شهید اسماعیل دادی: تفاوت بین نسخهها
Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۳۵: | سطر ۳۵: | ||
پدر شهید وقتی که می خواست به جبهه برود به او گفتم درس بخوانی بهتر است . گفت : نه امام فرموده حضور در جبهه واجب کفائی من می خواهم به جبهه بروم . اگر رضایت ندهید و نگذارید که بروم، فردای قیامت باید جواب بدهید . وقتی شهامت و اصرار او را برای رفتن به جبهه دیدم، سکوت کردم . او رضایت من را جلب کرد و بعد از دیدن آموزش به جبهه اعزام شد . و بعد از 14 سال که مفقود بود پیکر پاکش به خاک سپرده شد .<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8507|سایت یاران رضا]]</ref> | پدر شهید وقتی که می خواست به جبهه برود به او گفتم درس بخوانی بهتر است . گفت : نه امام فرموده حضور در جبهه واجب کفائی من می خواهم به جبهه بروم . اگر رضایت ندهید و نگذارید که بروم، فردای قیامت باید جواب بدهید . وقتی شهامت و اصرار او را برای رفتن به جبهه دیدم، سکوت کردم . او رضایت من را جلب کرد و بعد از دیدن آموزش به جبهه اعزام شد . و بعد از 14 سال که مفقود بود پیکر پاکش به خاک سپرده شد .<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8507|سایت یاران رضا]]</ref> | ||
| + | |||
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8507 سایت یاران رضا] </ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۲۱ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۰۳
| اسماعیل دادی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بیرجند ، خراسان |
| شهادت | 1362/08/28 |
خاطرات:
خواب پدر شهید فرزندم وقتی مفقود شده بود یک شب در خواب دیدم . کنار ؟؟؟ گودالی است، درون گودال نشستم و به او گفتم بنشین گفت : خجالت می کشم . گفتم : برای چی خجالت می کشی؟ در جواب گفت : سر و صورتم خونی است گفتم : خجالت ندارد . در راه خداست می خواستم صورت او را ببوسم، دیدم سجده گاه صورتش خونی است و من در عالم خواب محل زخم را بوسیدم . بیدار شدم و به بچه ها گفتم اسماعیل شهید شده است، حالا چه جور شهید شده، کجا شهید شده، نمی دانم ولی یقین دارم که به شهادت رسیده است . دیگر او از جبهه برنگشت و هیچ خبری از او نیامده تا اینکه بعد از مدتها خبر مفقود شدن او را آوردند و بعد از 14 سال پیکر او را تشییع کردیم .
پدر شهید وقتی که می خواست به جبهه برود به او گفتم درس بخوانی بهتر است . گفت : نه امام فرموده حضور در جبهه واجب کفائی من می خواهم به جبهه بروم . اگر رضایت ندهید و نگذارید که بروم، فردای قیامت باید جواب بدهید . وقتی شهامت و اصرار او را برای رفتن به جبهه دیدم، سکوت کردم . او رضایت من را جلب کرد و بعد از دیدن آموزش به جبهه اعزام شد . و بعد از 14 سال که مفقود بود پیکر پاکش به خاک سپرده شد .[۱]