به خاطر دارم شب شهادت فرزندم قربانعلی خواب دیدم که پرچم سیاهی در دست عده ای از مردم است که تکبیر گویان وارد روستا شدند. از آنها سوال کردم شما از کجا می آیید، در جوابم گفتند : از سفر کربلا . سپس پرچم را بر در حیاط ما نصب کردند در همان لحظه از خواب پریدم خیلی ناراحت و نگران بودم پدر شهید از من سوال کرد چه اتفاقی افتاده که اینطور ناراحت هستی گفتم خوابی دیدم و آنرا برایش تعریف کردم پس از چند روز بودکه خبر شهادت قربانعلی را برایمان آوردند.
آخرین بار که به مرخصی آمده بود، با هم به گلزار شهدا رفتیم. همانطور که بین قبرها راه میرفتیم و فاتحه میخواندیم کارگری را دیدیم که مشغول کندن یک قبر بود. قربانعلی رو به من کرد و گفت: ‹‹این قبر من است، مرا اینجا دفن میکنند.›› من که ناراحت شده بودم، گفتم: ‹‹این چه حرفی است که تو میزنی؟›› خندید و گفت: این جا را نشانی بگذار. مرا داخل همین قبر خواهند گذاشت. گریهام را که دید، گفت: ‹‹من که هنوز شهید نشدهام، ولی قول بده که اگر شهید شدم، برایم گریه نکنی.›› وقتی شهید شد او را در همان قبر دفن کردیم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11437سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />