چند روزی از شهادت پدر عزیزم حسن سبحانی گذشته بود که من به اتفاق پسر دایی ام تصادف کردیم وهر دو آسیبی جدی دیدیم ما را به بیمارستان انتقال دادند ودر آنجا بستری شدیم ولی پسر دایی ام را به مشهد منتقل کردند . ومن بعد از چند روزی از بیمارستان مرخص شده وبه خانه رفتم ودر آنجا بستری بودم . یک شب در خواب دیدم که پدرم به همرا ه دایی ام که قبلا فوت کرده بود به خانه وارد شدند وبه من گفتند ما آمده ایم تا مهدی ( پسر دایی ام ) را با خود ببریم در همین حال از خواب بیدار شدم . یک روز از آن خواب گذشت که عده ای از فامیل به دنبال مادرم آمدند واو از خانه خارج شد . بعد که به خانه آمد خیلی گرفته بود . سوال کردم جواب نداد . او به خاطر اینکه حال من بد بود چیزی به من نگفت ومن بعد از اینکه او را به خاک سپردند با خبر شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11277 سایت یاران رضا]</ref>
منبع : سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID =11277=پانویس== <references />