات زيادي نصيب تاريخ زیادی نصیب تاریخ جنگ تحميلي تحمیلی شد و به جرأت مي می توان گفت که عنايت عنایت خداوند و فرماندهي هوشيارانه شهيد شكري فرماندهی هوشیارانه شهید شكری پور باعث گرديد گردید كه عراق در جاده ام القصر زمين گير زمین گیر شده و ديگر دیگر نتواند پيشروي نمايد پیشروی نماید و همين موفقيت همین موفقیت باعث شد كه مسئولين مسئولین رده بالاي بالای سپاه (خصوصا برادر [[محسن رضاييرضایی]] ) اظهار داشتند كه گردان ۱۵۴ گردنه احد را براي برای اسلام حفظ نمود و دليلش اين دلیلش این بود كه اگر عراق از اين این نقطه موفق به پيشروي مي پیشروی می شد نيروهاي نیروهای ما در ساير سایر محورها در محاصره مي می افتادند و در نهايت نهایت [[فاو]] سقوط مي می كرد.
بالاخره در اين عمليات این عملیات ضمن به شهادت رسيدن تعدادي رسیدن تعدادی از دوستان حاج رضا از جمله سردار رشيد رشید اسلام شهيد شهید بزرگوار [[حسن ترك]] خودش نيز نیز از ناحيه ناحیه پهلو و پشت مجروح گرديد گردید به طوري طوری كه نقل مي می كنند با پافشاري زياد، پافشاری زیاد، او را به پشت جبهه منتقل كرده بودند كه در موقع انتقالش به پشت خط مي می گفت روي روی صورت مرا بپوشانيد بپوشانید تا روحيه نيروها روحیه نیروها با ديدن دیدن من ضعيف ضعیف نشود. بعد از عمل جراحي جراحی در آبادان، حاج رضا را به تهران اعزام نمودند. مدتي مدتی در بيمارستان نيروي دريايي بستري بیمارستان نیروی دریایی بستری بود كه دوستان و همرزمان او اظهار محبت و لطف فراوان نموده و دسته به دسته به عيادتش مي عیادتش می آمدند، نقل مي می كنند وقتي وقتی كه يكي یكی از دوستانش به او مي گويد می گوید وضع جسمي جسمی ات خوب است يا یا نه، اظهار مي می دارد اين این دكترها چرا ما را مرخص نمي نمی كنند؟ ما باعث زحمت جمهوري اسلامي هستيم جمهوری اسلامی هستیم چون براي برای ما پول خرج مي می كنند و ما بايد براي باید برای انجام وظيفه وظیفه به جبهه برويمبرویم.
بعد از مدتي مدتی كه حال او تقريبا تقریبا رو به بهبود بود در تاريخ تاریخ ۲۸ اسفند ماه ۶۴ او را به همدان منتقل مي می كنند كه در منزل خود بستري مي بستری می شود در همين همین زمان نيز نیز برادران سپاه و دوستان و همرزمانش به عيادت ايشان مي عیادت ایشان می آمدند و او سفارشات لازم را به آنها مي می نمود. خصوصا به نيروهاي نیروهای گردان سفارش مي می كرد كه مبادا قصور و كوتاهي كوتاهی کنند. در ايام ایام فراغت با مادرش صحبت مي می كرد و او را به صبر و شكيبايي شكیبایی دعوت مي می نمود. اكثر اوقات در منزل، بچه هاي فاميل های فامیل را جمع مي می كرد و با آنها كشتي مي كشتی می گرفت و به عبارت ديگر دیگر مثل آنها اعمال بچه گانه انجام مي می داد. با بي حجابي بی حجابی و بي بی بند و باري باری سخت مخالف بود و از آن رنج مي می برد و مي می گفت مي می ترسم ما برويم برویم و اين این مسائل حل نشود. (منظورش مسئله فحشا و منكرات بود) در صحبت ها و نيز نیز در بحث هايش تاكيد هایش تاكید داشت كه پيام پیام ها و رهنمودهاي رهنمودهای امام بزرگوار را بايد باید اطاعت كنيم كنیم و به ايشان ایشان عشق و علاقه وافري وافری داشت. از دروغ و غيبت غیبت سخت بيزار بیزار بود و مي می گفت اين دنيا این دنیا محل آزمايش آزمایش است ما بايد باید صبر كنيم كنیم از امتحان خوب بيرون بيايمبیرون بیایم. به صله رحم اهميت بسيار مي اهمیت بسیار می داد و به ديدن دیدن اكثر فاميلها مي فامیلها می رفت و هر نوبت كه مي می خواست به جبهه برود از همگان طلب حلاليت مي حلالیت می نمود. يكي یكی از برادران او مي می گفت: موقعي موقعی كه مجروح و در خانه بستري بستری بود با بچه اش زياد زیاد گرم نمي نمی گرفت و وقتي وقتی به او مي گفتيم می گفتیم چرا اين این كار را مي كني مي می كنی می گفت نمي نمی خواهم به من عادت كند. بالاخره بعد از اينكه بهبودي نسبي اینكه بهبودی نسبی حاصل نمود (در خرداد ماه ۶۵) به يگان رزمي یگان رزمی رفت كه در آن زمان گردان ۱۵۴ در [[خرمشهر]] مشغول پدافند بود و رفتن ايشان ایشان مقارن با اتمام دوره ۴۵ روزه نيروهاي بسيجي نیروهای بسیجی بود. لذا به اكثر آنها تسويه تسویه حساب داده وعده اي ای را به مرخصي مرخصی فرستاد و فقط نيروهاي نیروهای كادر گردان آنجا مانده بودند.در اين این اوضاع و احوال نيروهاي عراقي نیروهای عراقی از [[جزيره جزیره مجنون]] جنوبي تكي جنوبی تكی انجام داده و دو خاكريز نيروهاي خاكریز نیروهای ما را تصرف كرده بودند و از آنجا كه جزاير جزایر مجنون براي برای ما از اهميت خاصي اهمیت خاصی برخوردار بود و يكي یكی از مسئولين مملكتي تاكيد مسئولین مملكتی تاكید كرده بود كه جزيره جزیره حتما بايد باید حفظ شود لذا حاج رضا با عده قليلي قلیلی داوطلب مي می شود كه جهت مقابله با نيروهاي نیروهای متجاوز بعثي بعثی عراق به جزيره جزیره اعزام شود و در حالي حالی كه به علت مجروح بودنش، فرمانده تيپ تیپ اصرار مي می كند كه شما نرويد ايشان نروید ایشان قبول نكرده و اظهار مي می دارد ما در جزيره جزیره هزاران شهيد شهید داده ايم ایم و سزاوار نيست نیست آنجا را از دست بدهيم بدهیم و او راست مي می گفت زيرا آنهايي زیرا آنهایی كه به جزيره جزیره مجنون رفته اند مظلوميت مظلومیت آن را مي می فهمند.او در شب عمليات عملیات (هنگامي هنگامی كه به قصد باز پس گيري خاكريزهايي گیری خاكریزهایی كه توسط نيروهاي نیروهای عراق تصرف شده بود) يعني یعنی شب ۶۵/۳/۲۸ از ناحيه ناحیه دست و پا مورد اصابت تركش قرار مي گيرد ولي می گیرد ولی به پشت جبهه برنمي برنمی گردد تا عمليات عملیات به نتيجه رسيده نتیجه رسیده و خاكريزهاي خاكریزهای مورد نظر پس گرفته مي می شود. در صبح روز عمليات يعني عملیات یعنی صبح روز ۶۵/۳/۲۹ در حاليكه حالیكه از مواضع تصرف شده پدافند مي می كرد و در حال تيراندازي تیراندازی بود ضمن اظهار تشنگي، تشنگی، از ناحيه ناحیه سر مورد اصابت گلوله [[غناسه]] دشمن قرار مي گيرد می گیرد و به تبعيت تبعیت از سرور شهيدان شهیدان و مولايش مولایش ابا عبدالله الحسين الحسین (ع) كه هميشه همیشه شوق ميهماني میهمانی خوان او را داشت، روح بزرگش به سوي سوی معشوق پر كشيده كشیده و به درجه عظماي عظمای شهادت نايل نایل آمد.
==وصیت نامه==
بسم الله الرحمن الرحيم الرحیم و ما النصر الا من عندالله العظيم العظیم بنام خدا، خدائى كه هستى بخش است و روزى ده. خدائى كه تمام صفات و كمالات را براى انسان خلق كرد و سپس او را در بهشت اعلا جاى داد و يا یا نه، انسانهای بى توفيق توفیق را در اسفل السافلينالسافلین. خدايا خدایا مرا از زمره بندگان درگاهت قرار ده. با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمينى خمینى بت شكن نايب نایب بر حقش و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون و با درود بر شما امت شهيد شهید پرور كه هميشه همیشه در صحنه ايد اید و اميدوارم امیدوارم كه تا انقلاب مهدى(عج) نهضت را ادامه دهيد، دهید، انشاءالله. خدايا خدایا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و زالو صفتان جهانی ملتهاى مستضعف را در بند کشیده و مي می كشند و بر آنها قلدرى مي می كنند، وليكن هيهات ولیكن هیهات من الذله. امام ما این اسطوره تقوی و مقاومت با توکل بر خداوند سبحان و استعانت یاران وفادارش و پشتوانه اين این امت شهيد شهید پرور بپا خاسته و بر دهان ياوه گويان یاوه گویان و مستکبرین زمانه زدند و اعلام کردند كه ما نيز نیز همچون مولایمان حسين حسین (ع) و يارانش یارانش كه تا آخرين آخرین قطره خون جنگيدند جنگیدند و حتى كودك شش ماهه خود را نيز نیز نثار كردند، نداى تن ندادن به ذلت را سر مي دهيم می دهیم و مي می گوئیم اى آمريكا آمریكا و اى [[شوروى]] و اى استکبار جهانی، بدانيد بدانید و آگاه باشيد باشید ما به حکم وظیفه شرعی تا زمانی که در جهان ظلم هست و تا وقتی که پرچم سبز لا اله الا الله بر جهان طنين نيفكنده طنین نیفكنده باشد، مبارزه هست و انشاء الله مبارزه خواهیم کرد.
آرى! به قول امام عزيزمان عزیزمان كه مي فرمايد می فرماید ما بر اسلام دعوا داريم، داریم، ما نیز هيچ هیچ آرزویى بجز پيروزى پیروزى اسلام نداريم نداریم و جهت تحقق این هدف باید خون داد و حالا كه كاروان شهدا در حركت است ما نيز نیز از خدا خواستيم خواستیم كه دنباله رو اين این كاروان باشيم، باشیم، شاید كه خدا ما را هم بپذيرد بپذیرد و شكر خدا را كه در اين این راه قدم نهادیم، ديگر دیگر خداوند سبحان مى داند و ملائك مقربش كه توفیق شهادت داشته باشیم یا نه. و اما شما اى برادران پاسدار بدانيد بدانید كه مسئوليت مسئولیت بس سنگين سنگین است و دشوار، راه دراز و هدف نیز بسیار مقدس است و شما نیز که با پیروی و همراه بودن با روحانیت پيشرو اين راهيد، پیشرو این راهید، كوشش كنيد كنید که مبادا از مسئولیت محوله شهدا غافل و از پیروزیهای مقطعی به خود مغرور شوید. تا توان دارید به جبهه بروید و جهت تحقق دستورات خداوند با دشمنان کافر جهاد کنید و انشاء الله بعد از پیروزی یا در صورتی که خداوند تبارك و تعالى شما را پذيرفت پذیرفت و شهيد شديد، شهید شدید، تازه وظيفه وظیفه یک فرد مسلمان را انجام داده ايد اید و تمام اعمال ما وظیفه ای است که خداوند بر ما مقرر کرده است و ما نیز باید آن را انجام دهیم و خداوند متعال به رسول خود نیز چنين چنین فرمود كه تو وظيفه وظیفه ات را انجام بده، حالا مردم مى خواهند بپذيرند يا نپذيرند بپذیرند یا نپذیرند و اما آن بيچارگانى بیچارگانى كه توفيق توفیق جهاد فی سبیل الله به علل مختلف از آنها سلب شده و لياقت لیاقت شركت در جبهه را ندارند بدانند كه توفیق شرکت در جبهه سعادتى بس بزرگ است و در صورت قبول خداوند، شهادت عظيم عظیم تر از همه اعمال است.
و اى امت شهيد شهید پرور بدانيد بدانید كه خداوند انسانها را هميشه همیشه مورد امتحان قرار مي می دهد زیرا دنیا محل آزمایش است، منتهى در سطح علم، آگاهى، صبر و مقاومت انسان مثلا امتحان حضرت ابراهيم اين ابراهیم این است كه بخاطر ایمان به خدا از طریق کفار در آتش انداخته شود و در همان حال ملائكه تقاضا مي می كنند كه به او كمك كنند وليكن ولیكن او نمى پذيرد پذیرد و اعلام می کند خداوندی که مبلغ او هستم مرا یاری می کند که به فرمان خداوند آتش بر او گلستان می شود. و اما امتحان ما در اين این مرحله از زمان، جنگ است، جنگى كه امام عزيزمان مي فرمايد عزیزمان می فرماید جنگ بين بین تمامى كفر با تمامى اسلام است. پس وصيت وصیت من به شما اين این است كه جبهه ها را پشتیبانی کنید و اماممان را تنها نگذاريد نگذارید و پشتيبان پشتیبان او باشيد باشید و از اهداف مقدس او غافل نشويد نشوید كه ما اكنون در حال امتحانيم امتحانیم و اين این متاع دو روزه دنيا دنیا را بر آخرت كه قرآن مي فرمايد می فرماید نفروشید و بدانيد بدانید كه خداوند هيچ هیچ گاه به وعده اش خلاف نمي نمی كند. يك یك مسئله مهم كه ما بايد باید در آن بينديشيم اين بیندیشیم این است كه ببينيم ببینیم حق كيست كیست و چيست؟ آيا چیست؟ آیا قرآن حق است يا یا نه؟ پس حالا که دانستیم قرآن حق است و كليه كلیه ابرقدرتها خلاف آن عمل مي می كنند و آن نیز از كفر و الحاد و نفاق و فساد آنها در تمامی كشورها می باشد و با ما روبرو شده اند پس ما نیز به پیروی از قرآن، حقیم و باید از حق خود دفاع کنیم و بدانيم بدانیم كه در اين دنيا این دنیا مسافرى بيش نيستيم بیش نیستیم و انشاءالله بايد باید نتیجه اعمال نيك نیك و بد خود را در آخرت ببينيم ببینیم که (الدنیا مزرعه الاخره). خداوند همه ما را به راه راست، راه اولياء اولیاء و انبياء انبیاء خود هدايت هدایت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزيز عزیز ما طول عمر عنايت عنایت فرماید.والسلام عليكم علیكم و رحمت الله و بركاته
رضا شكرى پور 1362/12/22
==روایتی ازشهید==
لحظات پر اضطرابي سپري اضطرابی سپری شد. جزيره جزیره مجنون در آتش وخون مي می سوخت. دشمن با پاتک هاي سنگين پيشروي های سنگین پیشروی خود را براي برای باز پس گرفتن آغاز کرده بود. لحظات به کندي مي کندی می گذشت و نگراني نگرانی بر منطقه سايه سایه افکنده بود. دستور آماده باش ابلاغ گرديدگردید.گردان 154 حضرت علي علی اکبر از لشگر انصارالحسين انصارالحسین (ع)که نيروهاي بسيجي نیروهای بسیجی را ترخيص ترخیص کرده بود، کادر گردان براي برای دفاع فراخواني گرديد فراخوانی گردید وفردا صبح بايد براي باید برای مقابله به جزيره جزیره مجنون مي رفتيممی رفتیم. در آن میان حاج رضا شکري شکری پور فرمانده رشيد رشید گردان را ديديم دیدیم که خودش آر پي جي پی جی گرفته وبا لبخند در کنار يارانش یارانش به آنها کمک مي می کند. حاجي هرچي حاجی هرچی داشت از نماز بود. نمازي نمازی که با عشق واشک چشم آغشته شده بود. شب قبل از عمليات عملیات همچون شب قدر بود. تمام حرکات بچه ها بوي بوی عبادت مي می دادو بي اختيار همديگر بی اختیار همدیگر را در آغوش مي کشيدند می کشیدند واز هم قول شفاعت مي می گرفتند. زمزمه ها همه بوي بوی پرواز مي می داد.در کوله بار آنها اثري اثری از گناه نبود. حاج رضا آن شب به روي روی سجاده نشسته بود وقرآن تلاوت مي می کرد وتفسير آيه وتفسیر آیه ها، با اشک چشمش جاري جاری بود. چقدر نوراني نورانی شده بود انگار اورا در نور شسته بودند. همه مي می دانستند که حاجي بزودي شهيد مي حاجی بزودی شهید می شود وتولد او براي برای شهادت است. به طرف چادر پرسنلي پرسنلی رفتم، بچه ها در آنجا جمع وغرق گفتگو بودند. همگي همگی آرزو داشتيم يک داشتیم یک نماز جماعت پشت سر حاجي بخوانيمحاجی بخوانیم. اما هر بار حاجي حاجی بهانه مي می آورد وطفره مي می رفت. بارها اين چنين این چنین ازدست بچه ها فرار کرده بود. اما امشب بچه ها مصمم بودند که با يک یک نقشه بر حاجي پيروز حاجی پیروز شوند و حاجي بهترين حاجی بهترین طراح عمليات جنگي عملیات جنگی بود و بچه ها بهترين بهترین فاتحان خاکريز خاکریز و ملائکه شب، نظاره گر اين این که چه خواهد شد. شهيد حسني شهید حسنی معاون گروهان گفت: بچه ها بريم بریم به حاجي بگوئيم حاجی بگوئیم اگر امشب با ما نماز جماعت نخواند او را حلال نمي کنيمنمی کنیم. [[شهيد عليزادهشهید علیزاده]] فرمانده گروهان به جاي حاجي جای حاجی پاسخ داد وگفت: اين این که درست نيستنیست! همگي همگی غافل بوديم بودیم که حاجي نيز حاجی نیز در حال سرکشي سرکشی به چادر ها آمده وپشت چادر پرسنلي ايستاده پرسنلی ایستاده وبه گفتگوي گفتگوی بچه ها گوش مي می دهد. شهيد وحدتي شهید وحدتی مسئول پرسنلي پرسنلی گردان گفت: به حاجي بگوئيم حاجی بگوئیم که ما فردا شهيد مي شويم شهید می شویم اما شهادت ما با خواندن نماز پشت سر شما امضا مي می شود و شهيد شهید تکلو معاون گردان حرف اورا قطع کرد وگفت: حاجي مايل حاجی مایل است بسيجيان بسیجیان تا ابد زنده باشند و با لبخندي لبخندی که بر روي روی لبان حاجي حاجی نقش بسته بود معلوم بود جواب حاجي حاجی هم بايد باید مشابه آن باشد. [[شهيد فريدونيشهید فریدونی]] فرمانده گروهان که به خاطر حالت عرفاني ومعنويش عرفانی ومعنویش بچه ها او را رباني ربانی صدا مي می کردند ساکت نشسته بود وبه سخنان آنها گوش مي می داد سکوت را شکست وگفت: من راضي راضی نبودم که حاجي حاجی خودش به اينجا بيايداینجا بیاید. بچه ها همه مشتاق شنيدن شنیدن شدند و خود حاجي حاجی هم متعجب ز اين این که برنامه چيستچیست. شهيد فريدوني شهید فریدونی ادامه داد حاجي خيلي حاجی خیلی به فاطمه زهرا علاقه دارد هرجا ذکري ذکری از حضرت زهرا باشد حاجي حاجی هم هست. پس من خودم مي می خونم. شماهم با صداي صدای بلند يا یا زهرا بگوئيد بگوئید وسپس شروع به مداحي مداحی کرد. نام حضرت زهرا (س) خيلي خیلی زود اشک بچه ها را جاري جاری کرد. هرکس در گوشه اي ای به سجده رفته بود وبا خود زمزمه مي می کرد.کم کم صداي صدای ناله ها بلند تر مي می شد وبا زمزمه در هم مي پيچيدمی پیچید. حاجي حاجی با چفيه چفیه اش جلو دهانش را گرفته بود تا صداي گريه صدای گریه اش به گوش بچه ها نرسد. مداحي مداحی به آنجا رسيدکهرسیدکه((فاطمه جان در وسط کوچه تورا مي می زدند / کاش به جاي جای تو مرا مي می زدند)) ديگر حاجي دیگر حاجی نتوانست خود را نگه دارد پاهاي پاهای اوسست شد وبه روي روی زانو افتاد صداي گريه صدای گریه اش بلند شد حاجي حاجی خود را به طرف در چادر کشيد کشید وگوشه چادر را بالا زد وبا صداي صدای گرفته گفت: بچه ها بسه ديگه دیگه مگه مي خواهيد حاجي می خواهید حاجی را بکشيدبکشید. باشد قبول کردم با هم نماز جماعت مي خوانيممی خوانیم. بچه ها که باورشان نمي نمی شد حاجي حاجی به اين زودي این زودی قبول کند خودشان را بر روي حاجي روی حاجی انداختند و او را غرق بوسه نمودند وبا اشک چشم خود صورت اورا شستند. همگي همگی وضو داشتند. پس حاجي حاجی در جلو ايستاد ایستاد وصف نماز جماعت تشکيل تشکیل شد. نماز شروع شد، نمازي نمازی که بچه ها را بهشتي بهشتی کرد. حاجي حاجی حمد و سوره را مي می خواند و بچه ها گريه مي گریه می کردند. وقتي وقتی که حاجي حاجی به سجده رفت ديگر صداي گريه دیگر صدای گریه همه بلند بود وسجاده ها تر، ذکر سجده، گريه گریه شده بود. حاجي حاجی با تمام توان نماز را ادامه مي می داد شايد شاید اگر ادامه نماز نبود بچه ها ساعت ها در سجده گريه مي گریه می کردند. ملائکه نيز نیز منتظر بودند تا اين این نماز عاشقانه را به آسمان ببرند. شايد اينجا شاید اینجا خداوند بارديگر باردیگر به ملائکه يادآوري یادآوری کرد ((تبارک الله في فی احسن الخالقينالخالقین)) نماز تمام شده بود ولي گريه ولی گریه بچه ها هنوز ادامه داشت. حاجي حاجی روبه بچه ها کرد وگفت: انشاالله خداوند قبول کند. آخرش شما برنده شديد شدید آن هم به خاطر اينکه اینکه اذان اين این نماز يا یا زهرا (س) بود. فرداي فردای آن روز [[جزيره جزیره مجنون]] در زير زیر گام هاي های سردار نماز ويارانش ویارانش آرام گرفت و دشمن زمين گير زمین گیر شد. حاجي حاجی آرام و قرار نداشت و براي برای پرواز لحظه شماري مي شماری می کرد. از وجودش نور مي باريد می بارید و از آتش سلاحش خشم الهي، الهی، تا اينکه اینکه دست تقدير تقدیر صفحه زيبايي زیبایی رقم زد و تيري تیری بر پيشاني پیشانی او بوسه زد. انگار جزيره جزیره مجنون تشنه خون حاجي حاجی بود تا سيراب سیراب شود. جوي جوی خون از پيشانيش جاري پیشانیش جاری بود و روحش در پرواز. راويراوی: [[مهدي رحيمي مهدی رحیمی مهروان]] - همرزم شهيدشهید
قبل از شروع عملیات جزیره مجنون در خرداد 65، حاج رضا شکری پور که تازه از مرخصی برگشته بود پیش ما آمد. هنوز زخمی بود و شکمش به واسطه جراحت شدید 27-28 تا بخیه خورده بود و با اون مجروحیت شدید باز اومده بود منطقه.
من به همراه [[شهید سید حسین فدایی فروتن ]] مشغول درست کردن خورشیدی بودیم که حاج رضا به سمت ما اومد و رو کرد به سید حسین و گفت: آقا سید یه چند روزی رو بیا پیش ما. آقا سید با اون نگاه معصومانه رو سوی من کرد و انگشت خودش رو بالا آورد و به من گفت: اجازه هست؟ با تمام علاقه ای که به سید حسین داشتم و دلم نمیخواست که از من دوره بشه اما گفتم باشه برو.
سید حسین که شال سبزش رو به کمرش بسته بود با اون نگاه معصوم و لبخند همیشگی همراه حاج رضا عازم شد و رفت.
روز عملیات به واسطه مجروحیت حاج رضا، عمو اکبر (اکبر امیرپور فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین (ع)) که فرماندهی محور رو به عهده داشت اجازه حضور حاج رضا رو تو خط نداد و همراه حاج رضا، عمو مفرد و چندتا از بچه ها در سنگر فرماندهی محور کار فرماندهی خط رو به عهده گرفته بود و از قبل یکی دیگه از بچه ها رو به جای حاج رضا به فرماندهی گردان منصوب کرده بود.
به نقل از یکی از بچه ها که توی خط بود وقتی حاج رضا به خط رسید شروع کرد به هدایت بچه ها. حجم آتیش بی نهایت زیاد بود و بیشتر بچه ها شهید یا مجروح شده بودن. اکثرا هم از ناحیه صورت مجروح شده بودن. وسط اون هیاهوی تیر و خمپاره، احساس کردم یک لحظه همه جا ساکت شد و تیری زوزه کشان انگار که به شیشه ای برخورد کنه به جایی اثابت کرد و صدای شکسته شدن جسمی بلند شد. من همینطور که با یک چشم مجروح دنبال صدا میگشتم دیدم تیر به بازوی حاج رضا اثابت کرده و استخوانش کاملا خورد شده.
یکی از بچه ها به سمت حاج رضا رفت تا دستش رو پانسمان کنه که یک هو صدای فریاد حاج رضا بلند شد که: برو چیزی نشده که، به بچه ها برس. دیگه توی اون همه هیاهوی گلوله و باروت و خون غرق شده بودیم.
انفجارهای مهیبی در منطقه رخ میداد و من به سمت خط مقدم رفتم. قایق رو کنار یک خاکریز نگه داشتم و پیاده شدم، وقتی از خاکریز بالا رفتم وضعیت خیلی عجیبی بود. همه بچه ها شهید شده بودن و جنازه هاشون گوشه و کنار پخش شده بود و موج انفجاز انفجار لباس های بچه ها رو تیکه و پاره کرده بود.
جلوتر رفتم دیدم انگار حاج رضا روی یک بشکه نفت نشسته، جلوتر که رفتم دیدم تیری به سر مبارکش اثابت کرده و در همان حالت با دستهای باز و رو به آسمان ملکوتی شده بود.
جالب بود بیشتر فرمانده گروهان ها و دسته ها و مسئولین گردانش، دور تا دور حاج رضا به شهادت رسیده بودند و همراه با فرمانده خود به پرواز درآمده بودند.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
عضويت عضویت در سپاهگفت: مي آي می آی سپاه؟! چشمانش از خوشحالي خوشحالی برق زد: من بيام بیام سپاه ؟! يعني مي یعنی می شه؟! خودش معرف او شد. زير زیر برگه عضويتش عضویتش نوشت: اينجانب گواهي مي اینجانب گواهی می دهم آقاي آقای رضا شکري شکری پور از اعضاي اعضای فعال اين پايگاه براي عضويت این پایگاه برای عضویت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لياقت لیاقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامي اسلامی تلاش خواهد نمود. يک یک ماه بعد خودش معرف شهيد شهید شد.راويراوی: [[احسان تقي تقی پور ]] - خردادماه ۱۳۶۰
رمز شب
گفت: اسم رمز امشب «شکري «شکری پوره». اگه کسي کسی گفت: «شکري «شکری بور» حتماً عراقيه؛ عراقیه؛ امانش نديدندید. نصف شب از پشت خاکريز خاکریز سر و صدايي صدایی آمد. نگهبان داد کشيدکشید: کيستي؟ کیستی؟ جواب آمد: «شکري «شکری پور». صدا براي برای نگهبان آشنا بود. دوباره پرسيدپرسید: خودش يا یا رمزش؟ گفت: هر دوش! گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکني شکنی کنه ولي اين ولی این کار يه یه شرط داره و آن هم خود سازيهسازیه. اگه خودت و نساختي نمي توني نساختی نمی تونی بن بست ها رو بشکنيبشکنی.راويراوی: [[اکبر ملکيان ملکیان]]
اين این دل تنگم ...گفت: گلوله آر پي جي پی جی جمع کنيد کنید و نشست پشت سنگري سنگری به تيراندازي تیراندازی و بلند بلند خواند: «اين «این دل تنگم غصه ها دارد، گوييا ميل گوییا میل کربلا دارد.» تيري تیری زدند به دستش. بچه ها پانسمانش کردند. گفت: آر پي جي بياريدپی جی بیارید. گفتند: ما مي زنيممی زنیم. گفت: شما بزنيد، بزنید، من هم مي می زنم و باز خواند: اين این دل تنگم .... آر پي جي پی جی که زد بخيه بخیه اش باز شد و از درز پيراهنش پیراهنش خون زد بيرونبیرون.راويراوی: [[جهانبخش کلوندي کلوندی]]
عذرخواهيعذرخواهیيه یه روز باهاش تندي تندی کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقتي وقتی بود نديده ندیده بودمش. گفتند: مجروح شده، رفتم [[همدان]]. به رفقا گفتم: هماهنگ کنند فردا هشت صبح بريم بریم منزلش. صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلوي جلوی در، تعجب کردم! با عصاي زير عصای زیر بغلش ايستاده ایستاده بود روبروم. بي اختيار همديگرو بی اختیار همدیگرو بغل کرديمکردیم. گفت: ديشب دیشب گفتند مي خواي بياي عيادتممی خوای بیای عیادتم. تصميم تصمیم گرفتم من بيام ديدن بیام دیدن شما. خيلي خیلی راحت عذر خواهي خواهی کرد. گفتم: بيشتر بیشتر از اين این شرمنده ام نکن، من مقصر بودم.
راويراوی: حسين همداني [[حسین همدانی]]
فرشته ي ی نجاتخمپاره اي ای منفجر شد. سنگر فرو ريختریخت. با هزار مکافات از زير زیر آوار بيرون بیرون آمدم. شير شیر تو شيري شیری بود. هر کس به طرفي مي دويدطرفی می دوید. سوار بر موتوري موتوری از آنجا مي می گذشت. زد روي روی ترمز گفت: يا یا الله بپر بالا، کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اينجوري اینجوری که مي می افتم. چفيه چفیه اش را انداخت پشت کمرم و از جلوبه سينه سینه خودش گره زد. محکم چسبيدم چسبیدم به پهلویش. راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز مي می داد. از ميان میان آتش راهي راهی باز کرد و رساندم پست امداد.راويراوی: [[سالار آبنوش ]]
پاسدار آبديدهآبدیده
اشک بچه ها را درآورده بود از بس سخت مي می گرفت، پاسدار بايد باید فولاد آبديده آبدیده باشه. روز آخر دوره، دست به سينه ايستاد سینه ایستاد دم در پادگان، حلاليت مي حلالیت می خواست. پلک که مي می زد اشک پر مي می شد تو چشماش.راويراوی:سعيد بادامي [[سعید بادامی]]
قهرمان واقعيواقعیآمد خانه ديد مدالهاي ورزشي دید مدالهای ورزشی اش را آويزان آویزان کردم روي ديوارروی دیوار. سگرمه هايش هایش رفت تو هم. گفتم چت شد؟ گفت: مادر من خجالت مي می کشم به من بگن قهرمان، قهرمان واقعي واقعی اونان که تو خيابان خیابان دارن با شاه و دارو دستش مي می جنگن شهيد مي شهید می شن.راويراوی: مادر شهيد شهید
شعار بهشتيبهشتی]]دکتر بهشتي بهشتی]] و يارانش یارانش که شهيد شهید شدند بچه ها بي تابي مي بی تابی می کردند. دستور داد همه نيروها نیروها با لباس رسمي رسمی سپاه آماده حرکت شوند. توي ميدان اصلي توی میدان اصلی شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار با مشت هاي های گره کرده شعار مي می دادند و اعلام حضور مي می کردند: بهشتي بهشتي بهشتی بهشتی با خون خود نوشتي نوشتی استقلال آزادي جموري اسلامي آزادی جموری اسلامی هما نجا سخنراني سخنرانی کرد و گفت: خواب خوش منافقين هيچگاه تعبير منافقین هیچگاه تعبیر نخواهد شد. تا ما هستيم هستیم در اين این کشور امام زمان، جايي براي جایی برای آنها نيستنیست.راويراوی: سعيد بادامي سعید بادامی
آر پي جي پی جی زندر جاده فاو - ام القصر نشسته بود بالاي خاکريز بالای خاکریز و آر پي جي پی جی زن ها را هدايت مي هدایت می کرد. نيروها وقتي مي ديدند نیروها وقتی می دیدند خودش نشسته آن بالا، خجالت مي کشيدند می کشیدند کپ کنند پشت خاکريزخاکریز. تک تير اندازهاي تیر اندازهای دشمن نقطه به نقطه خاکريز خاکریز را مي می زدند. بيشتر بیشتر از همه موسي کريمي موسی کریمی آر پي جي پی جی زد، از گوش هاش خون مي چکيدمی چکید. داد زد: موسي يک کمي موسی یک کمی آهسته تر. نشنيد، نشنید، با اشاره بهش فهماند. جواب داد: حاجي خيالي نيست حاجی خیالی نیست و قبضه را گذاشت روي روی دوشش و برخواست که شليک شلیک کند، مرمي مرمی قناصه که نشست روي پيشاني روی پیشانی اش غلت خورد آمد پايين خاکريز، پایین خاکریز، چشم هاي خيس حاجي های خیس حاجی دنبالش مي می کرد.راويراوی:مهدي قاسمي [[مهدی قاسمی]]
گريه گریه شبانهمعاونش بود. مثل برادر دوسش داشت. حالا که شهيد شهید شده بود کسي کسی پا جلو نمي نمی گذاشت بره بهش بگه. آخر مسئول تبليغات تبلیغات گردان را انداختند جلو و گفتند: کار خودته! پشت خاکريز خاکریز نشسته بود. گه گاه نيم خيز مي نیم خیز می شد و با دوربينش دوربینش آن طرف را ديد مي دید می زد دشمن، آتش سنگيني مي ريختسنگینی می ریخت. رسيد رسید بهش و بدون مقدمه گفت: حاجيحاجی! رضا محرمي شهيد محرمی شهید شد. دوربين دوربین را پايين پایین آورد و ناباورانه پرسيدپرسید: شهيد شهید شد؟! کمي کمی اخماش رفت تو هم. اما به روي روی خودش هم نياوردنیاورد. بعد انگار نه انگار اتفاقي اتفاقی افتاده برگشت که: حالا چرا اينجا نشستي اینجا نشستی پاشو برو دنبال کارت. شب توي توی سنگر، مشک اشکش سوراخ شده بود: آي گريه مي آی گریه می کرد آي آی ناله مي می زد!
راويراوی: همرزم
دوست مهربان
فهميده فهمیده بود دستم خاليهخالیه! به مادرش گفته بود خودم مي می رم اتاقاشو رنگ مي می زنم. صبح اول وقت آمد خانه، يه یه سطل رنگ دستش بود و يه کيسه یه کیسه پر از وسايل نقاشيوسایل نقاشی. ظهر که شد گفتم: آقا رضا! نهار حاضره. گفت نماز مي می خوانم بعد. آن موقع هنرستان درس مي می خواند؛ رشته تاسيساتتاسیسات. تا دلت بخواد سليقه سلیقه داشت. آچار فرانسه فاميل فامیل بود.راويراوی: يک یک دوست
کربلا
توي توی صحبت هايش هميشه هایش همیشه جبهه را به کربلا ربط مي می داد. مي می گفت: جبهه بدون کربلا بي بی معناست و رزمنده دور از امام حسينحسین(ع)، بي بی چاره. اگه اين این ها نباشه ما با پارتيزان هاي پارتیزان های جنگ جهاني جهانی دوم هيچ فرقي نداريمهیچ فرقی نداریم.
راويراوی: يوسف هادي [[یوسف هادی پور]]فداي فدای سرتون ...يه یه دوچرخه تر و تازه خريده خریده بود با پول کارگريکارگری. همون روز اول گفت: بازي کنيدبازی کنید. عصري بياريدش عصری بیاریدش در خونه. نامردي نکرديم، نامردی نکردیم، هفت نفري نفری سوار دوچرخه شديمشدیم. راننده ناشي بازي ناشی بازی در آورد با سر رفتيم توي رفتیم توی کانال آب. از دوچرخه هم يه یه چرخ ماندو يه یه فرمان کج رفتيم رفتیم خانه شان. آمد جلوي جلوی در، ديد دید سرم باند پيچيه، پیچیه، هول کرد: چي چی شده؟ بقيه بقیه کجان؟ گفتم بيمارستانبیمارستان.
گفت واستا که اومدم.
گفتم: رضا دوچرخه ت...
گفت: بي خيال فداي بی خیال فدای سرتون.
راويراوی: حميد زماني[[حمید زمانی]]
شوق پرواز
بايد باید تا شب صبر مي کرديممی کردیم. آنوقت مي آورديمش می آوردیمش عقب. افتاده بود وسط جاده پد غربي، بين غربی، بین خط خودي خودی و خط دشمن. مهتاب بود. سينه خيز رفتيم بالاي سینه خیز رفتیم بالای سرش، قشنگ صورتش رو گذاشته بود روي روی خاک. ديشب دیشب قبل از عمليات توي عملیات توی سنگر افتاده بود سجده و هق هق مي می کرد: «... الهي عبيدک الهی عبیدک بفنائک، مسکينک مسکینک بفنائک، اسيرک اسیرک بفنائک....»راويراوی: [[رضا عليزاده علیزاده]] <ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
منبع==پانویس==<references/> == ردهها =={{ترتیبپیشفرض:سایت نویدشاهدشهید حاج رضا شکری پور }}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان همدان ]][[رده: شهدای شهرستان همدان ]]