ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = بهنام محمدی
|تصویر = شهید_بهنام_محمدی.jpeg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد = [[1345]] ، [[کوت شیخ]] ، [[خرمشهر]]
|شهادت = [[الگو:شهدای 28مهر|1359/07/28]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =
|جنگها =
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده =
}}
== زندگینامه ==
در سال 1345 صدای گریه نوزادی در محله کوت شیخ خرمشهر پیچید و نام بهنام به وجودش زینت بخشید، دوران شیرین کودکی را با شادی و نشاط سپری کرد، و در کوچه پس کوچههای خرمشهر که خونینشهر نام گرفت درس آزادگی و صفا آموخت. گامهای کوچکش را در راه بزرگی نهاد و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی به مسجد راه یافت.<br />
== خاطرات ==
در میان آتش و خون که خرمشهر رنگ خون را به خود میدید نوجوانی زیگزاگ میدوید و به سمت ما میآمد، بهنام بود، فریاد زدم، «بهنام مواظب خودت باش» با سرعت خودش را به ما رساند برایمان آب آورده بود علیاکبر کربلای خرمشهر با قمقمهای که از حوض خانههای خالی پر آب کرده بود، حیات دوبارهای به ما بخشید، در همه شرایط سخت وجود بهنام برایمان نعمت آور بود، دلیرانه به سراغ دشمن میرفت و آر پی چی برایمان تهیه مینمود. تهیه نارنجک، خشاب پر از فشنگ، شناسایی و تدارکات در آن شرایط سخت از جمله وظایف او بود. بهنام خاطره شهدای نوجوان دشت کربلا را تکرار کرد و با رشادت پرچ مدار عاشقی گشت.<br />
راوی: سید صالح موسوی
*شناسایی
کنار پنجره ایستاده و به دوردست خیره شده بود، با لبخندش سکوت حاکم را شکست و گفت: «من خانه به خانه شناسایی میکنم و در هر خانه که عراقیها بودند به شما علامت میدهم. بچهها هم پس از شوخی به دنبال وی حرکت میکردند، نرسیده به دبیرستان دکتر هشترودی بهنام ایستاد و سریع علامت داد، آر پی جی را برداشتم و خودم را به خیابان رساندم، ایستادم و هدفگیری کردم چند لحظه بعد با فشردن ماشه با فریاد اللهاکبر بهنام متوجه شدم که تانک را منهدم کردهام. بقیه بچهها هم با رگبار، ستون پیاده دشمن را به عقب راندند. از عرض خیابان گذشتیم. بهنام با سرعت از ما دور شد به دنبال او از تقاطع کوچه گذشتیم اما از بهنام اثری نبود. در یک خانه مدتی منتظر او شدیم و تصمیم گرفتیم به سمت مسجد جامع برگردیم، شخصی از پشت سر مرا صدا کرد، بهنام بود، خندید. من بسیار نگران شده بودم اما او با لبخندش امید را به دلم نشاند. سپس آدرس محلی را که تعداد زیادی از عراقیها در آنجا بودند به ما داد و گویا آنها بهنام را به اسارت گرفته بودند، اما او وانمود کرده بود که مادرش را گم کرده و میخواهد او را پیدا کند، جثه کوچک بهنام عراقیها را گمراه کرده و او از چنگال آنان گریخته بود. بچهها همه ساکت بودند، بهنام که از سکوت ما تعجب کرده بود آدرس را مجدد تکرار کرد. حرکت کردیم و در یک حمله کوچک توانستیم تمام آن افراد را از بین ببریم. چند قبضه کلاش، یک آر پی چی و مقداری مهمات غنیمت شناسایی بهنام بود، حسین که این رشادت بهنام را تحسین میکرد دستی بر سر او کشید و بهنام را بوسید.<br />
راوی: سید صالح موسوی <br />
مرتضی از خبرنگاران فعال جبهه بود، چند بار خواسته بود که با بهنام مصاحبه کند اما او حاضر نشده بود، روزی به من گفت: «آقا سید همه خرمشهر را میشناسند میدانند که چطور خونینشهر شد، اما نمیدانند که کنار رزمندههای ما نوجوانی به اندازه تمام عالم مقابل دشمن ایستاد و از سرزمین و آرمانش دفاع کرد، میخواهم دنیا صحبت این بچه را بشنود اگر این بچه مثل خیلی از رزمندههای دیگر گمنام در تاریخ بماند، گناهش با شماست، من با بهنام صحبت کردم و او راضی به مصاحبه شد. مرتضی ضبط را روشن کرد، بهنام با صدای مرتعش گفت: «بچه مسجدم، بچه خرمشهرم، از مسجد به جبهه راه پیدا کردم». سکوت کرد، مرتضی پرسید: «در جبهه چه کار میکنی؟» بهنام خندید و گفت: «هر کاری که بتوانم انجام میدهم، قبضه آر پی جی، غذا، دارو، سرنیزه، و هر چیز دیگر که احتیاج داشته باشند، به آنها میرسانم» بهنام که دوست داشت سریعتر مصاحبه تمام شود، به من گفت: «کافی است»، مرتضی خندید و پرسید: «بهنام چه پیامی برای همسالان خودت داری؟». بهنام آهی کشید و با لبخند گفت: «آقا مرتضی من برای پدر و مادرم پیام دارم، مادرها بچههایشان را جنگجو بار بیاورند، نه مانند بچههای لوس که کارشان نشستن در خانه باشد بخورند و بخوابند، طوری آنها را تربیت کنند، که بتوانند بجنگند». مرتضی خندید او را بوسید و گفت: «آقا بهنام، ما را مفتخر کردید» اما بهنام در سکوت فرو رفت؛ و به لانه خالی کبوترها خیره گشت.<br />
راوی: سید صالح موسوی <br />
==پانویس==
<references />