یک دفعه خواب دیدم که یک جمعیت عزادار است و یک سید نوحه می خواند دیدم پسرم با یک دست سینه می زند و دست دیگرش به پهلویش و جلؤ هیئت عزادار بود. صدایش کردم و او برای من دست تکان داد و بعد رفت. وقتی صف بعدی رسید از یک سید دیگر که نوحه می خواند پرسیدم که چرا پسرم دست تکان داد و رفت. آن سید بزرگوار گفت که: پسرتان با شما خدا حافظی کرده است.
یادم می آید یک دفعه در مراسم عزاداری امام حسین(ع) آنقدر سینه زده بود که سینه اش خونی شده بود. بعد به ایشان گفتم: پسر جان، یک مقدار یواش تر سینه بزن. گفت: مادر جان، الآن مولا علی (ع) برای فرزندش خون گریه می کند بعد شما می خواهید که من آهسته تر سینه بزنم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11162|سایت یاران رضا]]</ref> ==پانویس== <references />