شهید {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = حبیب الله رضوانی نژاد|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[زادروزهای10 دی|1340]] ، [[مرکزی]] ، [[فسا]]|شهادت = [[الگو:شهدای 05 مهر|1364/07/05]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = |جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل = |خانواده =}}
==زندگینامه==
در تابستان در کوره ی آجرپزی کمک می کرد و بعد از گرفتن دیپلم نیز در همان جا مشغول کار شد. اين شهيد عزيز خیلی بی ریا بود، لباس شیک نمی پوشید و می گفت: همین لباس ساده خوب است انسانيت که به لباس نیست. در دوران انقلاب به راهپیمايی می رفت و از انقلاب و [[امام خمینی]] طرفداری می کرد. در زمان جنگ یک ماه آموزش دید و بعد به جبهه رفت، او در آزاد سازی [[خرمشهر]] نیز شرکت داشت.
سپس در آموزشگاه افسری ثبت نام کرد و بعد از پذیرفته شدن به تهران رفت و پس از اتمام دوره ی آموزشي سر دوشی گرفت و با درجه ی ستوان سومی به جبهه [[گیلان غرب]] رفت و زخمی شد و به مرخصی آمد. بعد از بهبودی دوباره به جبهه برگشت تا این که در تاریخ 1364/07/05 در منطقه ی [[قصر شیرین]] بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
==خاطراتآثار=====* نامه شهید خطاب به همسرش:===
نیمه شب، هنگامی که درخشندگی ستارگان به حد اعلاء می رسد، آن هنگام که مهتاب در نهایت زیبايی و دل دادگی می درخشد از صحراهای سوزان افسریه ی تهران به معبودگاه نور چشم عزیزم سلام دارم.
این نامه را در شبی برایت می نویسم که غروبش به طور وحشتناکی غم انگیز است و آهنگ تپش قلب محزونم، غم تو در غروب در حال سکوت، بر همه جاي دلم حکم فرماست و در این چهار دیواری خود نشسته به یاد تو می نویسم، احساس می کنم تپش های قلبم با یاد تو بیشتر می شود، احساس می کنم تمام وجودم به یاد توست، چقدر خوب بود انسان می توانست دوست نداشته باشد، چقدر خوب بود که انسان زیبايی های طبیعت را می دید و به یاد دوستی نمی افتاد و فقط از خود آنها لذت می برد، یعنی مهتاب را می دید و چهره ی معصومی را به خاطر نمی آورد، صدای جریان آب را از جویبارهای شفاف می شنید و آواز بهترین عزیزانش را آرزو نمی کرد.
والسلام
==خاطره ای دیگرخاطرات=====* خاطره از زبان همسر شهيد:===
حبیب از بستگانم بود و خانه ما زیاد رفت و آمد می کرد و او را کاملاً می شناختم. یک روز پدرش خانه ما آمد گفت: کسی خانه هست؟ پدر و مادرم نبودند. گفتم: نه، چیزی نگفت و رفت، من رفتم در مغازه، حبیب هم داخل مغازه بود من را که دید گفت: پدرم خانه ی شما آمد؟ گفتم: بله گفت: چیزی نگفت؟ گفتم: نه، گفت: پس دوباره می آید. شب دوباره آمدند و موضوع خواستگاری را مطرح کردند و بعد از آزمایش و خرید، با هم دیگر عقد کردیم. سر سفره عقد بهش گفتند: باید به عروس زیر زبانی بدهی، خندید و گفت: انبردست می دهم، چون آن زمان برق کشی هم می کرد.
وقتی تنها هستم با عکسش حرف می زنم و درد و دل می کنم. یک روز خیلی ناراحت بودم گفتم: تو خودت رفتی راحت شدی من چیکار کنم؟ تو برای من چیکار می کنی؟ نه به داد من می رسی؟ نه به داد احسان (فرزندش) این بار که احسان آمد عکست را هم می دهم با خودش ببرد.
شب به خواب خواهر شوهرم آمده بود و بهش گفته بود به اشرف بگویید چرا این قدر نگران است؟ بگو چه می خواهی تا برایت بیاورم؟ هر چه بخواهی بگو برایت می آورم، این قدر نگران خودت و احسان نباش. برای عروسی احسان هم خواب یکی از اقوام آمده بود، ایشان تعریف می کردند که خواب دیدم در خانه پدرش هستیم خیلی هم شلوغ است، حبیب هم آنجا بود، کت و شلوار خیلی قشنگی پوشیده و خیلی هم خوشحال بود همه جا را چراغانی کرده بودند حیاط هم پر از گل شده بود حبیب با پدرش داشتند کار می کردند.
آخرین باری که می خواست به جبهه برود من خیلی ناراحت بودم می گفتم: جبیب نرو، احسان کوچک است، من تنها هستم، آن موقع احسان 11 ماهه بود، گفت: باید بروم، تو تنها نیستی خدا را داری ولی من قبول نمی کردم، به شوخی گفت: اگر یک بار دیگر گفتی نرو مثل اعلاميه می چسبانمت به دیوار. فردا صبح هم كه می خواست برود در حیاط گفت: حلالم کن، مواظب خودت و احسان هم باش، بعد خداحافظی کرد رفت.
در آخرین مرخصی که شهید به فسا آمده بود حال و هوای دیگری داشت یک روز آمد خانه قاب عکس بزرگی دستش بود گفتم: این چیه؟ گفت: این عکس خودم هست آن را بزرگ کرده ام، این عکس را نگه دار شاید رفتم و دیگر برنگشتم، عکسم را بر روی جنازه ام بگذارید و موقع رفتن از همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و رفت.<ref>سایت نویدشاهد</ref>
منبع==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:سایت نویدشاهدحبیب_الله_رضوانی_نژاد}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان فارس]][[رده: شهدای شهرستان فسا]]