==خاطرات==
( امید ورسته ) فرزند شهید : شبی قبل از اینکه مرخصی پدرم تمام شود و برای سومین بار به جبهه اعزام شود، زیر کُرسی نشسته بودیم که به من گفت : پسرم از تو می خواهم وقتی من شهید شدم برایم گریه نکنی و در سر مزارم شیرینی بین مردم پخش کنی . من از حرف پدر خنده ام گرفت و گفتم : این حرفها چیست؟ و او اصرار کرد که حتماً این کار را انجام دهم که من برای یک لحظه دلم ریخت و از حرفهایش متوجه شدم که ایشان از ته دل می گوید و می خواهد که این کار را برایش حتماً انجام بدهم . آن روزها ما در حال ساختن خانه بودیم، وقتی از پدر پرسیدم، آیا خانه قشنگ شده است یا نه، گفت : خدا نصیب خودتان بکند، خیلی خوب شده است . ایشان آن روزها طوری حرف می زد که برای ما یقین شده بود که سومین اعزام، آخرین اعزام او به جبهه هاست که همینطور هم شد . منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین <ref>[[ http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1437|پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]]</ref>==پانویس==<references />