• یک سری که به جبهه رفته بودم مرا از لشکر 92 زرهی به پادگان حمیدیه بردند. آنجا ساختمان تبلیغات، آخرین ساختمان تبلیغات بود و پشتش خاکریزی بود که در آنجا، بچه ها را برای آموزش سلاحهای مختلف می آوردند. یک روز که کارم تمام شده بود، پشت پنجره ایستاده بودم و به آموزش دوشیکای بچه ها نگاه می کردم که ناگهان دیدم کسی که به آنها آموزش می دهد، (شهید حسینی) صورتش را به طرفم کرد و صدا زد: با تو هستم که پشت پنجره ایستاده ای؟ بیا بیرون! با خود گفتم: این کیست که من را می شناسد در حالیکه تازه آمده ام و روز اولی است که وارد شده ام. بیرون رفتم و متوجه شدم که این شهید عزیز است که به بچه ها آموزش می دهد. به من گفت: پشت دوشیکا بایست! من هم ایستادم و سپس گفت: شروع کن به تیراندازی! و من هم تیراندازی کردم. پس از اتمام کلاس، شروع به احوالپرسی کرد، به وی گفتم: چکار می کنی؟ گفت: مسئولیت آموزش این بچه ها که از ادوات و قسمت دوشیکا هستند بر عهده من است و اینها را هر بعد از ظهری می آورم و یک ساعت برایشان کلاس می گذارم.
• صبح روز اوّل عملیّات، با بچّه های تبلیغات برای تقسیم هدایایی مثل : شیشة عطر، جانماز و فیلم عکّاسی به خط رفتم. در قسمت ادوات، از بچّه ها پرسیدم : آقای حسینی کجاست؟ گفتند : این را که می بینی، چکمه های آقای حسینی است که با پایة دوشیکا اینجا گذاشته و دوشیکایش سر دوشش است. چند دقیقه آن سر خط با دوشیکایش تیراندازی می کند و پس از مدّتی باز سلاحش را برداشته و به وسط خط می آید. خلاصه تمام خط را با همان دوشیکایش اداره می کند. ایشان فقط یک کمک دارد که برایش مهمّات می برد و همیشه خودش به تنهایی دوشیکا را (علیرغم سنگینی آن) بردوش می کشد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7177 سایت یاران رضا]</ref>
سایت:یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7177=پانویس==<references/>