شهید حسین ستاری درگاهی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۲۵: | سطر ۲۵: | ||
گلزار : | گلزار : | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | + | *به خاطر دارم وقتی که حسین می خواست به جبهه برود من مخالفت کردم . چون هم از نظر اقتصادی ضعیف بود و می دانستم که در نبودن ایشان خانواده اش دچار مشکل خواهد شد و هم اینکه برادر و پدری نداشت که بتواند خانواده اش را به آنها بسپارد و به همین دلیل من مخالفت نمی کردم . تا اینکه یک روز پیش من آمد و گفت : دیشب خوابی دیدم . خواب جبهه و جنگ و رزمندگی و دفاع مقدس . حالا بر خودم واجب می دانم که با این خواب و تعبیر خوب آن عازم منطقه شوم و وقتی که دیدم اینگونه از خود علاقه نشان می دهد با او موافقت کردم . | |
| − | + | *به خاطر دارم هنگامی که پدرم به شهادت رسید، من نه سال بیشتر نداشتم . یک روز در روستا بودیم که خبر آوردند که پدرم شهید شده است . من در آن زمان نمی فهمیدم که شهید یعنی چه . فقط می دیدم که مادرم گریه می کرد و من هم به دنبال او گریه می کردم . با خودم گفتم چه اتفاقی افتاده که همه گریه و زاری می کنند . بعد برای من توضیح دادند که پدرم برای دفاع از ملت و مردم کشورش،جانش را فدا کرده است . با خودم گفتم : پدرم در راه خدا شهید شده است و افتخار می کنم که جزء خانواده ی معظم شهدا هستم . | |
| − | + | *شیرین ترین خاطرات من زمانی است که با پدرم برای نگهبانی به پایگاه بسیج خرم آباد رفتیم و چون من در آن زمان خیلی کوچک بودم،پدرم می خواست مرا آماده کند که در آینده عضو فعال بسیج شوم . یک شب که نوبت نگهبانی من و پدرم شد،نگهبانی پدرم که تمام شد،ایشان به جای من هم نگهبانی داد و به من گفت که بروم و استراحت کنم . هدف ایشان این بود که سرباز انقلاب و اسلام باشم و کم کم به مسائل جبهه و جنگ عادت کنم . | |
| − | + | *به خاطر دارم شب قبل از اینکه پدرم عازم جبهه شود،همه ما را جمع کرد و صحبت ها و توصیه ای به تک تک اعضای خانواده داشت که همه توصیه های او را به گوش گرفتیم . ایشان از من خواستند که پشت جبهه را محکم نگه دارم و بعد از برگشت پدرم، آماده باشم که به جبهه بروم و راه ایشان را ادامه دهم و نمی خواستند که ما از جبهه و جنگ دور باشیم و دوست داشتند هر کس به نوبه ی خودش برای دفاع از کشور و دین اسلام با دشمن بجنگد و در راه خدا به فیض شهادت نائل گردد . | |
| − | + | یک از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان نقل کرد : من و حسین با هم در یک سنگر بودیم که یک شب برای عملیات به سنگر ما آمدند و گفتند : پنج نفر داو طلب برای خط می خواهیم که یکی از داو طلبین پدر من بود که به همراه چهار نفر دیگر اعلام آمادگی کردند . که همان شب در همان عملیات مورد اصابت خمپاره ی دشمن قرار گرفته و به فیض عظیم شهادت نائل گشت . | |
| − | + | *به خاطر دارم زمان تشیح جنازه پدرم، سن کمی داشتم و بسیارهم بچه شیطانی بودم . هنگامی که می خواستند پدرم را به خاک بسپارند جمعیت خیلی زیادی آمده بود و من برای اولین بار در این جمعیت غرق شده بودم . به دوستم گفتم بیا باهم برویم تا من جنازه پدرم را ببینم . بعد خودم را از لابه لای جمعیت به جنازه پدرم رساندم . یکی از آقایان مرا برگرداند و گفت شما نباید نگاه کنید چون ممکن است بترسید . در آن لحظه خیلی ناراحت شدم و دور از جمعیت نشستم و گریه کردم . بعد از اینکه مراسم خاکسپاری پدرم تمام شد آن آقا آمد و گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم شما نگذاشتین من برای آخرین بار پدرم را ببینم . من از خانواده ام دور افتاده بودم و با آنها نبودم . سپس آن آقا مرا بقل کرد و بوسید و گفت : شرمنده ام . نمی دانستم که شما فرزند شهید هستید چون تمام اعضای خانواده شما در کنار یکدیگر بودند و شما را نشناختم . و من از همان لحظه تا کنون خیلی ناراحت هستم که نتوانستم پدرم را برای آخرین بار ببینم . ولی از آن جهت افتخار می کنم که فرزند شهید هستم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11332 سایت یاران رضا]</ref> | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۸
کد شهید : 6307145
نام : حسین محل
نام خانوادگی : ستاریدرگاهی
نام پدر : حسن
تاریخ تولد:
محل تولد:چناران
تاریخ شهادت: 1363/09/13
مکان شهادت : اهوازابادان
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
- به خاطر دارم وقتی که حسین می خواست به جبهه برود من مخالفت کردم . چون هم از نظر اقتصادی ضعیف بود و می دانستم که در نبودن ایشان خانواده اش دچار مشکل خواهد شد و هم اینکه برادر و پدری نداشت که بتواند خانواده اش را به آنها بسپارد و به همین دلیل من مخالفت نمی کردم . تا اینکه یک روز پیش من آمد و گفت : دیشب خوابی دیدم . خواب جبهه و جنگ و رزمندگی و دفاع مقدس . حالا بر خودم واجب می دانم که با این خواب و تعبیر خوب آن عازم منطقه شوم و وقتی که دیدم اینگونه از خود علاقه نشان می دهد با او موافقت کردم .
- به خاطر دارم هنگامی که پدرم به شهادت رسید، من نه سال بیشتر نداشتم . یک روز در روستا بودیم که خبر آوردند که پدرم شهید شده است . من در آن زمان نمی فهمیدم که شهید یعنی چه . فقط می دیدم که مادرم گریه می کرد و من هم به دنبال او گریه می کردم . با خودم گفتم چه اتفاقی افتاده که همه گریه و زاری می کنند . بعد برای من توضیح دادند که پدرم برای دفاع از ملت و مردم کشورش،جانش را فدا کرده است . با خودم گفتم : پدرم در راه خدا شهید شده است و افتخار می کنم که جزء خانواده ی معظم شهدا هستم .
- شیرین ترین خاطرات من زمانی است که با پدرم برای نگهبانی به پایگاه بسیج خرم آباد رفتیم و چون من در آن زمان خیلی کوچک بودم،پدرم می خواست مرا آماده کند که در آینده عضو فعال بسیج شوم . یک شب که نوبت نگهبانی من و پدرم شد،نگهبانی پدرم که تمام شد،ایشان به جای من هم نگهبانی داد و به من گفت که بروم و استراحت کنم . هدف ایشان این بود که سرباز انقلاب و اسلام باشم و کم کم به مسائل جبهه و جنگ عادت کنم .
- به خاطر دارم شب قبل از اینکه پدرم عازم جبهه شود،همه ما را جمع کرد و صحبت ها و توصیه ای به تک تک اعضای خانواده داشت که همه توصیه های او را به گوش گرفتیم . ایشان از من خواستند که پشت جبهه را محکم نگه دارم و بعد از برگشت پدرم، آماده باشم که به جبهه بروم و راه ایشان را ادامه دهم و نمی خواستند که ما از جبهه و جنگ دور باشیم و دوست داشتند هر کس به نوبه ی خودش برای دفاع از کشور و دین اسلام با دشمن بجنگد و در راه خدا به فیض شهادت نائل گردد .
یک از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان نقل کرد : من و حسین با هم در یک سنگر بودیم که یک شب برای عملیات به سنگر ما آمدند و گفتند : پنج نفر داو طلب برای خط می خواهیم که یکی از داو طلبین پدر من بود که به همراه چهار نفر دیگر اعلام آمادگی کردند . که همان شب در همان عملیات مورد اصابت خمپاره ی دشمن قرار گرفته و به فیض عظیم شهادت نائل گشت .
- به خاطر دارم زمان تشیح جنازه پدرم، سن کمی داشتم و بسیارهم بچه شیطانی بودم . هنگامی که می خواستند پدرم را به خاک بسپارند جمعیت خیلی زیادی آمده بود و من برای اولین بار در این جمعیت غرق شده بودم . به دوستم گفتم بیا باهم برویم تا من جنازه پدرم را ببینم . بعد خودم را از لابه لای جمعیت به جنازه پدرم رساندم . یکی از آقایان مرا برگرداند و گفت شما نباید نگاه کنید چون ممکن است بترسید . در آن لحظه خیلی ناراحت شدم و دور از جمعیت نشستم و گریه کردم . بعد از اینکه مراسم خاکسپاری پدرم تمام شد آن آقا آمد و گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم شما نگذاشتین من برای آخرین بار پدرم را ببینم . من از خانواده ام دور افتاده بودم و با آنها نبودم . سپس آن آقا مرا بقل کرد و بوسید و گفت : شرمنده ام . نمی دانستم که شما فرزند شهید هستید چون تمام اعضای خانواده شما در کنار یکدیگر بودند و شما را نشناختم . و من از همان لحظه تا کنون خیلی ناراحت هستم که نتوانستم پدرم را برای آخرین بار ببینم . ولی از آن جهت افتخار می کنم که فرزند شهید هستم .[۱]