گلزار :
==خاطرات:==
به خاطر دارم یکروز گوسفندان را برای چرا به باغ برده بودم ، دیدم که ماشین سپاه می آید به من نگاه کرد و سریع رد شد ، رئیس شورا آمد پیش من گفت : خواهر اگر یک چیزی بگویم ناراحت نمی شوید گفتم : نه چرا ناراحت شوم . گفت : برادران سپاه برای شما یک ساک آورده اند که ساک شهید اکبر است . درون ساک قرآن ، نامه ، مدارک و لباسهایش است بروید از همسرم بگیرید . من رفتم و ساک را تحویل گرفتم و اینگونه شد که خبر شهادت همسرم اکبر سالاری فرد را به ما رساندند
به یاد دارم ظهر بود و من و پدرم شهید اکبر سالاری فرد در حال نشسته بودیم و مشغول خوردن نهار بودیم ، این آخرین دیدار و صحبت من با پدرم بود . پدرم خیلی خوشحال بود از اینکه می خواست به جبهه برود ولی من ناراحت بودم به ایشان گفتم : پدر جان اگر من را دوست داری 3 مرتبه تا حالا به جبهه رفته ای بس است و دیگر نرو . پدرم در جواب گفت : من شما ها را خیلی دوست دارم ولی باید به وظیفه ام عمل کنم به جبهه بروم تا شما راحت باشید .
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11216