ویرایش‌ها

شهید علی اصغر داوری

۹۷۹ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۱۲
Jafari9809 صفحهٔ [[شهبد علی اصغر داوری]] را به [[شهید علی اصغر داوری]] منتقل کرد
کد شهید : 6514339 تاریخ تولد :
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = علی اصغر داوری|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: علی‌اصغر محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : = بجنورد|شهادت = [[الگو:شهدای 22دی|1365/10/22]] |وفات = |مرگ = |محل شهادت = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = |جنگ‌‌ها = |نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ =|فعالیت‌ها = |تحصیلات = |تخصص‌ها = |شغل =|خانواده = }}
نام خانوادگی : داوری‌ تاریخ شهادت : 1365/10/22
نام پدر : حبیب‌اله‌ مکان شهادت :==خاطرات==
-مادرش تعریف می کرد ماه رمضان بود ما چند روزی برای انجام کاری در کوههای اطراف روستا مشغول کار بودیم ، چون ماه رمضان بود گرفتن زوره درآن شرایط سخت کاری مشکل بود . وقتی ما به روستا برگشتیم ، علی اصغر از ما پرسید : آیا شما روزه گرفته اید ؟ ما گفتیم : فقط من و خاله ات روزه گرفتیم . گفت : آفرین بر شما خداوند به شما خیر و پاداشی عظیم دهد که در این شرایط سخت روزه تان راگرفتید .
تحصیلات - دفعه ی آخری که به مرخصی آمده بود گفت : نامشخص منطقه جبهه جای بسیار خوبی است و انسان را از لحاظ معنوی بالامی برد . رزمندگان در آنجا کارهایی انجام می دهند که قابل ذکر نیست . چهره اش نورانی شده بود و از روی چهره وصحبتهایش احساس می شد که این بارآخری است که او را می بینم . قرارشد بارآخری که به مرخصی آمد من هم با او به جبهه بروم که دیگر این فرصت پیش نیامد و او به فیض شهادت :نائل شد
شغل علی اصغر داوری زمانیکه برای آخرین دفعه به جبهه می رفت چون کسی را نداشتیم به او گفتیم : محصل یگان خدمتی من و مادرت مریض هستیم ، اگر شما بروی کسی را نداریم که ما را به دکتر ببرد . و از ما نگهداری کند . گفت :من باید بروم و راهی را که امام گفته ادامه بدهم . در نبودن من هستند کسانی که شما را به جبهه ببرند . رفت و ما را ترک نمود در آن موقع ما درخانه ی برادرمان بودیم . و وضع خوبی نداشتیم . ولی او ما را ترک نمود زیرا احساس می کرد اسلام و قرآن درخطر است . و باید به وظیفه دینی خود عمل نماید . و به فرمان امام خمینی به جبهه رفت .
گروه مربوط : گروهی روزی من در زمین مشغول کار بودم . که الاغ همسایه وارد زمین شد من برای اینکه این شهید ثبت نشده است .حیوان را از زمین برانم تا محصول را خراب نکند ، با چوب چند ضربه به الاغ زدم که علی اصغر از دیدن این کار من ناراحت شد و گفت : چرا حیوان را به خاطر چند تا گیاه می زنی در حالیکه به راحتی می توان از زمین بیرونش کرد
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار ایشان موقعی که در اردوگاه لنگر بجنورد آموزش می دید ، یک روز جمعه به مرخصی آمد . من و همسرم مریض بودیم . ایشان که فهمید ما مریض هستیم بران رفتن به دکتر شماره گرفت . و ما را به مطب دکتر برد آنجا عده ای می خواستند بدون نوبت بروند و معاینه شوند . اما ایشان مقاومت کرد و گفت : شهداهر کس باید طبق نوبت خودش برود و حق دیگری را ضایع نکند . منشی دکتر گفت : شما مریض هایتان را بدون نوبت ببرید اما ایشان گفت : نه ، ما هم باید طبق نوبت خود برویم و حق کسی را ضایع نکنیم
خاطرات- خدا به ما پسری داد و ما اسمش را علی اصغر گذاشتیم . بعد از سه ماه که فرزندمان بدنیا آمده بود، خواب دیدم که فرزند مان آمده است . به ایشان گفتم :شما که شهید شده بودید . گفت : « نه، من شهید نشده بودم، اسیر شده بودم، و حالا آزاد شدم . » گفتم : ما چه کار کنیم؟ اسم برادرت را علی اصغر گذاشتیم . گفت : « اشکال ندارد حالا اسمش را سعید بگذارید . »
- مادرش تعریف هنگامی که می کرد ماه رمضان بود ما چند روزی برای انجام کاری در کوههای اطراف روستا مشغول کار بودیم ، چون ماه رمضان بود گرفتن زوره درآن شرایط سخت کاری مشکل بود . وقتی ما خواست به روستا برگشتیم ، علی اصغر از ما پرسید جبهه برود پدر و مادرم ناراحت بودند و به او گفتند : آیا شما روزه گرفته اید ؟ « دلیل نارضایتی ما گفتیم : فقط من این است که تو هنوز کوچک هستی، و خاله ات روزه گرفتیم وقت جبهه رفتن تو نیست . » علی اصغر گفت : آفرین بر شما خداوند به شما خیر « نه، این تکلیف است، و پاداشی عظیم دهد کوچکی و بزرگی ندارد . هر کس که در این شرایط سخت روزه تان راگرفتید توان دارد باید برای دفاع از اسلام و میهن به جبهه برود .» او بالاخره پدر و مادرم را قانع کرد و به جبهه رفت .
- دفعه ی آخری شب شهادت ایشان 22 دی ماه بود، که به مرخصی آمده بود گفت : من همان شب، در تهران که دانشجو بودم خواب دیدم؛ در خط مقدم جبهه جای بسیار خوبی است و انسان را از لحاظ معنوی بالامی برد با ایشان هستم . رزمندگان ما در آنجا کارهایی انجام می دهند که قابل ذکر نیست . چهره اش نورانی شده د رمحاصره دشمن قرار داشتیم، و دور تا دور ما دیوار بود . ناگهان صدام آمد و از روی چهره وصحبتهایش احساس می کنار دیوار رد شد که این بارآخری است که . من می خواستم بروم جلو و او را زخمی کنم، ولی همرزمان نگذاشتند و گفتند : « مادر در اینجا کمین هستیم و با این کار شما جای ما لو می بینم رود . قرارشد بارآخری الان اقتضا می کند که کوچکترین صدایی از ما در نیاید .» بعد از چند وقت خبر شهادتش را به مرخصی آمد من هم با او به جبهه بروم که دیگر این فرصت پیش نیامد و او به فیض شهادت نائل شددادند .
- 234. علی اصغر داوری زمانیکه برای آخرین دفعه در بدو تولد به جبهه می رفت چون کسی را نداشتیم به او گفتیم : من و مادرت مریض هستیم ، اگر شما بروی کسی را نداریم مریضی سخی مبتلا شد که ما را به دکتر ببرد . و همه از ما نگهداری کند خوب شدن او قطع امید کرده بودیم . گفت : من باید بروم و راهی را که امام گفته ادامه بدهم . نذر کردم اگر خوب شد یکسال تمام با فرزندمان ساقی آب در نبودن من هستند کسانی که شما را به جبهه ببرند . رفت مسجد شویم فرزندمان خوب شد و ما هم نذر خویش را ترک نمود در آن موقع ما درخانه ی برادرمان بودیم . و وضع خوبی نداشتیم . ولی او ما را ترک نمود زیرا احساس می کرد اسلام و قرآن درخطر است . و باید به وظیفه دینی خود عمل نماید . و به فرمان امام خمینی به جبهه رفت ادا نمودیم .
- روزی تقریباً سه ماه از شهادت ایشان گذشته بود . شب پنج شنبه و ماه رمضان بود که من در زمین مشغول کار مجبور بودم در تهران بمانم . بعد از ظهر پنج شنبه بود که الاغ همسایه وارد زمین شد من برای اینکه این حیوان را از زمین برانم تا محصول را خراب نکند ، با چوب چند ضربه به الاغ زدم خودم گفتم : الان پدر و مادر و خواهرانم سر مزار شهید رفته اند . در صورتی که علی اصغر ن اینجا هستم . بغض گلویم را فشرد و گریه ام گرفت، و در همان حال خوابم گرفت . دیدم شهید آمده است . بعد از دیدن این کار من ناراحت شد سلام و احوالپرسی گفت : چرا حیوان را به خاطر چند تا گیاه می زنی در حالیکه به راحتی می توان دیدم تنها هستی گفتم : بیاییم و از زمین بیرونش کردشما سری بزنم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8635 سایت یاران رضا] </ref>
- ایشان موقعی که در اردوگاه لنگر بجنورد آموزش می دید ، یک روز جمعه به مرخصی آمد . من و همسرم مریض بودیم . ایشان که فهمید ما مریض هستیم بران رفتن به دکتر شماره گرفت . و ما را به مطب دکتر برد آنجا عده ای می خواستند بدون نوبت بروند و معاینه شوند . اما ایشان مقاومت کرد و گفت : هر کس باید طبق نوبت خودش برود و حق دیگری را ضایع نکند . منشی دکتر گفت : شما مریض هایتان را بدون نوبت ببرید اما ایشان گفت : نه ، ما هم باید طبق نوبت خود برویم و حق کسی را ضایع نکنیم==پانویس== <references /> - - خدا به ما پسری داد و ما اسمش را علی اصغر گذاشتیم . بعد از سه ماه که فرزندمان بدنیا آمده بود، خواب دیدم که فرزند مان آمده است . به ایشان گفتم == رده‌ها =={{ترتیب‌پیش‌فرض: شما که شهید شده بودید . گفت علی_اصغر_داوری}}[[رده: « نه، من شهید نشده بودم، اسیر شده بودم، و حالا آزاد شدم . » گفتم : ما چه کار کنیم؟ اسم برادرت را علی اصغر گذاشتیم . گفت : « اشکال ندارد حالا اسمش را سعید بگذارید . »شهدا]]- هنگامی که می خواست به جبهه برود پدر و مادرم ناراحت بودند و به او گفتند [[رده: « دلیل نارضایتی ما این است که تو هنوز کوچک هستی، و وقت جبهه رفتن تو نیست .» علی اصغر گفت : « نه، این تکلیف است، و کوچکی و بزرگی ندارد . هر کس که توان دارد باید برای شهدای دفاع از اسلام و میهن به جبهه برود .» او بالاخره پدر و مادرم را قانع کرد و به جبهه رفت .مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]- شب شهادت ایشان 22 دی ماه بود، که من همان شب، در تهران که دانشجو بودم خواب دیدم؛ در خط مقدم جبهه با ایشان هستم . ما در آنجا د رمحاصره دشمن قرار داشتیم، و دور تا دور ما دیوار بود . ناگهان صدام آمد و از کنار دیوار رد شد . من می خواستم بروم جلو و او را زخمی کنم، ولی همرزمان نگذاشتند و گفتند [[رده: « مادر در اینجا کمین هستیم و با این کار شما جای ما لو می رود . الان اقتضا می کند که کوچکترین صدایی از ما در نیاید .» بعد از چند وقت خبر شهادتش را به من دادند .شهدای ایران]] - 92- در بدو تولد به مریضی سخی مبتلا شد که همه از خوب شدن او قطع امید کرده بودیم . من نذر کردم اگر خوب شد یکسال تمام با فرزندمان ساقی آب در مسجد شویم فرزندمان خوب شد و ما هم نذر خویش را ادا نمودیم . - تقریباً سه ماه از شهادت ایشان گذشته بود . شب پنج شنبه و ماه رمضان بود که من مجبور بودم در تهران بمانم . بعد از ظهر پنج شنبه بود که من با خودم گفتم [[رده: الان پدر و مادر و خواهرانم سر مزار شهید رفته اند . در صورتی که ن اینجا هستم . بغض گلویم را فشرد و گریه ام گرفت، و در همان حال خوابم گرفت . دیدم شهید آمده است . بعد از سلام و احوالپرسی گفت : دیدم تنها هستی گفتم : بیاییم و از شما سری بزنم .شهدای استان خراسان]] منبع[[رده: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8635شهدای شهرستان بجنورد]]
مدیر
۳٬۰۱۱
ویرایش