یکی از اقوام شهید را در خواب دیده بود که فیض الله به او گفته بود: چرا این قدر ناراحت هستی؟ گفته بود: هر بچه ای که به دنیا می آورم از بین می رود و به این خاطر است که ناراحت هستم. شهید به آن خانم گفته بود:" به برادرم مشتی خاک از سر مزارم بردارد و به شما بدهد. انشاء الله که بچه های شما سالم خواهند ماند." من چنین کاری را انجام دادم و از آن به بعد بچه های آن بنده ی خدا سالم ماند.
یکی از فرزندانم که از پرسنل سپاه بود همزمان با فیض الله به جبهه رفته بود. یکروز فیض الله به من گفت: « شما هم به جبهه بیایید.» من گفتم: خوب، چه کسی از خواهران و برادرانت نگهداری کند؟ شما و برادرت که در جبهه هستید، دیگر ضرورتی ندارد من هم به آنجا بیاییم. او گفت: « ما سهم خودمان را به جبهه رفته ایم. و شما هم باید بیایید تا سهمی در جبهه داشته باشید. و وظیفه خویش را ادا نمائید.»<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11351|سایت یاران رضا]]</ref>
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID =11351=پانویس== <references />