ویرایشها
یک روز به اتفاق الهیار و چند تن از دوستان تصمیم گرفتیم بدون در جریان گذاشتن پدر و مادر به جبهه برویم. وقتی مینی بوس وارد روستا شد ما آماده شدیم که برویم اما پدران و مادران از موضوع مطلع شدند و با گریه و زاری مانع رفتن ما به جبهه شدند. هنگامی که مادر الهیار آمد باعث تعجب شد رو به فرزندش کرد و گفت: برو مادر خدا نگهدارت باشد و ایشان اولین کسی بود که از روستا به جبهه رفت و نیز اولین شهید روستا است.
یک شب در خواب دیدم یکی ازهمرزمان الهیاربه نام شهید مختاری به روستا آمد وبا دختری ازدواج کرد 0 من به دیدن او رفتم ودر مورد برادرم از او سوال کردم ایشان گفتند حال الهیارخیلی خوب است ودیشب ازدواج کرد0
موقعی که می خواستیم پولی را که از فروش منزل ارثی پدرم بدست آمده بود تقسیم کنیم، الهیار گفت: حق من را هم به اندازة خواهران حساب کن و بقیة آن مال تو باشد چون تو زن و بچه داری. ولی من قبول نکردم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8143سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />