ویرایش‌ها

2شهیدسید محمود حسینی

۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۶
پانویس
 یادم می آید آخرین دفعه که پدرم می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان گفتند : که این دفعه نمی خواهد به جبهه بروید. پدرم گفتند نه این دفعه من باید بروم چون این دفعه خیلی مهم است و مثل اینکه عملیات مهمی داریم وپدرم رفتند و دیگر برنگشتند .
 یک دفعه خواب دیدم که همسرم آمده. به ایشان گفتم شما این چند سال کجا بودید ما را تنها گذاشتید و رفتید؟ بعد ایشان گفتند که من در زندان بغداد اسیر بودم و الآن آزاد شدم و آمدم.
 ایشان وقتی مجروح شده بود مدت یک ماه درتهران بستری بود و بعد از یک ماه منتقل مشهد شد و مدت دو ماه مرخصی داشت و حالش که بهتر شد می خواست برود جبهه که ما به وی گفتیم : محمود آقا برو مرخصی ات را تمدید کن چون یک مقدار اختلال حواس پیدا کرده بود گفت : اگر آنها هم اعزامم نکنند من دوباره باید بروم چون دوستانم منطقه هستند و قول دادم که برگردم البته خودش نگفت اما بعد فهمیدیم که عملیاتی بوده که ایشان می خواست شرکت کند .سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7219سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
۲۷۳
ویرایش