در بیمارستان صلاح الدین، یکی از اسرای مجروح را که شکمش پاره شده بود، بیماری کولوسمی داشت و روده اش سوراخ شده بود. عمل جراحی نتیجه نداد و او درمان نشد. پزشکان به او گفتند: «باید مورد عمل جراحی پلاستیک قرار گیری و ما نمی توانیم انجام دهیم؛ چون هزینه، هنگفتی دربردارد.» به اتفاق همه بچه ها در اردوگاه، هرشب رو به قبله، دست به دعا برمی داشتیم و با گریه از خدای مهربان شفای او را درخواست می کردیم. دوهفته بعد، از بیماری او هیچ اثری نبود. پزشکان عراقی شگفت زده بودند؛ ولی مجبور بودند باور کنند.
راوی: علی اصغر ملاصالحی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:264</ref>
موضوع : عبادی ، دعا
غریب رضا اسماعیلی، یکی از بچه های محلات، درد کلیه هایش به تدریج شروع شد. او در اردوگاه موصل4 زندگی می کرد. پس از آن همه التماس و چانه زدن، به او قرص های آرام بخش می دادند. شب و روزِ «غریب رضا» شده بود درد و رنج، بالاخره، او را به بیمارستان بردند و از او عکس رادیولوژی گرفتند و گفتند که کلیه هایش املاح ساز است. کار آن اسیر رنج کشیده به درازا کشید. هر روز صبح پیش پزشک یا پزشکیار ایرانی می رفت و تا غروب دو، سه بار به او سوند می زدند. هر دو ماه هم نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه می آمدند. غریب رضا به آن ها مراجعه می کرد و آن ها به عراقی ها سفارش می کردند که او را به بیمارستان ببرند. او را می بردند. دو روز نگه می داشتند. عکس می گرفتند و دوباره به اردوگاه باز می گرداندند. وقتی هم حالش بسیار وخیم می شد، آمپول نوالژن به او تزریق می کردند.
یک شب، غریب رضا به حال مرگ افتاد. بچه ها به او تنفس مصنوعی دادند و خدا کمک کرد و نفسش بازگشت. فردا صبح، او را به بهداری بردند. چند بار هم او را به بیمارستان شهر بردند تا مورد عمل جراحی قرار دهند؛ اما ناامیدانه بازگشتند. حتی شبی که بچه هارا به کربلا بردند، غریب رضا که از درد به خود می نالید، نتوانست برود.
آن روز، بچه ها مقداری آب را به ضریح حضرت سیدالشهدا(ع) تبرک کردند و شب که بازگشتند آن را به غریب رضا دادند. دانه ای خرما و تکه ای نان را از غذاخوری حضرت آورده بودند و به امید شفا به او دادند. غریب رضا آن شب خیلی گریه کرد و با توسل به حضرت سیدالشهدا(ع) آن آب و خرما و نان را خورد. صبح، دیگر از درد خبری نبود. آزمایش های بعدی هم نشان داد که او شفا یافته است.<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:263</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع)
«عبدالله» هم که هشتاد درصد بینایی خود را از دست داده بود و پزشکان عراقی کاری برایش نکردند، با توجه و توسل به سیدالشهداء (ع) شفا گرفت. او شبی پس از نماز مغرب و عشاء سر به سجده گذاشت و در پیشگاه خدا، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را واسطه قرار داد. وقتی سر از سجده برداشت، چشم هایش همه چیز را به خوبی می دید.
«قدرت الله ناظم» هم پس از اینکه ضربه مغزی شد و پزشکان از درمانش عاجز شدند، با توسل بچه های موصل 3 به حضرت زهرا(س) شفا گرفت. قدرت در همان حالت اغما، که در بیمارستان افتاده بود، می بیند که بیمارستان آتش گرفته و کسی را یارای خاموش کردن آتش نیست. ناگهان بانویی با عظمت وارد اتاق می شود و به او خطاب می کند که تو می توانی و اگر آتش را خاموش کنی، هدیه تو آزادی از این جاست. قدرت الله می گفت: «آتش را خاموش کردم و پس از فراغت از آن، ناگهان چشم باز کردم و دیدم که در بیمارستان روی تخت دراز کشیده ام و به دستانم سرم وصل است. تازه پس از چند روز فهمیدم که من ضربه مغزی شده بودم و مدتی در این جا بوده ام».
راوی: عبدالمجید رحمانیان<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:261</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع)
در اردوگاه تکریت 12، اسیری به نام « فرزانه» حضور داشت که از پا و کمر فلج شده بود. او هر روزش را به دعا و راز و نیاز با خدا می گذراند و از درد به خود می پیچید. باطنی مصفا و نیتی خالص داشت و دست از توسل به امامان معصوم علیهم السلام هم برنمی داشت. یک روز صبح، سر و صدایی در اردوگاه پیچید و موجی از شادی فراگیر شد. «فرزانه» شفا یافته بود و به خوبی راه می رفت. خودش گفت:« دیشب مولا علی علیه السلام به خواب من آمد. وقتی بالای سرم ایستاد فرمود:« بلند شو! گفتم:«نمی توانم». ایشان فرمود:« من به تو می گویم بلند شو!» شفا یافتن آقای فرزانه، محیط یأس آلود و غم گرفته اسارت را پر از امید و شادمانی کرد. مراسم شکرگزاری به جا آوردیم و با وجود کمبود امکانات، با خمیر خشک و آرد شدۀ نان ها با شکر، حلوا درست کردیم و میان همه پخش کردیم.
راوی: ایرج رحیمی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:265</ref>
موضوع : اعتقادی ، امام علی (ع)
غریب رضا اسماعیلی، یکی از بچه های محلات، درد کلیه هایش به تدریج شروع شد. او در اردوگاه موصل4 زندگی می کرد. پس از آن همه التماس و چانه زدن، به او قرص های آرام بخش می دادند. شب و روزِ «غریب رضا» شده بود درد و رنج، بالاخره، او را به بیمارستان بردند و از او عکس رادیولوژی گرفتند و گفتند که کلیه هایش املاح ساز است. کار آن اسیر رنج کشیده به درازا کشید. هر روز صبح پیش پزشک یا پزشکیار ایرانی می رفت و تا غروب دو، سه بار به او سوند می زدند. هر دو ماه هم نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه می آمدند. غریب رضا به آن ها مراجعه می کرد و آن ها به عراقی ها سفارش می کردند که او را به بیمارستان ببرند. او را می بردند. دو روز نگه می داشتند. عکس می گرفتند و دوباره به اردوگاه باز می گرداندند. وقتی هم حالش بسیار وخیم می شد، آمپول نوالژن به او تزریق می کردند.
یک شب، غریب رضا به حال مرگ افتاد. بچه ها به او تنفس مصنوعی دادند و خدا کمک کرد و نفسش بازگشت. فردا صبح، او را به بهداری بردند. چند بار هم او را به بیمارستان شهر بردند تا مورد عمل جراحی قرار دهند؛ اما ناامیدانه بازگشتند. حتی شبی که بچه هارا به کربلا بردند، غریب رضا که از درد به خود می نالید، نتوانست برود.
آن روز، بچه ها مقداری آب را به ضریح حضرت سیدالشهدا(ع) تبرک کردند و شب که بازگشتند آن را به غریب رضا دادند. دانه ای خرما و تکه ای نان را از غذاخوری حضرت آورده بودند و به امید شفا به او دادند. غریب رضا آن شب خیلی گریه کرد و با توسل به حضرت سیدالشهدا(ع) آن آب و خرما و نان را خورد. صبح، دیگر از درد خبری نبود. آزمایش های بعدی هم نشان داد که او شفا یافته است.<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:263</ref>
موضوع : اعتقادی ، توسل
غریب رضا اسماعیلی، یکی از بچه های محلات، درد کلیه هایش به تدریج شروع شد. او در اردوگاه موصل4 زندگی می کرد. پس از آن همه التماس و چانه زدن، به او قرص های آرام بخش می دادند. شب و روزِ «غریب رضا» شده بود درد و رنج، بالاخره، او را به بیمارستان بردند و از او عکس رادیولوژی گرفتند و گفتند که کلیه هایش املاح ساز است. کار آن اسیر رنج کشیده به درازا کشید. هر روز صبح پیش پزشک یا پزشکیار ایرانی می رفت و تا غروب دو، سه بار به او سوند می زدند. هر دو ماه هم نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه می آمدند. غریب رضا به آن ها مراجعه می کرد و آن ها به عراقی ها سفارش می کردند که او را به بیمارستان ببرند. او را می بردند. دو روز نگه می داشتند. عکس می گرفتند و دوباره به اردوگاه باز می گرداندند. وقتی هم حالش بسیار وخیم می شد، آمپول نوالژن به او تزریق می کردند.
یک شب، غریب رضا به حال مرگ افتاد. بچه ها به او تنفس مصنوعی دادند و خدا کمک کرد و نفسش بازگشت. فردا صبح، او را به بهداری بردند. چند بار هم او را به بیمارستان شهر بردند تا مورد عمل جراحی قرار دهند؛ اما ناامیدانه بازگشتند. حتی شبی که بچه هارا به کربلا بردند، غریب رضا که از درد به خود می نالید، نتوانست برود.
آن روز، بچه ها مقداری آب را به ضریح حضرت سیدالشهدا(ع) تبرک کردند و شب که بازگشتند آن را به غریب رضا دادند. دانه ای خرما و تکه ای نان را از غذاخوری حضرت آورده بودند و به امید شفا به او دادند. غریب رضا آن شب خیلی گریه کرد و با توسل به حضرت سیدالشهدا(ع) آن آب و خرما و نان را خورد. صبح، دیگر از درد خبری نبود. آزمایش های بعدی هم نشان داد که او شفا یافته است.<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:263</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
در بیمارستان صلاح الدین، یکی از اسرای مجروح را که شکمش پاره شده بود، بیماری کولوسمی داشت و روده اش سوراخ شده بود. عمل جراحی نتیجه نداد و او درمان نشد. پزشکان به او گفتند: «باید مورد عمل جراحی پلاستیک قرار گیری و ما نمی توانیم انجام دهیم؛ چون هزینه، هنگفتی دربردارد.» به اتفاق همه بچه ها در اردوگاه، هرشب رو به قبله، دست به دعا برمی داشتیم و با گریه از خدای مهربان شفای او را درخواست می کردیم. دوهفته بعد، از بیماری او هیچ اثری نبود. پزشکان عراقی شگفت زده بودند؛ ولی مجبور بودند باور کنند.
راوی: علی اصغر ملاصالحی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:264</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
در اردوگاه عنبر بودیم. یکی از بچه ها تیری زیر گوشش خورده بود و همیشه رنج می کشید. وقتی عراقی مراجعه کرد به او گفت: «باید عمل کنی و احتمال موفقیت عمل شما یک درصد است و نود و نه در صد امکان دارد شنوایی ات را از دست بدهی! برو فکر کن و اگر تمایل داشتی فرم رضایت نامه را امضاء کن تا تو را به بیمارستان بفرستیم!» او به آسایشگاه آمد. ناراحت بود، زیرا می دانست پزشکان خوبی او را عمل نخواهند کرد و از سویی، دقت لازم را برای یک اسیر به کار نخواهند برد؛ اما با آن همه دردی که می کشید، پس از مشورت با بچه ها تصمیم گرفت، هرطور شده، عمل کند. با توکل بر خدا قرار شد که روز بعد، پیش پزشک عراقی برود و برای عمل جراحی آمادگی کند. تازه، شرایط اردوگاه هم طوری بود که برای عمل جراحی او را به بیمارستان می فرستادند. احتمال داشت هرلحظه، شرایط عوض شود و عراقی ها منصرف شوند.
آن شب، بچه های تمام آسایشگاه ها برنامه دعا برگزار کردند و همگی به امامان معصوم(ع) هم متوسل شدند که خداوند هرچه زودتر او را شفا دهد. همه دعا می کردند و می گریستند. فردا صبح، ناگهان به طور بی سابقه ای گوش او درد گرفت و خون و عفونت زیادی از آن بیرون آمد و گلوله ای را که قرار بود به وسیله عمل جراحی بیرون آورده شود، همراه چرک و خون از گوش او خارج شد. او این گونه از یک عمل جراحی خطرناک رهایی یافت و ما به شکرانه آن لطف الهی، شکر خدا به جا آوردیم.
راوی: جاسم مقدم<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:262</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
در اردوگاه تکریت 12، اسیری به نام « فرزانه» حضور داشت که از پا و کمر فلج شده بود. او هر روزش را به دعا و راز و نیاز با خدا می گذراند و از درد به خود می پیچید. باطنی مصفا و نیتی خالص داشت و دست از توسل به امامان معصوم علیهم السلام هم برنمی داشت. یک روز صبح، سر و صدایی در اردوگاه پیچید و موجی از شادی فراگیر شد. «فرزانه» شفا یافته بود و به خوبی راه می رفت. خودش گفت:« دیشب مولا علی علیه السلام به خواب من آمد. وقتی بالای سرم ایستاد فرمود:« بلند شو! گفتم:«نمی توانم». ایشان فرمود:« من به تو می گویم بلند شو!» شفا یافتن آقای فرزانه، محیط یأس آلود و غم گرفته اسارت را پر از امید و شادمانی کرد. مراسم شکرگزاری به جا آوردیم و با وجود کمبود امکانات، با خمیر خشک و آرد شدۀ نان ها با شکر، حلوا درست کردیم و میان همه پخش کردیم.
راوی: ایرج رحیمی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:265</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
«عبدالله» هم که هشتاد درصد بینایی خود را از دست داده بود و پزشکان عراقی کاری برایش نکردند، با توجه و توسل به سیدالشهداء (ع) شفا گرفت. او شبی پس از نماز مغرب و عشاء سر به سجده گذاشت و در پیشگاه خدا، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را واسطه قرار داد. وقتی سر از سجده برداشت، چشم هایش همه چیز را به خوبی می دید.
«قدرت الله ناظم» هم پس از اینکه ضربه مغزی شد و پزشکان از درمانش عاجز شدند، با توسل بچه های موصل 3 به حضرت زهرا(س) شفا گرفت. قدرت در همان حالت اغما، که در بیمارستان افتاده بود، می بیند که بیمارستان آتش گرفته و کسی را یارای خاموش کردن آتش نیست. ناگهان بانویی با عظمت وارد اتاق می شود و به او خطاب می کند که تو می توانی و اگر آتش را خاموش کنی، هدیه تو آزادی از این جاست. قدرت الله می گفت: «آتش را خاموش کردم و پس از فراغت از آن، ناگهان چشم باز کردم و دیدم که در بیمارستان روی تخت دراز کشیده ام و به دستانم سرم وصل است. تازه پس از چند روز فهمیدم که من ضربه مغزی شده بودم و مدتی در این جا بوده ام».
راوی: عبدالمجید رحمانیان<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:261</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
یکی از دوستان به نام «علی اسدی» تعریف می کرد: سیدی بود از لشکر 92 اهواز. خیلی ساده بود؛ ولی وسواس داشت. بیماری وسواس هم دلیل داشت؛ در عملیات جزیره به محاصره عراقی ها درمی آید و می رود از نزدیک ترین برکه آب می خورد. ناگهان در آب جنازه ای را می بیند که فاسد شد و تا چند متر اطرافش خونابه جمع شده است. از آن جا، این حالت وسواسی به او دست می دهد. پس از این ماجرا، اسهال خونی گرفت، طوری که او را به بیمارستان منتقل کردند؛ چون دیر انجام شد به حالت اغما افتاد.
بعدها تعریف می کرد که نزدیک خانه شان در بهبهان، امام زاده ای است. در همان حالت اغما، خواب می بیند که به زیارت آن امام زاده رفته.امام زاده بلند می شود و به او می گوید: «سید! چرا ناراحتی؟» می گوید: «این درد امانم را بریده است.» می پرسد: «فقط همین؟» جواب می دهد: «بله». امام زاده می گوید: «چیزی نیست پس از چند روز خوب می شوی». در آخر، مقداری صحبت می کنند و آقا دو تا به پشت شانه اش می زند و او از خواب بیدار می شود. پس از چند روز خوب شد و به اردوگاه برگشت. بهبود این اسیر ضعیف و لاغر که هیچ کس انتظارش را نداشت، فقط در نتیجه توجه و اعتقادش به خدای بزرگ بود.
راوی: حسن خراسانی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:258</ref>
موضوع : اعتقادی ، شفا
در بیمارستان صلاح الدین، یکی از اسرای مجروح را که شکمش پاره شده بود، بیماری کولوسمی داشت و روده اش سوراخ شده بود. عمل جراحی نتیجه نداد و او درمان نشد. پزشکان به او گفتند: «باید مورد عمل جراحی پلاستیک قرار گیری و ما نمی توانیم انجام دهیم؛ چون هزینه، هنگفتی دربردارد.» به اتفاق همه بچه ها در اردوگاه، هرشب رو به قبله، دست به دعا برمی داشتیم و با گریه از خدای مهربان شفای او را درخواست می کردیم. دوهفته بعد، از بیماری او هیچ اثری نبود. پزشکان عراقی شگفت زده بودند؛ ولی مجبور بودند باور کنند.
راوی: علی اصغر ملاصالحی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:264</ref>
موضوع : اجتماعی ، اسارت
در اردوگاه تکریت 12، اسیری به نام « فرزانه» حضور داشت که از پا و کمر فلج شده بود. او هر روزش را به دعا و راز و نیاز با خدا می گذراند و از درد به خود می پیچید. باطنی مصفا و نیتی خالص داشت و دست از توسل به امامان معصوم علیهم السلام هم برنمی داشت. یک روز صبح، سر و صدایی در اردوگاه پیچید و موجی از شادی فراگیر شد. «فرزانه» شفا یافته بود و به خوبی راه می رفت. خودش گفت:« دیشب مولا علی علیه السلام به خواب من آمد. وقتی بالای سرم ایستاد فرمود:« بلند شو! گفتم:«نمی توانم». ایشان فرمود:« من به تو می گویم بلند شو!» شفا یافتن آقای فرزانه، محیط یأس آلود و غم گرفته اسارت را پر از امید و شادمانی کرد. مراسم شکرگزاری به جا آوردیم و با وجود کمبود امکانات، با خمیر خشک و آرد شدۀ نان ها با شکر، حلوا درست کردیم و میان همه پخش کردیم.
راوی: ایرج رحیمی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:265</ref>
موضوع : اجتماعی ، اسارت
«عبدالله» هم که هشتاد درصد بینایی خود را از دست داده بود و پزشکان عراقی کاری برایش نکردند، با توجه و توسل به سیدالشهداء (ع) شفا گرفت. او شبی پس از نماز مغرب و عشاء سر به سجده گذاشت و در پیشگاه خدا، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را واسطه قرار داد. وقتی سر از سجده برداشت، چشم هایش همه چیز را به خوبی می دید.
«قدرت الله ناظم» هم پس از اینکه ضربه مغزی شد و پزشکان از درمانش عاجز شدند، با توسل بچه های موصل 3 به حضرت زهرا(س) شفا گرفت. قدرت در همان حالت اغما، که در بیمارستان افتاده بود، می بیند که بیمارستان آتش گرفته و کسی را یارای خاموش کردن آتش نیست. ناگهان بانویی با عظمت وارد اتاق می شود و به او خطاب می کند که تو می توانی و اگر آتش را خاموش کنی، هدیه تو آزادی از این جاست. قدرت الله می گفت: «آتش را خاموش کردم و پس از فراغت از آن، ناگهان چشم باز کردم و دیدم که در بیمارستان روی تخت دراز کشیده ام و به دستانم سرم وصل است. تازه پس از چند روز فهمیدم که من ضربه مغزی شده بودم و مدتی در این جا بوده ام».
راوی: عبدالمجید رحمانیان<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:261</ref>
موضوع : اجتماعی ، اسارت
در اردوگاه عنبر بودیم. یکی از بچه ها تیری زیر گوشش خورده بود و همیشه رنج می کشید. وقتی عراقی مراجعه کرد به او گفت: «باید عمل کنی و احتمال موفقیت عمل شما یک درصد است و نود و نه در صد امکان دارد شنوایی ات را از دست بدهی! برو فکر کن و اگر تمایل داشتی فرم رضایت نامه را امضاء کن تا تو را به بیمارستان بفرستیم!» او به آسایشگاه آمد. ناراحت بود، زیرا می دانست پزشکان خوبی او را عمل نخواهند کرد و از سویی، دقت لازم را برای یک اسیر به کار نخواهند برد؛ اما با آن همه دردی که می کشید، پس از مشورت با بچه ها تصمیم گرفت، هرطور شده، عمل کند. با توکل بر خدا قرار شد که روز بعد، پیش پزشک عراقی برود و برای عمل جراحی آمادگی کند. تازه، شرایط اردوگاه هم طوری بود که برای عمل جراحی او را به بیمارستان می فرستادند. احتمال داشت هرلحظه، شرایط عوض شود و عراقی ها منصرف شوند.
آن شب، بچه های تمام آسایشگاه ها برنامه دعا برگزار کردند و همگی به امامان معصوم(ع) هم متوسل شدند که خداوند هرچه زودتر او را شفا دهد. همه دعا می کردند و می گریستند. فردا صبح، ناگهان به طور بی سابقه ای گوش او درد گرفت و خون و عفونت زیادی از آن بیرون آمد و گلوله ای را که قرار بود به وسیله عمل جراحی بیرون آورده شود، همراه چرک و خون از گوش او خارج شد. او این گونه از یک عمل جراحی خطرناک رهایی یافت و ما به شکرانه آن لطف الهی، شکر خدا به جا آوردیم.
راوی: جاسم مقدم<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:262</ref>
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یکی از دوستان به نام «علی اسدی» تعریف می کرد: سیدی بود از لشکر 92 اهواز. خیلی ساده بود؛ ولی وسواس داشت. بیماری وسواس هم دلیل داشت؛ در عملیات جزیره به محاصره عراقی ها درمی آید و می رود از نزدیک ترین برکه آب می خورد. ناگهان در آب جنازه ای را می بیند که فاسد شد و تا چند متر اطرافش خونابه جمع شده است. از آن جا، این حالت وسواسی به او دست می دهد. پس از این ماجرا، اسهال خونی گرفت، طوری که او را به بیمارستان منتقل کردند؛ چون دیر انجام شد به حالت اغما افتاد.
بعدها تعریف می کرد که نزدیک خانه شان در بهبهان، امام زاده ای است. در همان حالت اغما، خواب می بیند که به زیارت آن امام زاده رفته.امام زاده بلند می شود و به او می گوید: «سید! چرا ناراحتی؟» می گوید: «این درد امانم را بریده است.» می پرسد: «فقط همین؟» جواب می دهد: «بله». امام زاده می گوید: «چیزی نیست پس از چند روز خوب می شوی». در آخر، مقداری صحبت می کنند و آقا دو تا به پشت شانه اش می زند و او از خواب بیدار می شود. پس از چند روز خوب شد و به اردوگاه برگشت. بهبود این اسیر ضعیف و لاغر که هیچ کس انتظارش را نداشت، فقط در نتیجه توجه و اعتقادش به خدای بزرگ بود.
راوی: حسن خراسانی<ref>منبع: کتاب تنفس ممنوع، صفحه:258</ref><ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>
موضوع : اجتماعی ، اسارت
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
نمازشب
گفتم: «عبادت روباه از سقف چادر هم بالاتر نمی رود!!!!!!»
خلاصه کلی خندیدیم.
راوی: بزرگمهرنژاد<ref>ماهنامه وصال، شماره مجله:24</ref><ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>
موضوع : عبادی ، نماز شب
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
مچ گیری
شبانه می رفت بالای سقف مسجد، مچ بچه هایی را که نماز شب می خواندند، می گرفت.
صبح هم که می شد، دستشون و می گرفت و می گفت: « این ها مخلص هستند، دروغ می گویند که ما مخلص نیستیم، این ها نورانی شده اند و شهید خواهند شد. »
اخلاص شهید قاسم هادئی عاقبت پیش همه ی ملایک لو رفت و او نیز به شهادت رسید.<ref>مجله جاودانه ها، شماره مجله:52</ref>
موضوع : عبادی ، نماز شب
امیر آن روز خیلی مقاومت کرد و واقعاً با آن کارش آبروی تمام اسرای جنگ تحمیلی را خرید. هنوز هم که چند سالی از آزادی ما می گذرد، هیچ کس نتوانسته او را راضی به مصاحبه کند و خیلی انسان متواضع و بااخلاقی است. ما تا شش ماه او را با پتو جابه جا می کردیم و بچه ها هر روز پای او را ضدعفونی می کردند و از میکروب دور نگه می داشتند.
یادم هست آرام آرام گوشت های گندیده ی پایش را می تراشیدیم تا بهبود پیدا کند اما هنوز پای او اثرات آن شکنجه را دارد و ناقص مانده است.
مرادی - مصطفی<ref>منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:184</ref>
موضوع : عبادی ، دعا
از شنیدن این خبر، نگرانی خاصی در بچه ها ایجاد شد. آن ها حاضر به تحمل هر نوع شکنجه یا حادثه ای بودند اما هرگونه خبر ناگوار درباره ی امام برایشان طاقت فرسا و سنگین بود. یادم هست مرحوم حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی صبح همان روز به همه ی بچه ها گفت برای شفای امام نذر کنند و سه روز روزه بگیرند و همه به داخل آسایشگاه های خود بروند و دعای توسل برگزار کنند؛ لذا بچه ها با دل شکستگی خاصی به اتاق هایشان رفتند و مشغول دعای توسل شدند.
اواسط دعای توسل بود که یکی از بچه ها از در وارد شد و مستقیم کنار فردی که دعا می خواند نشست... . گویا همه ی بچه ها فهمیده بودند که چه شده و فقط منتظر شنیدن خبر بودند. آری رادیو و تلویزیون عراق از قول خبرگزاری جمهوری اسلامی اعلام کرده بود که روح خدا به خدا پیوسته است.
میرسید - سیدحسن<ref>منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:70</ref>
موضوع : عبادی ، روزه
==پانویس==
<references/>