شهید حسن جوادی خواجه: تفاوت بین نسخهها
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۹۷: | سطر ۹۷: | ||
حسن خواجه روشنایی در تاریخ 22/1/1362 در جبهه شرهانی بر اثر اصابت ترکش به پا به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر مطهرش پس از انتقال به مشهد در خواجه ربیع دفن گردید. | حسن خواجه روشنایی در تاریخ 22/1/1362 در جبهه شرهانی بر اثر اصابت ترکش به پا به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر مطهرش پس از انتقال به مشهد در خواجه ربیع دفن گردید. | ||
| − | بعد از شهادت او دو برادرش عازم جبهه شدند تا راهش را ادامه دهند که یکی از برادرانش از ناحیه ی چشم نابینا شد. عده ای از اقوام که نسبت به حجاب بی اعتنا بودند، بعد از شهادت او حجاب را سر لوحه امور خود قرار دادند. | + | بعد از شهادت او دو برادرش عازم جبهه شدند تا راهش را ادامه دهند که یکی از برادرانش از ناحیه ی چشم نابینا شد. عده ای از اقوام که نسبت به حجاب بی اعتنا بودند، بعد از شهادت او حجاب را سر لوحه امور خود قرار دادند.<ref>منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385</ref> |
| − | + | ||
| − | منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385 | + | |
| سطر ۱۸۱: | سطر ۱۷۹: | ||
- در یکی از تظاهراتی که علیه رژیو شاهنشاهی در خیابان گاراژدارها صورت گرفته بود، به اتفاق حسن شرکت کردیم. یادم است ارتش تمام خیابان ها را بسته بود و به سمت مردم تیراندازی می کرد. در همین گیرودار حسن از ناحیه پا دچار مجروحیت شد. ما هم جرأت نداشتیم کمک بطلبیم. به همین خاطر مخفیانه ایشان را به منزل یکی از دوستان بردیم و به مداوای پای مجروحش پرداختیم | - در یکی از تظاهراتی که علیه رژیو شاهنشاهی در خیابان گاراژدارها صورت گرفته بود، به اتفاق حسن شرکت کردیم. یادم است ارتش تمام خیابان ها را بسته بود و به سمت مردم تیراندازی می کرد. در همین گیرودار حسن از ناحیه پا دچار مجروحیت شد. ما هم جرأت نداشتیم کمک بطلبیم. به همین خاطر مخفیانه ایشان را به منزل یکی از دوستان بردیم و به مداوای پای مجروحش پرداختیم | ||
| − | - یک روز که حسن به مرخصی آمده بود، برای احوال پرسی به مغازه ام آمد. موقع ناهار بود. سفره را پهن کرده و برای اینکه از جبهه آمده بود، مفصّل تحویلش گرفتم. حسن که متوجه شد گفت:" برادر آنقدر در جبهه نعمت و غذا فراوان است که ما چشم و دلمان سیر است." وقتی سر صحبت باز شد به او گفتم:" خوب الحمدلله، شغل مناسبی داری و درآمدت هم کفاف زندگیت را می کند، پس چرا به فکر ازدواج نیستی." حسن گفت:" برادرم، خدمت در سپاه مانند شخصی است که در وسط اتوبان ایستاده و می گوید هیچ ماشینی به من برخورد نمی کند که امکان ندارد و آخر او تصادف می کند ما هم فعلاً با جبهه و جنگ ازدواج کرده ایم . کار ما آنجاست و عاقبت شهادت . | + | - یک روز که حسن به مرخصی آمده بود، برای احوال پرسی به مغازه ام آمد. موقع ناهار بود. سفره را پهن کرده و برای اینکه از جبهه آمده بود، مفصّل تحویلش گرفتم. حسن که متوجه شد گفت:" برادر آنقدر در جبهه نعمت و غذا فراوان است که ما چشم و دلمان سیر است." وقتی سر صحبت باز شد به او گفتم:" خوب الحمدلله، شغل مناسبی داری و درآمدت هم کفاف زندگیت را می کند، پس چرا به فکر ازدواج نیستی." حسن گفت:" برادرم، خدمت در سپاه مانند شخصی است که در وسط اتوبان ایستاده و می گوید هیچ ماشینی به من برخورد نمی کند که امکان ندارد و آخر او تصادف می کند ما هم فعلاً با جبهه و جنگ ازدواج کرده ایم . کار ما آنجاست و عاقبت شهادت .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6111منبع سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
| − | + | == ردهها == | |
| + | {{ترتیبپیشفرض:شهید حسن جوادی خواجه}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد ]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۵ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۰
تاریخ تولد : 1341/01/01
نام : حسن
محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : جوادی خواجه روشنایی
تاریخ شهادت : 1362/01/22
نام پدر : محمد مکان
شهادت : شرهانی
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت : جنوب غرب
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر سپاه پاسداران
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
مسئولیت : جانشین اطلاعات عملیات
گلزار : خواجهربیع
rId6
محتویات
زندگینامه
اول فروردین ماه سال 1341 ( مصادف باوفات امام حسن (ع) ) چشم به جهان گشود.
کودکی پر جنب و جوش بود. به مکتب حضرت رقیه (س) رفت و قرآن را آموخت.
به نماز و روزه اهمیت زیادی می داد. در همان دوران نوجوانی و در هشت سالگی نماز را سر وقت و به جماعت می خواند و از ده سالگی روزه می گرفت. در جلسات دعای کمیل، ندبه و توسل می رفت، و هیات های سینه زنی ماه محرم حضور داشت. بعد از نماز قرآن می خواند.
دوره ابتدایی را در مدرسه سجادیه و دوره راهنمایی را در مدرسه کمال الملک گذراند. دوره دبیرستان را به صورت شبانه خواند. روزها کار می کرد و شب ها درس می خواند تا این که توانست دیپلم بگیرد. به علت فقر اقتصادی، تامین مخارج خانواده و عدم رضایت از فضایی که رژیم شاهنشاهی به وجود آورده بود، مجبور به ترک تحصیل شد و به شغل خیاطی پرداخت.
در کارها به والدینش کمک می کرد. گوسفندان را به چرا می برد و هیزم می آورد.
به قرآن علاقه خاصی داشت. شب های جمعه جلسات قرآن تشکیل می داد و با بچه ها به تلاوت قرآن می پرداختند. او به آن ها قرآن یاد می داد و برای تشویقشان به سمت قرآن، به آن ها هدیه و یا جایزه ای می داد.
اوقات بیکاری به مسجد می رفت و یا به مطالعه کتاب می پرداخت. حسن خواجه روشنایی فردی فعال، اجتماعی، معاشرتی، با گذشت و خنده رو بود. دوست داشت در آینده طلبه شود.
به پدر و مادرش احترام می گذاشت و به آن ها علاقه مند بود. به خاطر آن ها ـ که در مضیقه بودند ـ درس را رها کرد و به کار مشغول شد تا بتواند از مشکلات آن ها بکاهد. تمام درآمدش را صرف خانواده اش می کرد. اگر مبلغی را هم برای خودش برمی داشت. از آن ها اجازه می گرفت. از خصوصیات بارز او بی نیازی از دیگران بود. سعی می کرد که روی پای خودش بایستد. اگر کسی کمک مالی به او می کرد، ناراحت می شد.
کمک و نیکی کردن به پدر و مادر را مدام به خانواده اش توصیه می کرد. از این که پدر و مادرش در خانه ای کوچک زندگی می کردند ناراحت بود.
به مشکلات دیگران رسیدگی می کرد. اگر کسی نیاز مالی داشت آن را برطرف می کرد. دفاع از مظلوم و کمک به محرومین از خصلت های بارز ایشان بود. فردی مخلص بود که سعی می کرد کارهایش به طور مخفیانه باشد.
از افراد منافق و دورو نفرت داشت و به افرادی که در کارهایشان صداقت داشتند و به دنبال حقیقت بودند علاقه داشت. کسانی که مثل امام و شهید بهشتی را چون به مسایل کاملاً آگاه و به دنبال حقیقت بودند، دوست داشت.
به خواهرش توصیه می کرد: «حجابتان را رعایت کنید. غیبت نکنید. صدایتان را بلند نکنید ,بلند نخندید, نماز را سر وقت بخوانید و به پدر و مادر کمک کنید.»
به برادرانش توصیه می کرد: «شئونات اسلامی را رعایت کنید. درستان را ادامه دهید و اگر دوست داشتید به حوزه ی علمیه بروید.»
در حالی که هفده سال بیشتر نداشت، در صحنه های مختلف انقلاب از جمله: حوادث ده دی، حمله رژیم شاهنشاهی به حرم مطهر امام رضا (ع) و به بیمارستان امام رضا (ع) حضور داشت.
در جلسات مذهبی قبل از انقلاب شرکت می کرد. با رهبر معظم انقلاب ,آقای طبسی و شهید هاشمی نژاد رابطه داشت. به راهپیمایی می رفت. به توزیع اعلامیه می پرداخت. با شرکت در تظاهراتی که برای استقبال از یک روحانی ترتیب داده شده بود ( که منجر به درگیری بین رژیم شاهنشاهی و تظاهر کنندگان شد ) از ناحیه ی پا تیر خورد. سنگر آن ها مسجد بود.
قبل از انقلاب برای نابود کردن رژیم به همراه دیگران دست به اعتصاب می زدند، شعارهای مختلفی می ساختند، شب ها بر روی پشت بام ها الله اکبر می گفتند. نوارهای حضرت امام را گوش می دادند و برای این که عوامل رژیم نتوانند آن ها را پیدا کنند، در زیرزمین پنهان می کردند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به بسیج پیوست و به عنوان انتظامات مشغول خدمت شد.
علاقه خاصی به امام، دکتر بهشتی و رجایی داشت. در زمان شهادت دکتر بهشتی و رجایی سه روز غذا نخورد. دوست داشت امام را زیارت کند. به همین خاطر با جمع آوری پول هایش به دیدن امام رفت. آرزو داشت پاسدار بیت امام شود. امام و دکتر بهشتی را بسیار دوست داشت. اگر کسی پشت سر آن ها حرفی می زد ناراحت می شد.
از ضد انقلابیون متنفر بود. زمانی که آقای صدوقی به شهادت رسید بسیار گریه کرد و می گفت: «ایشان از پدرم عزیزتر بودند.»
با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این نهاد پیوست. می گفت: «سپاه بهترین جایی است که می توانم از انقلاب حمایت کنم.» بعد از عضویت در سپاه اعمالش خالصانه تر شد. پس از آن به تهران رفت و حدود یک و سال و نیم در آن جا آموزش های مختلفی را دید و یک بار نیز از ناحیه ی دست مجروح گردید.
در سپاه محافظ دادستان قم بود. با شروع جنگ تحمیلی دوست داشت به جبهه برود. می گفت: «از این جهت سپاه را انتخاب کرده ام که بتوانم به جبهه بروم و در آن جا خدمت کنم.» بعد از موافقت سپاه عازم جبهه های حق علیه باطل شد.
به خاطر انتقام خون برادرش از بعثیون، دفاع از اسلام، قرآن، اطاعت از امر رهبری و احساس مسئولیت در برابر کشورش، جبهه را بر همه چیز ترجیح داد. همچنین می دید که عده ای از مردم مظلوم کشورش مورد تهاجم قرار گرفته اند که برای دفاع و پشتیبانی از آن ها عازم جبهه های حق علیه باطل شد.
دستور امام را که فرمودند: «جوان ها، جبهه ها را پر کنید.» اطاعت کرد.
جهت گذراندن دوره تخصصی اطلاعات ـ عملیات به تهران اعزام شد که پس از آن اتمام دوره جهت شرکت در عملیات پیروزمندانه مسلم بن عقیل به غرب کشور رفت.
در جمع آوری اطلاعات نظامی از دشمن و طرح نقشه ی عملیات رشادت های بسیاری از خود نشان می داد.
حسن خواجه روشنایی ابتدا به عنوان معاون فرمانده ی اطلاعات و عملیات تیپ امام صادق (ع) و سپس قائم مقام فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 5مشغول انجام وظیفه شد.
دو مرتبه به جبهه اعزام شد. اولین بار به مدت سه ماه در سومار حضور داشت که بعد از گذراندن آموزش های کوتاه مدت در تهران در عملیات والفجر یک شرکت کرد.
به خانواده های شهدا احترام می گذاشت. دوست داشت هرچه آن ها می خواهند برایشان فراهم کند و امکانات و وسایل زیادی را در اختیارشان قرار دهد.
او جزو شهدایی است که در سن جوانی به شهادت رسید. شب قبل از عملیات می گفت: «شهادت به من نزدیک است و به زودی به آسمان پرواز می کنم.»
در عملیات والفجر مسئول اطلاعات بود و می خواست به کمک رزمندگان برود که مسئولین با رفتن او به خط مقدم مخالفت می کردند، ولی او موافقت آن ها را جلب کرد. در منطقه شرهانی و در عملیات والفجر مقدماتی که برای جمع آوری اطلاعات به خاک دشمن رفته بود، هنگام عزیمت بر اثر اصابت ترکش به بدنش به فیض شهادت رسید. در حالی که شهید شد که یا زهرا (س) یا زهرا (س) می گفت.
حسن خواجه روشنایی در تاریخ 22/1/1362 در جبهه شرهانی بر اثر اصابت ترکش به پا به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر مطهرش پس از انتقال به مشهد در خواجه ربیع دفن گردید.
بعد از شهادت او دو برادرش عازم جبهه شدند تا راهش را ادامه دهند که یکی از برادرانش از ناحیه ی چشم نابینا شد. عده ای از اقوام که نسبت به حجاب بی اعتنا بودند، بعد از شهادت او حجاب را سر لوحه امور خود قرار دادند.[۱]
وصیت نامه
به نام پروردگار جهانیان، به نام او که معشوقم و هدفم اوست. درود بر آخرین رسولش محمد (ص) و درود بر دختر پیامبر (ص) ( تنها زن نمونه اسلام ) سلام بر حضرت علی (ع) و درود بر یازده فرزند او و سلام و درود به حضرت مهدی (عج ) که همه منتظر ظهور او هستیم. خیلی دوست داشتم که زنده باشم و حضرتش را ببینم و عضو سپاه و لشکرش بشوم. ولی می گویند در زمان ظهور آن حضرت شهدا زنده می شوند. آری خیلی دوست دارم که دوباره زنده شوم و در راه و هدف او شهید شوم . پدر و مادر عزیز، اگر خبر شهادت مرا شنیدید، هیچ گونه عکس العملی که برخاسته از هوای نفس باشد انجام ندهید. گریه نکنید، لباس مشکی نپوشید، اگر مجلس می گیرید مجلس شادی باشد، چون شهادت دامادی معنوی است. گریه تان در جمع نباشد که منافقین خوشحال شوند و گریه تان آن گریه ای باشد که غم دل را ببرد . مرا ببخشید چون شما را بسیار اذیت کرده ام و از خدا هم بخواهید که مرا مورد عفو خود قرار دهد. و از شما برادرانم می خواهم که کارهایتان را خالص کنید . از یاری انقلاب، امام و یارانش غافل نشوید. پدر و مادر را تنها نگذارید و از قدیم بیشتر به آن ها محبت کنید، چون با شهادت من آن ها دل شکسته می شوند و شما با محبت به آن ها سعی کنید دلتنگی ها را از بین ببرید. خواهر عزیزم، حضرت زینب (س) را الگو خود قرار ده و پیرو ایشان باش. حسن خواجه روشنایی
خاطرات
- حسن در مشکلات اعضاء خانواده بسیار احساس مسولیت می کرد. بطوریکه هنگام اعزام طی نامه ای از ما خواست تمامی وسایل وابزار کار مغازه خیاطیش را بفروشیم وخرج تحصیل برادر کوچکترش کنیم. نا او راحت به ادامه تحصیل مشغول گردد . توصیه کرده بود برادرم اگر دوست داری بعد از دیپلم در رشته طلبگی ادامه تحصیل بده .
- شهید به سبب آنکه معاونت اطلاعات وعملیات تیپ امام جعفر صادق(ع) را بر عهده داشت. با ایشان به منطقه دشمن رفتیم و جهت کسب اطلاعات به نزدیکی دشمن رسیدیم یک باره مشاهده کردیم گرد و خاک زیادی بلند شد که احساس کردیم کار دشمن باشد . لذا سریعا خودمان را به سنگر شده ای که در آن محدوده قرار داشت رساندیم وسنگر گرفتیم وهنگامی که سر خود را بالا آوردیم تا حرکات دشمن را ببیند گلوله ای به طرف ایشان آمد و از آنجایی که خدا نمی خواست ایشان در آنجا شهید شود گلوله فقط گوش شهید را مجروح کرد که خیلی از نظر من عجیب بود .
- ایشان در زمان وقوع تظاهرات وانقلاب رژیم ستم شاهی در مورخه دی ماه 57 هنگامی که برای تظاهرات به مرکز شهر مشهد رفته بودند وبا ماموران رژیم درگیر شده بود که متاسفانه از ناحیه پا ایشان را مورد اصابت گلوله قرار داده بودند وزمانی که قصد داشتند ایشان را با خودشان ببرند توسط برادر دیگر بوسیله موتور از منزل خارج شده بودند. در منزل توسط پزشک مورد معاینه و پانسمان قرار میگیرند که به خاطر خفقان آن زمان به شهید حدود دو الی سه ماه از منزل خارج نمی شوند تا اینکه بهبود نسبی پیدامیکند . در این زمان به خاطر آنکه کسی متوجه ایشان شود . فقط شبها از منزل خارج می شدند و به پای سخنرانی شهید حجه الاسلام والمسلمین موسوی قوچانی می رفتند .
- حسن قبل از انقلاب شغلش خیاطی بود. با پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی به سوی جبهه های جنگ حق علیه باطل شتافت. در آمدی هم که از خیاطی جمع کرده بود همه را پس انداز می کرد و روزیکه می خواست به جبهه برود تمامی پس اندازش را به من داد. من هم با پس انداز حسن خانه قسطی برای خودمان تهیه کردیم. وقتی حسن در جریان کار قرار گرفت خیلی خوشحال شد واز برادرش که برای خرید مسکن خیلی تلاش کرده بود تشکر و قدر دانی کرد .
- دوستانش در مورد نحوه شهادت حسن نقل می کردند حسن سوار بر موتور سیکلت حرکت می کرد که ناگهان خمپاره ای در نزدیکی ایشان اصابت کرد. سمت ایشان شتافتیم . لحظه ای ذکریا یا زهرا از زبانش قطع نمی شد. آمبولانس که قرار بود ایشان را به عقب منتقل کنیم مملو از مجروحین بود. قرار شد مجروحین را به عقب منتقل کنند و سپس به دنبال ایشان بیایند که دیگر دیر شد و حسن به درجه شهادت نائل آمد .
- سه روز بعد از شهادت حسن تعدادی از برادران پاسدار برای عرض تبریک و تسلیت به منزل پدرم آمدند. یکی از برادران حاضر آقای موسوی بودند که لحظه شهادت حسن در کنارش حضور داشتند. ایشان که خود در آن حادثه مجروح شده بود، نحوه شهادت حسن را اینگونه برایمان نقل کرد:" شب قبل از عملیات والفجر مقدماتی به اتفاق حسن آقاو یکی دو نفر از برادران جهت شناسایی، به خاک عراق اعزام شدیم. بعد از اتمام مأموریت و جمع آوری اطلاعات لازمه: هنگامیکه می خواستیم با موتور سیکلت به عقب برگردیم، نیروهای عراقی محل اختفاء ما را شناسایی و شروع به ریختن آتش با خمپاره شصت به طرف ما کردند در همین حین حسن از ناحیه پا دچار مجروحیت شد. من هم که بوسیله ترکش خمپاره مجروح شده بودم، به زحمت خودم را به کنار جاده رساندم. صدای یا زهرای حسن لحظه ای قطع نمی شد ماشین جیپی که مجروحین زیادی را به عقب منتقل می کرد با دیدن من ترمز زد . برادران ارتش بودند می خواستند مرا سوار بر جیپ کنند، اما گفتم: حال من خوب است شما بروید حسن را نجات دهید. یکی از برادران ارتش گفت: شما سوار شوید تا به عقب منتقلتان کنیم بعد به دنبال ایشان می آییم. به هر حال سوار ماشین شدم. بیمارستان امام رضا (ع) بستری بودم که از طریق رادیو نام آقای جوادی روشنائی را در بین شهدایی که قرار بود تشییع گردند، شنیدم ." 1- لحظه و نحوه شهادت 2- آخرین جملات شهید
- یکبار حسنن در حین تظاهرات و راهپیمایی علیه شاه خائن از ناحیه پا هدف گلوله نیروهای امنیتی قرار می گیرد. برادرم که حال حسن را وخیم می بیند، به منزلیکی از دوستانش می برد و در آنجا حسن مدتی بستری می گردد تا اینکه حالش بهتر می شود دوباره فعالیتهای خود را بر علیه شاه خائن و حکومت شاهنشاهی از سر می گیرد
- اخلاق و رفتار حسن در آخرین مرخصی که آمده بود، خیلی تغییر کرده بود. یک دگرگونی عمیقی در او ایجاد شده بود. یادم است آخرین روز برای خداحافظی به منزل ما آمد. در نگاهش مشخص بود چیزی می خواهد بگوید: ولی هر بار که می خواست حرفی بزند، برای اینکه حرفی از شهادت نزند سخنش را قطع می کردم. بهر حال به اتفاق هم به منزل مادرمان رفتیم. آنروز دوست داشتم لحظه ای چشم از حسن بر ندارم، گویی حسن هم اینگونه بود. ساکش را بست و هنگام خداحافظی مقداری تخکه کدو برایش گرفته بودم. گفت: خواهر جان می دانی که من تخمه دوست ندارم ولی چون شما گرفتی با خودم می برم."سپس خداحافظی کرد و رفت
- حسن مجرد بود. یکبار به ایشان گفتم" حسن جان؛ بیا داماد شو، تو که الان از نظر مالی وضعیتت خوب است." گفت:"" من مخالفتی با ازدواج ندارم، ولی خواهش می کنم هر کجا خواستگاری رفتید به خانواده عروس بگویید من پاسدار هستم و عمر پاسدار شش ماهه است، اگر راضی هستید دخترتان را شش ماهه عروس کنید، من هم راضیم .
- با تشکیل سپاه پاسداران حسن شغلش را رها کرد و در سپاه ثبت نام کرد. یادم است قبل از اینکه وارد سپاه شود، روزی در منزل دور هم جمع بودیم. ایشان خطاب به من گفت: فاطمه جان؛ اسمم را نوشتم تا انشاءالله پاسدار بیت امام (ره ) شوم. برایش دعا کردم و گفتم: انشاء الله هر چه زودتر کارهایت درست شود. سپس حسن گفت: " نه خواهرجان؛ اولین نفری را هم که ببرم برای زیارت امام (ره ) شما هستید، فقط دعا کن کارهایم درست شود .
- یکی از دوستان حسن خاطره ای را اینگونه نقل می کرد:" یکروز به اتفاق حسن به زیارت اهل قبور در خواجه ربیع رفته بودیم. جنازه ای را برای دفن آورده بودند. ولی قبل از اینکه جنازه را داخل قبر بگذارند حسن داخل قبر رفت و دراز کشید و شهادتین را گفت. پس رو به ما کرد و گفت:" اعمالی که برای یک مرده انجام می دهند را بگویید تا من انجام دهم." بعد از اینکه همه اعمال را انجام داد، از داخل قبر بیرون آمد. وقتی علت این کار را جویا شدم درپاسخ گفت: این کار را انجام دادم که فشار قبر برای این مرده کم شود، در ثانی جای همه ما در اینجاست
- بعد از هفت و هشت روز از شهادت حسن تعدادی از همرزمانش به منزلمان آمدند. آنها تعریف می کردند:" واحد اطلاعات عملیات قسمتی است که کمتر کسی داوطلبانه حاضر به کار در آنجا می شود، ولی حسن جوادی خواجه روشنائی از نیروهایی بود که بایک میل و علاقه خاصی داوطلبانه به این قیمت آمد برای همه ما جای تعجب داشت
- یکروز یکی از همرزمان حسن با لباس فرم سپاه به در منزل آمد و از من پرسید :" شما مادر آقا حسن جوادی خواجه روشنائی هستید؟" گفتم: بله. دیدم خیلی ناراحت است و با شنیدن حرف من اشک از چشمانش جاری شد سرش را پایین انداخت و رفت در آنجا و به یکی از همسایه ها خبر شهادت حسن را می گوید و ادامه می دهد، من توان دادن این خبر را به خانواده حسن آقا ندارم بعد همان همسایه خبر شهادت حسن آقا را برایمان آورد مراسم تشییع انجام شد و شهید حسن را در خواجه ربیع دفنش کردیم قبل از دفن کردنش گفتم برای آخرین بار می خواهم پسرم را ببینم وقتی سر جعبه را باز کردند دیدم با همان لباسهای غرق در خون و فقط پوتین هایش را در آورده بودند. بردی(خلعت) که برایم از مکه سوغات آورده بودند خودم دور جنازه حسن پوشاندم و دفنش کردیم .
- سن اولین بار در سن 16 سالگی به جبهه اعزام شد. انگیزه جبهه هه رفتن را دفاع از اسلام و عشق و علاقه ای که به امام(ره) داشت و دفاع از خون برادر شهیدش می دانست. هنگام خداحافظی خطاب به من گفت:" مادر از شما حلالیت می طلبم، اگر برنگشتم بدان به آرزویم رسیده ام و سرافراز باش اگر هم برگشتم قول می دهم تا آخر عمر خدمتگزارت باشم .
- بعد از شهادت حسن خواب دیدم، حسن در یک باغ بزرگ و سرسبز تنها است . نزدش رفتم و گفتم: مادر، در این باغ بزرگ تنهایی نمی ترسی؟ تبسمی کرد و گفت:" نه مادر این باغ متلق به من است". گفتم:" ما هم می توانیم در اینجا زندگی کنیم". گفت:" بله چرا که نه حتماً بیایید .
- در دوران قبل از انقلاب حسن در بیشتر راهپیمایی ها و تظاهرات شرکت فعال داشت در یکی از شبها برای پخش اعلامیه رفته بود، تیر به پایش می زنند و زخمی می شود. مدتی در منزل بستری بود تا اینکه پایش بهتر شد و دوباره فعالیتهایش را شروع کرد. یادم است آن زمان بخاطر فعالیتهای که این بچه ها داشتند، کوردلان به آنها خرابکار می گفتند. عده ای از همین افراد وطن فروش قصد لو دادن حسن را داشتند که ایشان تمامی اعلامیه ها و عکسهای امام را در زیر زمین منزل مخفی کرد .
- بعد از شهادت حسن وقتی کیف جیبی اش را برایمان آوردند، داخلش پاکت نامه ای بود که در آن نوشته بود، وصیت نامه مرا از داخل کتاب جامع المقدمات بردارید . وقتی به سراغ وصیت نامه رفتیم، دیدیم بر روی پاکتی نوشته است، از شما که این پاکترا می بینید خواهشمندم قبل از شهادتم پاکت را باز نکنید. پاکت را باز کردیم وصیت نامه حسن بود. دروصیت نامه درمورد شهادت نوشته بود شهادت سیدن به معبود و نوعی دامادشدن است و من می خواهم به آنجا برسم. برای شهادتم گریه نکنید و نگویید حسن داماد نشده از دنیا رفت بلکه بدانید من داماد واقعی شده ام و به آرزویم رسیده ام .
- در مورد نحوه شهات حسن یکی از دوستانش در هنگام شهادت در کنار ایشان بوده اینگونه نقل می کرد:" قبل از شروع عملیات والفجر یک، چون نیروی اطلاعاتو عملیات بودیم، به اتفاق حسن آقا برای شناسایی محور عملیاتی اعزام شدیم. پس از مأموریت محوله هنگام برگشتن وقتیمی خواستیم سوار موتور سیکلتی که همراهمان بود شویم، عراقیها متوجه حضورمان شدند و به طرفمان شلیک کردند. در همان گیر و دار متوجه شدم حسن آقا بر اثر اصابت ترکش خمپاره شربت شهادت را نوشیده است .
- یکی از همرزمان حسن خاطره ای را اینگونه نقل می کرد: به اتفاق حسن آقا برای جمع آوری اطلاعات قبل از عملیات به داخل عراق رفته بودیم. ناگهان گرد و خاکی بلند شد. سریعاً داخل سنگر قدیمی که آنجا بود پناه گرفتیم. اندکی که گذشت. حسن سرش را از سنگر بیرون کرد تا ببیند اوضاع از جه قرار است که تیری به لاله گوش ایشان اصابت کرد. بعد از این اتفاق حسن خندید و گفت: نگاه کن . شانس را ببین کمی اینطرفتر اگر اصابت می کرد من دیگر نبودم .
- از وقتی برادر بزرگترش غلام حیدر به شهادت رسید. حسن رفتارش فرق کرده و دگرگون شده بود. همیشه صحبت از شهادت و دفاع از خون برادرش می کرد. در آمد خوبی هم داشت را رها کرد. روزی یکی از مشتریان حسن به ایشان می گوید: " شما که کارتان در آمد خوبی دارد، برای چه می خواهید شغلتان را عوض کنید. " حسن می گوید: " تا امروز برای خودم و مردم کار می کردم، ولی حالا می خواهم با عضویت در سپاه هم برای خودم و هم برای مردم و هم خداوند کار کنم." دیگر از آنوقت حسن وارد سپاه شد و دائماً در جبهه حضور داشت .
- هنگامی که حسن می خواست به جبهه برود، تمامی چرخهای خیاطی را که داشت به من داد . هرچه اصرار کردم تا قیمتش را بگوید قبول نکرد. نهایتاً مبلغ خیلی ناچیزی گرفت و گفتک این هم بخاطر اینکه خیلی اصرار داری می گیرم و بقیه اش را فعلاً لازم ندارم. حسن دروصیت نامه اش قید کرده بود الباقی طلبم را به قاسم برادر کوچکترمان برای خرج تحصیلش بدهم .
- تا قبل از شهادت حسن هیچکس از مسئولیت ایشان در جبهه خبر نداشت. یادم است یکبار از ایشان در مورد مسئولیتش در جبهه سئوال نمودم که در جواب گفت:" این همه بسیجی در جبهه است، من هم یکی مثل آنها هر کاری داشته باشند انجام می دهم از واکس زدن پوتینها تا آب دادن بسیجیها." بعد از شهادت حسن ما متوجه مسئولیت ایشان در جبهه شدیم .
- قبل از انقلاب به اتفاق حسن در بیشتر مجالس و سخرانیها آقای خامنه ای و علماء و روحانیونی که با امام (ره) در ارتباط بودند، شرکت می کردیم. به یاد دارم شب در یکی از خانه های پایین خیابان سخنرانی بود ما هم شرکت کرده بودیم، که خبر دادند نیروهای ساواک منزل را محاصره کرده اند و هر کسی که از منزل خارج می شود دستگیر می کنند. هر کس از گوشه و کنار فرار می کرد ما هم توانستیم از آن معرکه جان سالم به در ببریم .
- تازه به عنوان بسیجی وارد واحد اطلاعات شده بودم. یک روز با تعدادی دیگر از برادران بسیجی کنار خاکریزی نشسته بودیم. کتاب معراج السعاده مرحوم نراقی دستم بود. آقای جوادی از کنار ما عبور می کرد که کتاب دستم نظرش را جلب کرد. نزدیک آمد و بعد از احوال پرسی اسم و فامیل مرا پرسید. بعد از آن گفت : « شما که کتاب معراج السعاده را مطالعه می کنید قدری از مطالب و محتوی کتاب صحبت کنید.» گفتم : « راستش ما برای بحث کردن اینجا ننشسته ایم بلکه منتظر مانده ایم تا تقسیم شویم.» آقای جوادی گفتند : « به هر حال هر قسمتی که باشید، کم کم با این واقعیت آشنا می شوید که در اطلاعات زندگی لحظه ایست و هرگز نباید کاری را به آینده موکول کنید و هر کاری را همان موقع خودش به اتمام برسانید و بدانید د اطلاعات زندگی هر لحظه اش ارزشمند است .
- یک بار حسن تعریف می کرد: برای شناسایی رفته بودیم. در حین کار رزمنده ای که همراهم بود از ناحیه پا مجروح گردید و توان راه رفتن نداشت. به من گفت: شما به راهتان ادامه بدهید و نگران من نباشید . گفتم:« هردو با هم آمده ایم و هردو با هم برمی گردیم اگر هم قرار است شهید شویم، هردو با هم باید شهید شویم .» بهرحال حسن آن رزمنده را به دوش می گیرد و پس از دو روز پیاده روی به پشت جبهه می رسند .
- یادم است یک بار قرار شد به همراه حسن آقا و تعداد دیگری از برادران از معبر گروه گشتیها بازدیدی به عمل آوریم. در بین راه با شنیدن صدای اذان ـ حسن آقا که به نماز اول وقت خیلی مقید بود ـ گفتند: در همین جا نماز را بخوانیم بعد حرکت کنیم. چون منطقه ای که استقرار یافته بودیم از لحاظ استتار امن نبود و فاصله مان هم با عراقی ها کم بود، تعدادی از بچه ها اعتراض کردند. ولی حسن آقا گودی را انتخاب کرد و همگی برای اقامة نماز به آنجا رفتیم. هنوز نمازمان به اتمام نرسیده بود که سر و کلة چند گشتی عراقی پیدا شد. دقیقاً تا نزدیکی های ما که رسیدند بدون اینکه متوجه حضور ما شوند برگشتند. آنجا بود که تمامی بچه ها متوجه شدند نماز اول وقت چقدر به انسان کمک می کند و ما به عظمت الهی پی بردیم .
- قبل از این که به اتفاق حسن خواجه روشنایی جهت شناسایی برویم، سه چهار دفعه نیروهای ما رفته بودند و در همین راستا دو نفر از برادران پاهایشان روی مین رفته و قطع شده بود و نتوانسته بودند به هدف برسند ـ به قول معروف راهکار قفل شده بود ـ از طرفی هم عملیات نزدیک می شد و مسئولین فشار می آوردند که این راهکار باید زودتر باز شود. یک حالت ناامید کننده ای در ما ایجاد شده بود. سرانجام تصمیم گرفتیم به اتفاق حسن خواجه روشنایی برویم شاید بتوانیم راهکار را بازش کنیم به سمت مقصد حرکت کنیم تا به ارتفاعی رسیدیم که دو قله ماهوری که آن ها را به خط دشمن وصل می کرد رسیدیم یک دفعه حسن آقا دست مرا گرفت و گفت: بایست. از این برخورد ایشان تعجب زده شده بودم زیرا در تاریکی شب نه کسی دیده می شد و نه کسی را ما دیده بودیم و یا صدایی شنیدیم که به خاطر آن بایستیم. پس از این که ایستادم دیدم ایشان حدود بیست قدمی جلو رفت و برگشت و گفت: پیدایش کردم. پرسیدم چه چیز را پیدا کردی؟ گفت: مشکلی را که تا به حال چند مجروح و شهید به خاطر آن داده ایم . وقتی مقداری جلوتر رفتیم دیدم عراقی ها آمده اند برای اولین بار مینی را بین دو ارتفاع با سیم تله کرده اند چون تا آن شب ما مین را روی زمین پیدا می کردیم یا جلوی مین سیم خاردار می چیدند یا جلوی مین منور می گذاشتند که با برخورد پایمان با آن هوا روشن شود. و این اولین نوآوری بود که عراقی ها داشتند زیرا چون می دانستند تنها راه عبور ما از بین آن دو تپة ماهوری است آمده بودند چند مین را تله کرده بودند و این تله ها را روی زمین قرار نداده بودند و بالاتر آورده بودند به نحوی که در موقع حرکت مین به سینه ات برخورد می کرد و منفجر می شد. حسن خواجه روشنایی به شکرانة این کشفی که کرده بود شروع به خواندن نماز کرد. ما عجله داشتیم که زودتر به کارمان برسیم و مرتب از ایشان می خواستیم که زودتر نمازش را تمام کند. چقدر باید انسان از لحاظ معنوی توانمند باشد که در چنین محل و شرایطی سجاده اش را پهن کند و نماز بخواند .
- یادم است آقای جوادی به شعر علاقة خاصی داشت و همیشه دفتری همراه داشت و داخل آن شعر می نوشت. یک بار از ایشان خواستم یکی از شعرهای زیبای دفترش را برایم بازگو کند که ایشان این ابیات شعر را برایم نوشت : " شب های دراز، بی عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت ، چه کنم گویند خدای گناه مردم بخشد او بخشدو من از این خجالت چه کنم " " یارب به علی بن ابی طالب و آل آن شیر خداوندی و آن جلّ جلال کاندر سه مکان برس به فریاد همه اندر دم نزع و قبر و هنگام سؤال
- با قطار به سمت تهران جهت آموزش می رفتیم. در کوپه علاوه بر من آقای جوادی و یک برادر دیگر نشسته بودند. هنوز آقای جوادی را نمی شناختم ولی آن شخص دیگر را چندین بار دیده بودم به همین دلیل با ایشان صحبت و گهگاهی شوخی نیز می کردیم. ولی آقای جوادی گویی در حال و هوای خودش بود و هیچگونه صحبتی نمی کرد. به هر حال اندکی از مسافت که طی شد، آن شخص برای لحظاتی کوپة قطار را ترک کرد. در همین حال آقای جوادی به من گفت:" از شما معذرت می خواهم اگر زیاد صحبت نمی کنم ولی خوب باید مراقب باشیم با هر کسی گرم نگیریم و طرف را کاملاً بشناسیم." زیاد متوجه حرف های ایشان نشدم. مدتی از این ماجرا گذشت و ما هر روز بیشتر شیفتة شخصیت آقای جوادی می شدیم. نیمه های دورة آموزش بودیم که همان شخص که در کوپة قطار با ما بود ابتدا از دوره و سپس از سپاه اخراج شد .
- مدتی از شهادت حسن گذشته بود. روزی جلوی مغازه نشسته بودم که زن و مرد جوانی در حالی که آدرس در دست داشتند نزدیک آمدند و نشانی آدرس را می خواستند. دیدم دست خط حسن است که آدرس مغازة مرا داده بود. گفتم: آدرس همینجا است. مرد جوان گفت:" راستش ما مدتی در تهران همکار حسن آقا بودیم ـ حسن قبل از انقلاب در تهران مغازة خیاطی داشت ـ در این مدت خیلی با ایشان صمیمی شدیم به همین دلیل خواستیم از احوال ایشان باخبر شویم. به داخل مغازه دعوتشان کردم. نمی دانستم چگونه جریان شهادت حسن را بگویم که آن مرد گفت :" راستش چند شب قبل من خواب شهادت حسن را دیده ام و خیلی نگران ایشان شدم ." وقتی دیدم که آمادگی شنیدن خبر شهادت حسن را دارد گفتم:" درست است. حسن آقا به آرزویش که شهادت بود رسیده است." با اتمام حرفم اشک از چشمانشان جاری شد و خیلی متأثر شدند سپس از من خواستند تا به مزارش برویم و به اتفاق بر سر مزار حسن رفتیم. در بین راه فقط از خوبیها و خصوصیات حسن برایم نقل می کرد .
- یک روز حسن خواجه روشنایی پیش ما آمد و عکسی را ایشان به من داد و گفت: می دانی می خواهم شهید بشوم؟ گفتم: والله من یقین ندارم در ادامه گفت: شما که اینقدر به من علاقه داری تنها عکسی که توی جیبم است و تنها عکسی هم هست که توی جبهه از من گرفته اند به عنوان یادگاری به شما می دهم. عکس را از ایشان گرفتم اما حالت عجیبی در من پیدا شد. این قضیه گذشت تا این که شب عملیات فرا رسید. در آن شب تقسیم کار کردیم و گروههای گشتمان را مشخص کردیم. بعد حسن آقا جلو آمد و گفت: مرا چرا تقسیم نکردید؟ به ایشان گفتم: کار فراوان است برای شما هم کاری در نظر گرفته ایم. در شب های عملیات بردن ادوات مهندسی اعم از لودر و بولدوزر به خط مقدم برای باز کردن معبر و ... کار بسیار سختی است ایشان به شدت تأکید داشت که این کار را به من محول کنید تا انجام دهم. گفتم: این کار را به شما نمی دهم. نهایتاً با پیشنهاد ایشان این مأموریت را به عباس خزایی که بعداً شهید شد دادیم. ما یک قرارگاهی داشتیم بین تپه های ماهوری که تا آن زمان عراقی ها حتی یک گلوله به آنجا نزده بودند و فاصلة این قرارگاه تا خط مقدم هشت کیلومتر بود. شب عملیات بعد از این که گروههای گشتی را مشخص کردیم بعد از دعا و توسلات آخرین صحبت ها را آقای خواجه روشنایی برای نیروها انجام دادند و توصیه های لازم را کردند و با نیروها خداحافظی کردند. ایشان با تمام قوا می گفت که من امشب شهید می شوم. ما سنگری داشتیم که در وقت اعزام نیروها به عملیات افراد می آمدند و مدارکشان را تحویل می دادند حتی یک سکه پول هم توی جیبشان در حین شرکت در عملیات نمی گذاشتند و به قول خودشان خود را از متعلقات دنیا خارج می کردند و می گفتند: این لباس لباس احرام است. حسن خواجه روشنایی هم مقداری پول خوردی که در جیب داشت و چند عدد عکس و دفترچه هم را تحویل داد. با این حرکاتی که انجام می داد برایم روشن شده بود که حسن شهید می شود. عجیب تر این بود که می گفت: من با عباس خزایی شهید می شوم. از ساعت سه و چهار بعدازظهر به سمت خط حرکت کردیم و نماز مغرب و عشاء را پشت خاکریز خواندیم و از آنجا نیروها را جمع و جور کردیم و به سمت خط مقدم دشمن حرکت کردیم. حسن آقا را تأکید کردیم که حتماً داخل قرارگاه بماند با توجه به این که مطمئن بودیم ایشان شهید خواهد شد به همین دلیل اصرار داشتیم که به خط مقدم نیاید . ایشان می گفت: تو قرارگاه چه کار کنم؟ وقتی اصرار کردیم ایشان گفتند: چون شما به عنوان مسئول می گویید بمان می مانم ولی این را بدان اگر من اینجا هم بمانم و قسمتم باشد شهید خواهم شد بعد با هم خداحافظی کردیم و رفتیم. وقتی از ایشان جدا شدیم گریة شدیدی کرد و گفت: مثل این که قسمت نیست ما در خط مقدم به شهادت برسیم. آن شب عملیات انجام شد و پیروزی خوبی هم کسب شد. روز بعد عملیات که به عقب برگشتیم دیدم مسئول تدارکات ما دارد گریه می کند . پرسیدم چرا گریه می کنی؟ می گفت: شهید شد، شهید شد. پرسیدم کی شهید شد؟ بندة خدا زبانش بند آمده بود و نمی توانست درست صحبت کند. پس از کلی زحمت گفت: خواجه روشنایی در قرارگاه شهید شد. گفتم: چطوری شهید شد؟ من ایشان را اینجا گذاشته بودم که مشکلی پیش نیاید. آن لحظه با خودم گفتم: چقدر ایشان به یقین رسیده بود که شهادت خودش را پیش بینی کرد. بعد از چند روزی که فرصتی پیدا شد و من نحوة چگونگی شهادت ایشان را بررسی کردم دیدم توی آن قرارگاه تنها یک گلوله آمده است و آن هم کنار سنگر ایشان اصابت کرده و به شهادت رسیده است. پشت بی سیم از بی سیم چی خواسته بودیم که برود دنبال حسن آقا تا بیاید پشت بی سیم با هم صحبت کنیم وقتی بی سیم چی می رود و ایشان را صدا می زند و از سنگر بیرون می آید به وسیلة ترکش گلوله که به آنجا اصابت می کند شهید می شود .
- حسن دورة آموزش سپاه را در پادگان آموزشی سردادور دید. پس از اتمام آموزش، به علت این که از جثه و بدن ورزیده ای برخوردار بود، محافظ دادستان مشهد شد . مدتی گذشت تا این که یک شب دیروقت به منزل آمد و گفت:« داداش آمده ام خداحافظی و می خواهم به جبهه بروم.» چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم و هر چه به ایشان گفتم به تو در اینجا نیاز است و خرج پدر و مادر را تو می دهی و باید در کنارشان باشی، قبول نکرد و می گفت:« من وقتی وارد سپاه شدم، قسم خوردم از اسلام و کشور دفاع کنم، آنجا برای خوردن و خوابیدن نرفته ام.» به هر حال فردای آن روز ساکش را بست و به جبهه اعزام شد .
- در یکی از تظاهراتی که علیه رژیو شاهنشاهی در خیابان گاراژدارها صورت گرفته بود، به اتفاق حسن شرکت کردیم. یادم است ارتش تمام خیابان ها را بسته بود و به سمت مردم تیراندازی می کرد. در همین گیرودار حسن از ناحیه پا دچار مجروحیت شد. ما هم جرأت نداشتیم کمک بطلبیم. به همین خاطر مخفیانه ایشان را به منزل یکی از دوستان بردیم و به مداوای پای مجروحش پرداختیم
- یک روز که حسن به مرخصی آمده بود، برای احوال پرسی به مغازه ام آمد. موقع ناهار بود. سفره را پهن کرده و برای اینکه از جبهه آمده بود، مفصّل تحویلش گرفتم. حسن که متوجه شد گفت:" برادر آنقدر در جبهه نعمت و غذا فراوان است که ما چشم و دلمان سیر است." وقتی سر صحبت باز شد به او گفتم:" خوب الحمدلله، شغل مناسبی داری و درآمدت هم کفاف زندگیت را می کند، پس چرا به فکر ازدواج نیستی." حسن گفت:" برادرم، خدمت در سپاه مانند شخصی است که در وسط اتوبان ایستاده و می گوید هیچ ماشینی به من برخورد نمی کند که امکان ندارد و آخر او تصادف می کند ما هم فعلاً با جبهه و جنگ ازدواج کرده ایم . کار ما آنجاست و عاقبت شهادت .[۲]
پانویس
- ↑ منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385
- ↑ سایت یاران رضا