ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید سید هاشم حسینی

۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۵
==زندگی نامه:==
سيد هاشم حسيني فرزند سيد جلال فروردين ماه سال 1344 در روستاي خوان از توابع شهرستان بيرجند در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي جهت ادامه تحصيل به شهر مهاجرت نمود. و دوران راهنمايي را با موفقيت پشت سرگذاشت. وارد مقطع دبيرستان شد که بر اساس احساس مسئوليت به طور داوطلب با عنوان بسيجي به جبهه اعزام شد و سرانجام در تاريخ 23/4/ 61 در منطقه عملياتي کوشک در عمليات رمضان بر اثر اصابت ترکش به ناحيه سر دعوت حق را لبيک گفته وبه فيض عظيم شهادت نائل گرديد و پيکر پاکش در زاد گاهش به خاک سپرد ه شد .
==وصیت نامه:==
همرزم شهيد مي‌گويد : يک شب قبل از عمليات بود يادم نمي‌رود شهيد سيد هاشم حسيني دوش گرفته بود زماني که از حمام بيرون آمد پيراهن خود را عوض کرده بود گفت : سيد علي اکبر ! کفن را مي‌بيني؟ من غسل شهادت کرده‌ام و آماده‌ام تا به سوي معبودم بشتابم. عمليات شروع شد و سيد هاشم به آرزويش رسيد. به بيرجند برگشتم. پيکر مطهر شهيد را تشييع کرديم. مدت کوتاهي گذشت شب جمعه بود که مراسم چهلم شهيد در روستا برگزار مي‌شد. ما داخل مسجد نشسته بوديم و دعاي کميل مي‌خوانديم، فوري خبر آورد که از سمت مزار شهدا نوري بلند شده است و رفتيم به خانه شهيد که مشرف بر مزار شهدا بود ديديم 3 تا نور از سمت مزار شهدا بلند شده است. يک نور ديگر از اول قبرستان که همه به هم پيوستند و درست همانند نور چراغ گنبد حضرت رضا (ع) روستا را به قدري روشن کرده بود که اگر سوزني گم مي‌شد انسان مي‌توانست پيدا کند انواز به هوا پرتاب مي‌شدو 3 نور 6 نور مي‌شد زماني که به زمين مي‌آمد بازهمان 3 نور نمايانگر مي‌شد. عده‌اي اشک مي‌ريختند و تا فاصله 6 متري نور رفته بودند و جرات نکردند به آن نزديک شوند، وزنها همه گريه مي‌کردند و گريه آنها باعث شد تا نور کم کم به طرف قبور برگردد و اينجا فهميديم که راه شهدا راه انبياست و انقلاب ما يک انقلاب واقعي است که ان‌شاء‌الله به دست امام زمان (عج)سپرده خواهد شد . « روحش شاد »
==خاطرات:==
- سید هاشم علاقه زیادی به موتور سواری داشت و اصرار می کرد که برایش موتور بخرند و پدر هم خرید و پس از آن او به جبهه رفت. یک روز صبح به درب مغازه ای که موتور ایشان آنجا بود رفتیم، دیدیم موتور واژگون شده و راهنمای سمت راست او شکسته است و از این موضوع متحیر ماندم و پدرم نیز در همان شب خواب دیده بود که آقائی نورانی دسته گلی به او داده و گفته مواظب باشید که پژمرده نگردد و بعدا خبر شهادت او را آوردند. فهمیدم که همه آن اتفاقات مصادف با شهادت او بوده است .
۵۳۴
ویرایش