سال 60 بود که به ایران آمد و جذب [[جهاد سازندگی]] شد مدتی هم به اطلاعات رفت و پس از اندک زمانی گفت:« من فقط به درد جبهه میخورم.» رفت و وارد سپاه شد و در کمترین زمان و در پی لیاقتی که از خودش نشان داد در قرارگاه «صراط المستقیم و خاتم الانبیا» فرمانده شد و مهندسی میکرد. دیگر این که با همتی که داشت نزدیک به چهل پایگاه موشکی در جبههها زده بود. برای همه پلها شناسنامه درست کرده بود، هر پلی را که عراق میزد نقشه اش را درمیآورد و در سه چهار روز آن را بازسازی میکرد. از سال 60 تا 66 در جبهه بود شش مرتبه مجروح شد بار آخر از ستون فقرات بود. رو پا نمی توانست بایستد قرار بود عمل کند 25 /7/ 66 به [[مشهد]] آمد تا گذرنامه اش را بگیرد و برای عمل به خارج راهی شود. چند روز مانده به رفتنش به قرارگاه زنگ زد به او گفتند، یک عروسی در ماووت داریم (عروسی اصطلاحی بود که به عملیات میگفتند) گفته بود: من مجروحم اما اگر واجب است بیایم گفته بودند واجب که نیست ولی اگر بتوانی بیایی خیلی خوب است با همان حالی که داشت به تهران و سپس [[ارومیه]] و ماووت رفت و سرانجام در همان [[ماووت]] شهید شد.
===*کلام مادر===
مادرش در اینجا سخن ما را قطع میکند و بریده بریده میگوید: مادر شوهرم «حسن» را به دنیا آورد وقتی بچه را دید گفت این بچه، بچهای فوق العاده خواهد شد. خانه محقر و کوچکی داشتیم بچه را که کنارم خواباندند از همان روز اول خیلی کم شیر میخورد بدون سرو صدا و مظلوم تا بزرگ شد و بزرگ شد از آن خانه به خانه دیگری رفتیم و به دبستان رفت آزارش به هیچ کس نمیرسید بزرگتر هم که شد باز هم کم غذا بود تا من غذا را نمی خوردم شروع نمی کرد نگاهش به من بود میگفت مادر جان خسته شدی برایم کار انجام میداد. خیلی مودب بود هرچه بگویم کم گفتم از 6 سالگی نماز میخواند کمی بزرگتر که شد قرآن و دعایش ترک نمیشد رساله امام را حفظ شد به دبیرستان که رفت انقلابی شد. مادر درباره خصوصیات اخلاقی شهیدش میگوید: خوب بود، هیچ بدی در وجودش نبود با محبت بود، دخترش زینب شکل خودش هست و پسرش حجت هم مثل خودش با گذشت و مهربان است.
و پدر شهید خاطره ای از زمان شهادت او میگوید: پیش از شهادت، دستور توقف خودروها را میدهد و خودش به همراه دو تن از همرزمانش که از مهندسین قرارگاه بودند، رانندگی را به عهده میگیرد. در حرکت شبانه که برای استتار از دید عراقیها چراغ خاموش میرفت، جاده زیر آتش توپخانه دشمن قرار میگیرد و با اصابت گلوله توپ به دامنه ارتفاعات مشرف به جاده، سنگهای بزرگ در جاده نظامی ریزش میکند و خودروی ایشان به پایین پرتگاه سرازیر میشود و زندگی دنیایی پسر نابغه و جوانم با شهادت به پایان میرسد.
در کتاب «شهاب» از برادر ایشان نقل شده است:«بارها می خواستند پل فاو را بسازند ولی به مشکل برخورد کرده بودند. ساخت پل [[فاو]] کار سختی بود. بزرگی آن به اندازه عرض رودخانه بهمن شیر بود. به دلیل سرعتی که آب رودخانه اروند داشت، شهید آقاسی زاده تحقیق انجام داد و با افراد مختلف صحبت کرد. حتی با یکی از نظامیان بازنشستهای که در تهران بود و تخصص او در آبهای رودخانههای [[خوزستان]] و آبهای دریا بود مشورت کرد.آن قدر به تهران و استانها رفت وآمد کرد تا سرانجام فهمید در چه روزی و در چه ساعتی آب [[رودخانه بهمن شیر]] متوقف می شود و هیچ حرکتی ندارد و در آن لحظه می توان عملیات ساخت پل را شروع کرد. آقاسی زاده از قبل، حدود 400 کمپرسی شن و خاک آماده کرد و لولههای بزرگ با تریلی حمل شد و به سرعت لولهها را در داخل آب انداختند و مشغول خاک ریزی شدند. در همان مدت کوتاهی که برنامه ریزی کرده بود، پل فاو زده شد و رفت و آمد رزمندگان و خودروها و توپ و تانک و امکانات از همین پل انجام شد».
گفتنی است، شهید آقاسی زاده از ابتدای ورود به جبهه تا هنگام شهادت در 2400 پروژه کوچک و بزرگ از خط مقدم تا عقبه شهرها شرکت داشت
== خاطرات ==
*مهندس خانه دار
وقتی می اومد خونه دیگه نمی ذاشت من کار کنم. زهرا رو می ذاشت روی پاهاش و با دست به پسرمون غذا می داد.
می گفتم: «یکی از بچه ها رو بده به من»
با مهربونی می گفت: «نه، شما از صبح تا حالا به اندازه کافی زحمت کشیدی».
مهمون هم که می اومد پذیرایی با خودش بود. دوستاش به شوخی می گفتند: «مهندس که نباید تو خونه کار کنه!» می گفت: «من که از حضرت علی(ع) بالاتر نیستم. مگه به حضرت زهرا (س) کمک نمی کردند؟»
منبع:فلش کارت مهروماه، موسسه مطاف عشق
==وصیت نامه==
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:شهید حسن آقاسی زاده شعر باف}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده:شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد ]]