ویرایش‌ها

شهید علیرضا حسینی فرزند محمدرضا

۲۹ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۷
گلزار : شهدا
==خاطرات==- آخرین شبی که عازم [[جبهه]] بود در پایگاه [[بسیج]] با بچه ها حضور داشت و بعداً گفتند : آن شب تابلویی را برداشتند و زمینه اش را آبی رنگ کرد . وقتی علت را پرسیدم . گفت : این تابلو را برای شهید بعدی پایگاه آماده کردم . که نام او را بر آن بنویسید و اتفاقاً این شهید خود او بود و همان تابلو را به او اختصاص دادند .
- وقتی که او را نصیحت می کردیم که بیا و خانه و زندگ ی تشکیل بده . می فرمود : اگر شما هم یک بار به جبهه بیایید و پس از آن این پیشنهاد ها را به من بکنید من می پذیرم : که همین برخورد و سخنان او باعث شد که من و مادرم به جبهه برویم و نهایتأ شهید ازدواج نکرد .
- قبل از آخرین اعزامش تصمیم گرفتم شبی که وی را نصیحت نموده و به ازدواج تشویق کنم تا او را مدتی عازم جبهه بود در اینجا نگهدارم ولی ایشان سربزیر انداخت و پایگاه بسیج با حالت خیلی تأثری فرمود بچه ها حضور داشت و بعداً گفتند : جشن ازدواجم آن شب تابلویی را با جشن پیروزی در [[جنگ]] خواهم گرفت . برداشتند و اشک در چشمانش حلقه زد آنگاه فرمودزمینه اش را آبی رنگ کرد . وقتی علت را پرسیدم . گفت : لباسهایم بوی خون شهدا می دهد این تابلو را برای شهید بعدی پایگاه آماده کردم . شهدای زیادی که نام او را بر دوشهایم حمل کرده ام تا جنازه مطهرشان بدست دشمن ن ی فتد آن بنویسید و از بدن پاکشان خونهایی بر پیکرم ریخته است. گرچه لایق نیستم اتفاقاً این شهید خود او بود و با همه آرزویی همان تابلو را به او اختصاص دادند . - وقتی که دارم شهادت نصیبم نمی شود ولی کن او را نصیحت می کردیم که بیا و خانه و زندگ ی تشکیل بده . می فرمود : اگر شما هم یک بار به جبهه بیایید و پس از آن یاران سفرکرده قول داده ام این پیشنهاد ها را به من بکنید من می پذیرم : که همین برخورد و با آنها عهد خون بسته ام سخنان او باعث شد که تاپایان جنگ دست از من و مادرم به جبهه بر ندارم برویم و تا پیروزی را نبینم سر بر بالین لذت نگذارمنهایتأ شهید ازدواج نکرد .
- قبل از آخرین مرتبه ای اعزامش تصمیم گرفتم که وی را نصیحت نموده و به مرخصی آمده بود . یک شب بچه ها ازدواج تشویق کنم تا او را صدا زد مدتی در اینجا نگهدارم ولی ایشان سربزیر انداخت و گفت با حالت خیلی تأثری فرمود : بروید وضو بگیرید جشن ازدواجم را با جشن پیروزی در جنگ خواهم گرفت . و آنها وضو گرفتند اشک در چشمانش حلقه زد آنگاه فرمود: لباسهایم بوی خون شهدا می دهد . شهدای زیادی را بر دوشهایم حمل کرده ام تا جنازه مطهرشان بدست دشمن ن ی فتد و سپس خودش جلو ایستاد از بدن پاکشان خونهایی بر پیکرم ریخته است. گرچه لایق نیستم و بچه ها هم پشت سرش به این ترتیب [[نماز]] جماعت برگزار شد که خیلی با حال همه آرزویی که دارم شهادت نصیبم نمی شود ولی کن به آن یاران سفرکرده قول داده ام و با معنویت بود آنها عهد خون بسته ام که تاپایان جنگ دست از جبهه بر ندارم و تا پیروزی را نبینم سر بر بالین لذت نگذارم.
- سایت آخرین مرتبه ای که به مرخصی آمده بود . یک شب بچه ها را صدا زد و گفت :بروید وضو بگیرید و آنها وضو گرفتند و سپس خودش جلو ایستاد و بچه ها هم پشت سرش به این ترتیب نماز جماعت برگزار شد که خیلی با حال و با معنویت بود .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7225 سایت یاران رضا]</ref>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7225=پانویس==<references/>
۴۴۶
ویرایش