==خاطرات:==
به خاطر دارم دو سه ماهی بعد از ازدواجمان بود که یک شب نیمه های شب با صدای گریه ایشان از خواب بیدار شدم . دیدم ایشان ناله می کند و می گرید . خیلی ناراحت شدم، چون هنوز شناخت زیادی از روحیات ایشان نداشتم . با خودم فکر کردم حتماً از من یا خانواده ام نگرانی دارند . پیش ایشان رفتم و خواستم علت ناراحتی و گریه ایشان را بدانم . گفتند : مطمئن باش از تو یا کس دیگری ناراحت نیستم . آرزویی دارم که برای رسیدن به آن در نزد خدا دعا می کنم که البته آن موقع به من نگفتند آرزویشان چیست ولی بعداً فهمیدم که منظورشان شهادت است .