لبخند بزن برادر ! در تربیّت معلّم شهید بهشتی مشهد بودیم و روزهای ابتدایی سال تحصیلی 1368 را می گذراندم . در یکی از این روزها یکی از بچّه های کاشمر جلو آمد و پرسید : آقای سبزی آیا برادر شما شهید شده است ؟ گفتم : چطور مگر ؟ ! گفت : همینطوری سئوال کردم ! گفتم : آری ! گفت : دانشجو بود ؟ باز پاسخ دادم : آری ! گفت : دانشجو تبریز بود ؟ گفتم : بله ! گفت : ما لحظه شهادت ایشان آنجا بودیم و همه ما اندوهگین شدیم . جریان از این قرار بود که من اوّلین بار عازم جبهه بود و از نیروی تدارکات بودم و از بچّه های دیده بانی کسی را نمی شناختم و اولیّن شبی هم بود که به منطقه عملیّاتی پا می گذاشتم دلهره داشتم و در گوشه سنگر نگران نشسته بودم که عدّه ای آن طرف می گفتند و می خندیدند تا اینکه برادر شما مرا صدا کرد و گفت : « برادر ! چرا آنجا نشسته ای ؟ بیا داخل جمع ! و تا مرا وادار به خنده نکرد دست از سرم بر نداشت و به من اینچنین گفت : « مگر ما که اینجا نشسته ایم پسر عمو و پسر خاله ایم ؟ ! هر کدام از یک جا هستیم ! پس بیا اینجا تا با هم آشنا شویم و ناراحت نباش ! » و شهید مرا به اجبار به جمع خودشان برد و با هم به گفتار مشغول شدیم و از حالت تنهایی خارج شدم .
ب ه یاد دارم یک روز با برادرانم عید محمد و ابوالقاسم بودم و آنها مشغول علف ریز کردن بودند که عید محمد گفت : کدامیک از ما را بیشتر دوست داری و دلت می خواهد کدام یک از ما شهید شویم تا خانه ای قشنگ مثل خانة شهید قدرت ا ... داشته باشیم که هر وقت دوست داشتی آنجا بیایی . من هم چون عید محمد بزرگتر بود با مهربانی گفتم : شما شهید شوید تا ما هم خانه ای در بهشت داشته باشیم . در خیال کودکانه ام فکر کردم که در گلزار شهدا خانه ای با وسیله های شیک می سازند، بالاخره هم ایشان به فیض شهادت نائل آمد . منبع : سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11301سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>