ویرایش‌ها

شهیداحمد کاظمی

۱٬۰۱۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۰۳
/* زندگی‌نامه */
== زندگی‌نامه ==
فرمانده سرافراز نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سردار سرلشگر پاسدار شهید احمد کاظمی در سال 1337 در شهرستان [[نجف آباد]] از توابع استان اصفهان در خانواده‌ای مو من مومن و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت (ع) دیده به جهان گشود. او که ایمان به خدا و عشق به خاندان نبوت و محبت به ائمه اطهار (ع) را از کودکی آموخته بوده با شروع حرکت‌های توفنده انقلاب اسلامی در جریان این حرکت الهی قرار گرفت و هم‌صدا با مردم متعهد و انقلابی نجف‌آباد در همه صحنه‌های مبارزه حضور داشت.
در آغازین روزهای تجاوز دشمن به سوی جبهه‌های دفاع از حریم کشور و دین شتافت و در این عهد خود تا آخرین لحظه وفادار ماند. این سردار دلاور همانند سایر فرماندهان دفاع مقدس، اسوه و الگوی جهاد در خطوط مقدم بود و در این راه چندین بار تا مرز شهادت پیش‌رفت، بدن زخمی این سردار دلاور حکایتی از مقاومت ایثارگرانه او بود. مجروحیت‌های فراوان از ناحیه پا و دست که منجر به قطع انگشت دست وی شده بود گویای ایثار و جان‌فشانی ایشان بود. این فرمانده دلاور از سال 1359 با حضور در برابر شرارت [[ضد انقلاب]] در کردستان حرکت جهادی خود را آغاز نمود و تا دفع فتنه و شرارت دشمن در کردستان ماند.
سردار شهید کاظمی یادگار صادق و راستین سرداران شهید [[باکری]] ، [[زین‌الدین]] ، [[همت]] ، [[بقایی]] ، به راستی ذره‌ای از شمیم دل نشین آن سرداران شهید بود و آرزوی شهادت، جزیی از آمال و ادعیه آن یار سفر کرده بود. وی پس از پایان جنگ تحمیلی نیز به مدت 7 سال به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) برای حفظ دستاوردهای دفاع مقدس در مناطق عملیاتی باقی ماند.
امیر فاتح دفاع مقدس سردار سرلشگر پاسدار احمد کاظمی به پاس رشادت‌های خود موفق به دریافت 3 مدال فتح از دست مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا گردید. این سردار سرافراز سپاه سیر فرماندهی خود را چنان استوار و با صلابت طی کرد که قدرت فرماندهی و تدبیر وی زبانزد بود.
سردار شهید کاظمی از تاریخ 1/9/59 تا 7/10/60 فرمانده جبهه فیاضیه بود و به پاس رشادت در دفاع از اسلام و انقلاب و دفع تجاوز دشمن به فرماندهی لشگر نجف اشرف اصفهان منصوب شد. به دنبال آن فرماندهی لشگر امام حسین (ع) و معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه از جمله مسئولیت‌هایی بود که این سردار دلاور به عهده گرفت و چه زیبا و مقتدرانه اداره کرد. از سال 1379 فرماندهی نیروی هوایی سپاه به این فرمانده رشید و قهرمان سپرده شد که مدت بیش از پنج سال این امر ادامه داشت تا در تاریخ 29/5/84 بنا بر پیشنهاد سردار سرلشگر پاسدار [[دکتر صفوی]] فرمانده کل سپاه، سردار احمد کاظمی به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد.
*سخنان امام خامنه‌ای «ادام الله ظله العالی» در مورد شهید
[[پرونده:احمد کاظمی 21.jpg|200px|thumb|left|حضور امام خامنه‌ای «ادام الله ظله العالی» قبل از تشییع پیکر شهید کاظمی]]
مقام معظم رهبری در حکم انتصاب سردار شهید کاظمی به عنوان فرماندهی نیروی زمینی سپاه وی را سرداری شجاع و کارآمد و با سوابق روشن به ویژه در دوران دفاع مقدس معرفی فرمودند. آرزوی خدمت برای اسلام و اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی و نیز حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی از آرزوهای این سردار دلاور بود و پیوستن به کاروان پر فیض شهدا دعای هر روزه‌اش بود که پذیرش دعا از سوی خدای حکیم و پیوست به خیل شهدا از صدق گفتار و اخلاص او و هم‌رزمان شهیدش حکایت داشت.
== شهادت==
وی در ۱۹ دی سال ۱۳۸۴ در سانحه هوایی سقوط هواپیمای فالکن در نزدیکی [[ارومیه]] به لقاء الله پیوست. به گفته فرمانده وقت [[سپاه پاسداران]] در نشست خبری روز ۱۹ دی ۸۴ علت سقوط هواپیما از کار افتادن دو موتور آن اعلام شده است.<ref>[http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8410190656 فارس نیوز]</ref>
   *قسمتی از پیام [[مقام معظم رهبری(مدظله‌العالی)|امام خامنه‌ای «دام ظله العالی»]] به مناسبت شهادت سردار [[شهیداحمد کاظمی|سرلشگر پاسدار احمد کاظمی]]''' در تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیش‌قدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. <ref name="shahed">نرم‌افزار شاهد</ref><ref>نرم‌افزار شاهد</ref>= نگارخانه‌ی تصاویر =نگارخانه==
<gallery>
پرونده:احمد کاظمی 01.jpg
== *نگارخانه‌ی ویدئو ==
[http://www.aparat.com/v/E76bm عاشق شهادت - مشاهده در آپارات]
[http://www.aparat.com/v/OdzW4 فرمانده - مشاهده در آپارات]
 == سخنان امام خامنه‌ای «ادام الله ظله العالی» در مورد شهید == [[پرونده:احمد کاظمی 21.jpg|200px|thumb|left|حضور امام خامنه‌ای «ادام الله ظله العالی» قبل از تشییع پیکر شهید کاظمی]]مقام معظم رهبری در حکم انتصاب سردار شهید کاظمی به عنوان فرماندهی نیروی زمینی سپاه وی را سرداری شجاع و کارآمد و با سوابق روشن به ویژه در دوران دفاع مقدس معرفی فرمودند. آرزوی خدمت برای اسلام و اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی و نیز حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی از آرزوهای این سردار دلاور بود و پیوستن به کاروان پر فیض شهدا دعای هر روزه‌اش بود که پذیرش دعا از سوی خدای حکیم و پیوست به خیل شهدا از صدق گفتار و اخلاص او و هم‌رزمان شهیدش حکایت داشت. '''قسمتی از پیام [[امام خامنه‌ای]] «دام ظله العالی» به مناسبت شهادت سردار سرلشگر پاسدار احمد کاظمی''' در تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیش‌قدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. <ref name="shahed">نرم‌افزار شاهد</ref>  == آثار شهید ===== وصیت‌نامه ===
الله‌اکبر الله‌اکبر- اشهد ان لا اله الا الله- اشهد ان محمد رسول الله- اشهد ان علیاً ولی الله
=== *سخنرانی ===
آن چه می‌خوانید متن پیاده شده سخنرانی شهید احمد کاظمی فرمانده وقت [[لشگر 8 نجف اشرف ]] در جمع نیروهای این لشگر- در پادگان انبیاء [[شوشتر]] است که چند روز پس از پذیرش [[آتش بس]] ایراد شده است.
بسم‌الله الرحمن الرحیم
لا حول و لا قوه الا بالله العلی‌العظیم
ما [[عملیات والفجر8]] و آن حرکت بسیار بزرگ و خارج از انتظار دشمنان را انجام دادیم، از اروندرود عبور کردیم و [[فاو]] را تصرف نمودیم، این‌ها به یک نتیجه جدیدی رسیدند که بایست در ارتش و در تشکیلات نیروی زمینی خودشان هم تغییراتی ایجاد نمایند. [[صدام]] از همان روز شروع به تشکیل لشگرهای بیشتری کرد، نیروهای کیفی را از داخل ارتش جدا نمود، [[لشگر گارد]] را تشکیل داد، بعداً لشگر گارد را به سپاه گارد تبدیل کرد و شروع به یک برنامه‌ریزی جدی نمود که هم جلوی ما را بگیرند و هم در یک زمان مناسبی به ما هجوم بیاورند. حال اگر بخواهیم در بحث‌های تاکتیکی آن وارد بشویم، خیلی زمان می‌گیرد ولی اگر بخواهیم در یک جمع‌بندی خیلی کوچک به این مسئله برسیم، باید بگویم که دشمن در سال 1367 (سال جاری) در عرض چهار ماه [[فاو]]، [[شلمچه]] ، جزیره و بقیه جاهایی را که ما داخل خاکشان بودیم از ما پس گرفتند! تغییراتی این شکلی در یک زمان کوتاه به وجود آوردند. در واقع برنامه‌ای بود که از زمان‌های گذشته و چند سال قبل روی آن کارکرده بودند و این زمان را مناسب دیدند و شروع کردند، که اگر جمع‌بندی کنیم، می‌بینیم که این‌ها بعد از [[عملیات والفجر8]] که اواخر 64 و اوایل 65 بود شروع کردند. من یادم است از اسرا هم که سؤال می‌کردیم، می‌گفتند یک تیپ‌هایی در عراق دارد تشکیل می‌شود به نام تیپ‌هایی طلایی؛ یعنی در همان روزهای اولی که ما در [[فاو]] بودیم اسرا می‌گفتند که عراقی‌ها دارند بین گردان‌ها نیروهایی را که خیلی وفادار به حکومت عراق و [[صدام]] هستند جدا می‌کنند که داوطلب بشوند و برای آموزش بفرستند و این‌ها را تحت تیپ‌های طلایی ساز مانده کنند. همین طور که روزها پیش می‌رفت، بعد از چند وقت گفتند که این تیپ‌های طلایی به لشگرهای طلایی تبدیل شده‌اند. این سرعت، خیلی زیاد بود... دشمنان صرفه‌جویی قوا را که یک اصل تاکتیکی در نظام ارتش‌های کلاسیک است، شروع کردند. این‌ها تا قبل از [[عملیات والفجر8]] ، به قوای خودشان اهمیت زیادی نمی‌دادند، برای ایشان تصرف سرزمین و پاتک در همان موضع و آن لحظه ضروری‌تر بود تا اینکه مثلاً قوایشان را حفظ کنند. ما می‌دیدیم که این‌ها در عملیات‌ها چند تیپ پشت سر هم می‌گذارند و پشت بی‌سیم‌هایشان می‌گفتند که وقتی تیپ اول عبور کرد و همه کشته شدند، تیپ دوم حرکت کند و بعد تیپ سوم! یعنی تا این حد پس گرفتن زمین‌ها برایشان مهم بود، که هیچ بهایی برای نیروهایشان قائل نبودند و تلفات خیلی عمده‌ای هم می‌دادند. شما حساب کنید! اگر شما را توجیه کنند، شما را یک ماه، بیست روز یا دو ماه به یک منطقه‌ای که می‌خواهد در آن عملیات بشود ببرند. از روی [[کالک]] ، نقشه و در یک زمین مشابه مانور کنید، مثلاً اگر عبور از رودخانه لازم باشد، بروید و آموزش غواصی ببینید و شنا یاد بگیرید و سلاح آن عملیات را بگیرید و به خوبی توجیه بشوید، چه قدر با سرعت می‌توانید آن عملیات را انجام بدهید؟ ولی اگر غیر از این باشد شما را جلوی این خط ببرند و بگویند که این خط است، می‌خواهیم به آن حمله کنیم، آن هم دشمن است! نه توجیه هستید، نه می‌دانید چه کار باید کنید، فرمانده گروهان یا دسته شما هم آگاه نیست و تلفات بسیار زیادی می‌دهید و درصد موفقیتتان هم خیلی کم است. آن‌ها به این شکل وارد می‌شدند، سربازهایشان را که در جبهه شمالی، در جبهه میانی و یا در پادگان‌ها در حال احتیاط ب
این‌ها در اول جنگ هم اشتباهاتی داشتند، شاید اگر این اشتباهات را در اول جنگ نمی‌کردند، می‌توانستند خیلی بیشتر به ما ضربه بزنند. در دوران جنگ هم وقتی ما به این‌ها حمله می‌کردیم، سریع می‌آمدند و [[پاتک]] می‌کردند! این پاتک‌ها به جز مرگ خودشان بهره دیگری در پی نداشت. این‌ها این نکته را به فرماندهانشان گفتند و به یک جمع‌بندی رسیدند، یعنی به فرماندهی جنگ و به فرماندهی کل نیروهای مسلح که خود صدام باشد این را فهماندند که یک اشتباهی به این شکل در کار است و باید زمان را از دست بدهیم و در بعضی از موقعیت‌ها زمین‌ها را هم از دست بدهیم تا یک زمان مناسبی به دست بیاوریم، چون نیرویی که می‌خواهد حمله کند، باید توجیه بشود و آموزش مشابه ببیند. اخبار و اطلاعاتی از وضعیت ما را هم منافقین برای آن‌ها بردند و با وضعیتی که ما داشتیم، این‌ها به یک جمع‌بندی رسیدند و به نقطه‌ضعف ما پی بردند. در یک زمان خاصی جبهه ما مملو از آدم است و حسابی نیرو داریم، در یک وقتی هم همه می‌روند، این یک نقطه‌ضعف بسیار عمده‌ای بود که دشمن در جبهه ما می‌دید. جبهه ما در یک فصل خاصی که هوا مناسب بود و مدرسه‌ها تعطیل بودند، کشاورزها نیز مسئله کشاورزی را حل کرده بودند پر از نیرو بود، در غیر این فصل نیروهایمان در جبهه خیلی اندک بودند، همه چیز تعطیل می‌شد، یک دفعه می‌دیدیم یک آمار پنج شش هزار نفری یک لشگر، در یک فصلی از سال به دویست سیصد نفر تبدیل می‌شد! دشمنان این دو جمع‌بندی را کنار هم گذاشتند، یک وضعیتی هم در سازمان رزم خوشان به وجود آوردند و نیروی جدا از نیروی دفاعی خوشان در جبهه ارتش خودشان تشکیل دادند. این دو جمع‌بندی به همراه تجدید قوا و ورود نیروهای جدید به نیروی زمینی عراق و استفاده وسیع از شیمیایی و آتش‌های خیلی فراوان را کنار هم گذاشتند و شروع به کار کردند. حالا نیاز به یک زمان داشتند که این زمان مناسب را آزاد گذاشتند. تعداد نیروهای ما هم در سال 66 خیلی کم بود، ما در عملیات حل بچه که با آن وسعت و با آن عظمت حمله کردیم و به منطقه رفتیم بیشتر از شصت هفتاد گردان نداشتیم، یعنی یک پنجم گردان‌های فعلی! مجبور هم بودیم که به آنجا برویم و عملیات کنیم، وضعیت ما خیلی نامناسب بود، مجبور بودیم یک عملیات وسیع کنیم، در مرز گشتیم تا یک جای مناسب را برای عملیات پیدا کنیم که هم به نیروی خودمان بخورد یعنی بتوانیم با این نیرو عملیات را انجام بدهیم و هم موفقیت داشته باشیم که سرانجام آن منطقه را پیدا کردیم. این برای ما باید روشن شود، ارتش عراق این کار را در عرض چهار یا شش ماه نکرد، بلکه این را در عرض چهار پنج سال برنامه‌ریزی کرد و در عرض چهار تا پنج ماه اقدام نمود که تا این حد به نتیجه رسید. ما بعد از جریان فاو، [[فاو]]، این وضعیت را از عراق دیدیم با این حجم نیرویی که در فاو وارد کرد. می‌دانید که مثلاً اگر ما در جبهه فاو یک نفر در خط داشتیم، دست کم سی نفر ما دست کم چهل نفر حمله می‌کردند و همین طور که پیش می‌رفتیم، چون یک تحرکی هم در ارتش عراق به وجود آمده بود.
دیگر نیروهای [[جیش‌الشعبی]] ، [[تیپ‌های سه رقمی]]، ژاندارمری و [[شورته‌]] ها پشت این حرکت‌های خودشان می‌گذاشتند و می‌خواستند این‌ها را هم مانوری کنند، می‌گفتند که این گارد خط را می‌شکند، شما پشت سرش عملیات را ادامه بدهید و نیروی خیلی وسیعی در عملیات‌های خودشان پشت سر هم وارد می‌کردند. بعد از اینکه جمهوری اسلامی [[قطعنامه 598]] را قبول کرد، وقتی این‌ها دیدند که ما قطعنامه را قبول کرده‌ایم و در وضعیتی هستیم که اکثر جبهه‌هایمان سقوط کرده‌اند و یا خودمان آن‌ها را تخلیه کرده‌ایم، دستور هجوم سراسری دادند. مثلاً ما جبهه [[حل بچه]] ، [[ماووت]] ، [[سلیمانیه]] و [[حاج عمران]] را به اختیار خودمان تخلیه کرده بودیم، حتی همین منطقه [[عملیات رمضان]] را به اختیار خودمان تخلیه کرده بودیم، این‌ها که چنین وضعیتی را دیدند، به همه ارتش‌ها و تیپ‌هایی که در سرتاسر مرز داشتند دستور هجوم سراسری دادند، که ظاهراً از پذیرش قطعنامه سه چهار روز گذشته بود که این‌ها شروع به حمله کردند و در جنوب، سپاه سوم یک حمله گسترده‌ای را شروع کرد. در غرب حمله بزرگی شد که ارتش عراق تقریباً تا [[سر پل ذهاب]] آمد. در ضمن از [[منافقین]] هم استفاده کردند و این طرح را داشتند که به تهران بیایند! به خیال اینکه ما سلاح‌هایمان را از دست داده‌ایم و نیروهایمان هم روحیه خودشان را از دست داده‌اند و توان نداریم ولی خداوند کمک کرد و قبل از اینکه در غرب، آن اتفاقات به آن شکل بیفتد، دشمن در جنوب با آن تهاجم گسترده‌ای که کرده بود، شکست خورد! من خودم به یقین رسیدم، روز اول که عراقی‌ها حمله کردند، با حجم نیرویی که از عراقی‌ها می‌دیدم، تصور نمی‌کردم که قصد این‌ها [[خرمشهر]] باشد، به حسینیه سر زدم یک افسری را به اسارت گرفته بودند، با او صحبت کردم و پرسیدم که هدف شما چیست؟ گفت که "یک گردان ما دیروز منهدم شده، امروز چند تیپ دیگر به ما اضافه شده و در نهایت قصد ما تصرف [[خرمشهر]] است" که الحمدالله رزمندگان اسلام محکم ایستاده‌اند و دشمن شکست خیلی خوبی خورد و تعداد زیادی تانک و نفربرش را از دست داد و به مرز خودش عقب‌نشینی کرد و این نقطه جدیدی شد چون این‌ها می‌خواستند سه چهار روز ببینند که چه کار باید کنند، بایستی دنبال قطعنامه و آتش‌بس بروند یا اینکه در این وضعیت مناسب، یک جا پایی، یک سر پلی، یک خرم الآن وضعیت نامعلومی در جبهه خودمان داریم، صحبت، حرف و مسائل زیاد است. انقلاب اسلامی تصمیمی گرفته است و چون امر ولایت است ما مطیع آن هستیم، اگر به ما امر کنند که نجنگید، نمی‌جنگیم، اگر امر کنند که در جبهه بمانید، می‌مانیم و اگر امر کنند که سر قله بایستید یا در آفتاب تا ظهر بمانید، می‌مانیم. هر چه امام بفرمایند، انجام می‌دهیم. الآن ما باید خیلی حواسمان را جمع کنیم که در اطاعت از اماممان یک وقت خدای نکرده سستی و کوتاهی نکنیم.
== خاطرات ==
=== *پرداخت پول کپی ===
گفتم شما فرمانده لشگرید، اختیار همه امور را دارید. چند کپی که در راستای کارهای لشگر هم هست که دیگه شخصی حساب نمی شه. گفت: بگو چقدر می شه، بیت‌المال، فرمانده لشگر یا نیروی عادی نمی شناسه. از من اصرار از نگرفتن پول، از او اصرار به پرداخت. بالاخره کوتاه آمدم، پول کپی‌ها را داد البته دو برابر. <ref>[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از غلامرضا شفیعی</ref>
=== *یک کیلو موز به جای یک موز ===
خیلی کم پیش می‌آید که بچه‌هایش را همراه خود لشگر بیاورد آن روز ظاهراً خانواده حاجی جای رفته بود و حاجی مجبور شده بود، محمدمهدی را همراه خود بیاورد از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمدمهدی را پیش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود یکی را به محمدمهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم نمی‌دانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدی هم پشت سر من وارد دفتر او شد. وقتی بچه را دید چهره‌اش برافروخته شد، طوری که تا حالا این‌قدر او را عصبانی ندیده بودم، با صدای بلند گفت: کی به شما گفت به او موز بدهید، گفتم: حاجی این بچه صبح تا حالا هیچ چیز نخورده یه موز که بیشتر به او نداده‌ایم تازه از سهم خودم هم بوده. نگذاشت صحبتم تموم بشه، دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الآن می‌روی و جای آن موز را می‌خری و می‌گذاری البته گفت به جای یک موز یک کیلو!؟ <ref>[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از محمدحسن سالمی</ref>
*فرمانده
گفت: آقاي اميني جايگاه من توي سپاه چیه؟  سئوال عجيب و غريبي بود! ولي مي‌دانستم بدون حكمت نيست.  گفتم: شما فرمانده‌ي نيروي هوایی سپاه هستين سردار.  به صندلي‌اش اشاره كرد.  گفت: آقاي اميني، شما ممكنه هيچ وقت به اين موقعيتي كه من الان دارم، نرسي؛ ولي من كه رسيدم، به شما مي‌گم كه اين جا خبري نيست!  آن وقت‌ها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود. با نيروهای سرباز زياد سر و كار داشتم. سردار گفت: اگر توي پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن خون كردي ، اين برات مي‌مونه؛ از اين پست‌ها و درجه‌ها چيزي در نمي‌آد!<ref>[http://shahidkazemi.ir/?p=== 1995 سایت شهید کاظمی]</ref>  *سنگر خاطره ===
او نگهبان پست 12 شب تا 2 بعد از نیمه شب بود و من 2 تا 4 صبح تپه‌های حسین‌آباد بین [[سنندج]] و [[دیوان درده]] بودیم نوبت پست من که رسید گفت: از اول شب تاکنون سر و صدای زیادی از پایین دره می‌آید. گفتم پس اجازه بده از ارتش درخواست کنم یک منوری بزند شاید [[کومله]] و [[دمکرات]] باشند. گفت: اتفاقاً من هم همین نظر را داشتم اما توجه به کمبود مهمات بهتر دیدم این کار را نکنم. گفتم من در پست خودم درخواست می‌کنم. گفت تو هم این کار را نکن من حاضرم تا صبح باهم پست بدهیم. آن شب 4 ساعت پست داد ولی حاضر نشد به خاطر کمبود مهمات یک گلوله [[منور]] درخواست کند. <ref>[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از حسن ربانیان</ref>
=== *روز [[عاشورا]] ===
بعد از [[عملیات خیبر]] زمانی که جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام اعلام فرمودند که جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود که من بلافاصله به شهید کاظمی فرمانده [[پد غربی]]، [[شهید باکری]] و [[زین‌الدین]] در پد وسط و [[حاج همت]] در پد شرقی اطلاع دادم. از همه مهم‌تر به دلیل وجود چاه‌های نفت پد غربی بود که مانند ابر انبوه، گلوله، [[خمپاره]] و بمب از آسمان بر آن می‌بارید. شهید کاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی‌سابقه‌ای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاکی، سیاه و دودی بود و چند شبانه‌روز بود که نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچه‌ها جمع کردم و گفتم که اینجا کربلاست، الآن عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ کنیم. <ref name="rezaei">[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از محسن رضایی</ref>
=== *تعهد ===حاج احمد کاظمی در سال 1371 فرمانده [[قرارگاه حمزه سیدالشهدا]] شده بود و زمانی بود که آمریکا به عراق آمده بود، [[ضد انقلاب]] در شمال عراق مستقر شده بود و تشکیلاتی برای خودش درست کرده بود، تابستان و پاییز وارد کشور می‌شد، اذیت می‌کرد، پول زور از مردم می‌گرفت و هر کاری دلش می‌خواست انجام می‌داد. حاج احمد در آن زمان گفت که تنها راه حل، ورود به خاک عراق است که من با مقام معظم رهبری مطرح کردم و ایشان موافقت کردند، بلافاصله شهید کاظمی با 600 کامیون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آن‌ها را که در 100 کیلومتری مرز عراق بود محاصره کرد و با شلیک توپ بالای سر آن‌ها، از آن‌ها تعهد کتبی گرفت تا سلاح را کنار بگذارند و کار سیاسی انجام دهند و از سال 1374 تاکنون نیز به تعهد خود عمل کرده‌اند. نکته جالب دیگر در هنگام برگشت این ستون بوده که انواع هواپیماهای اف 16 آمریکایی از سر ستون تجهیزات رد می‌شد و مانور می‌داد و دنبال بهانه می‌گشتند تا به طور کامل تجهیزات ما را از بین ببرند اما شهید کاظمی توانسته بود ستون را با مهارت فوق‌العاده و بدون هیچ عکس‌العملی نسبت به مانور هواپیماهای آمریکایی وارد ایران نماید <ref name="rezaei" />
=== *پسردار شدن حاج احمد ===در حین [[عملیات کربلای 5 کربلای5]] که آتش سنگین و سختی هم بود به ما اطلاع دادند که حاج احمد کاظمی پسر دار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتی پشت بی‌سیم به او گفتم که خدای متعال به تو هدیه‌ای داده است، ابتدا فکر کرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا کرده‌اند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است، چند ثانیه مکث کرد و گفت بگذارید بعد از عملیات صحبت کنیم و من فکر می‌کنم او یک جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تأثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موکول کرد. وی به خاطره دیگری راجع به بحث سفر مقام معظم رهبری به منطقه تحت فرماندهی شهید کاظمی اشاره کرد و گفت: در آن زمان استاندار، امام جمعه و سایر مسئولان، سفر ایشان را به صلاح نمی‌دانستند اما وقتی این موضوع را با حاج احمد مطرح کردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال کرد و گفت: «سفر ایشان با من» و الحمدالله سفر ایشان به [[ارومیه ]] برکات زیادی داشت و باعث تثبیت پیروزی‌ها. <ref name="rezaei" />
=== *غذای بابا ===
این آخری‌ها ریه‌اش که شیمیایی بود، بیشتر اذیتش می‌کرد. نباید سرخ کردنی می‌خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی‌خوردیم. به همین خاطر بیشتر، غذاهایی درست می‌کردیم مثل آبگوشت، که خودش هم بتواند بخورد. قبلاً که حالش بهتر بود، همه جمعه‌ها غذا با بابا بود. نمی‌گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه. <ref>کتاب احمد، نوشته سید علی بنی لوحی، ص 147</ref>
 == منابع پانویس ==
<references />
 
== رده‌ها ==
۷۲۲
ویرایش