شهید محسن سازگار: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید : 6609927 تاریخ تولد : نام : محسن‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : سازگار تا...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
کد شهید : 6609927 تاریخ تولد :
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = محسن سازگار
 +
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                   =  [[مشهد]]
 +
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۷/۲۴]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =بهشت رضا
 +
|مفقود                  = 
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =رزمنده
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = 
 +
}}
  
نام : محسن‌ محل تولد : مشهد
+
==خاطرات==
 
+
نام خانوادگی : سازگار تاریخ شهادت : 1366/07/24
+
 
+
نام پدر : محمدرضا مکان شهادت :
+
 
+
 
+
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
 
+
شغل : یگان خدمتی :
+
 
+
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
+
 
+
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
 
+
گلزار : بهشت‌رضا
+
 
+
خاطرات:
+
  
 
235. ناصر سازگار در یکی از عملیات ها دشمن به ما پاتک زد . از زمین و آسمان روی ما آتش می ریختند . مهماتمان در حال تمام شدن بود . آتش دشمن زیاد بود . راننده می ترسید برود عقب و مهمات بیاورد . آقای سازگار رفت راننده را از ماشین انداخت پائین و خودش نشست پشت فرمان و رفت مهمات آورد .
 
235. ناصر سازگار در یکی از عملیات ها دشمن به ما پاتک زد . از زمین و آسمان روی ما آتش می ریختند . مهماتمان در حال تمام شدن بود . آتش دشمن زیاد بود . راننده می ترسید برود عقب و مهمات بیاورد . آقای سازگار رفت راننده را از ماشین انداخت پائین و خودش نشست پشت فرمان و رفت مهمات آورد .
سطر ۲۹: سطر ۴۰:
 
238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی .
 
238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی .
  
. ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم .
+
. ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11150 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11150
+
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۶ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۸

محسن سازگار
200px
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۶/۷/۲۴
محل دفن بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق


خاطرات

235. ناصر سازگار در یکی از عملیات ها دشمن به ما پاتک زد . از زمین و آسمان روی ما آتش می ریختند . مهماتمان در حال تمام شدن بود . آتش دشمن زیاد بود . راننده می ترسید برود عقب و مهمات بیاورد . آقای سازگار رفت راننده را از ماشین انداخت پائین و خودش نشست پشت فرمان و رفت مهمات آورد .


236. ناصر سازگار قبل از عملیات کربلای 5 به اتفاق تعدادی از دوستان به حمام رفته بودیم . وقتی از حمام بیرون آمدیم مستقیم به دفتر پشتیبانی رفتیم . تعدادی از بچه ها به دنبال وسیله ای بودند که دسته جمعی به مشهد بروند . ما هم تصمیم گرفتیم با آنها برویم . خلاصه وسیله ای تهیه کردیم و همگی به سمت مشهد حرکت کردیم . در بین راه رستورانی بود در آنجا توقف کردیم . و غذا خوردیم اما متاسفانه غذای رستوران مسموم بود . در بین راه دچار دل درد شدیم . درهمین حین آقای سازگار پیشنهاد داد برای برطرف شدن دل درد برویم نبات بخریم . در بین راه ازمغازه ای یبات خریدیم . و بین بچه ها پخش کردیم . تا مشهد چند با اتوبوس را نگه داشتیم . چون حال بچه ها خراب می شد . وقتی به مشهد رسیدیم موقعی که می خواستیم از همدیگر خداحافظی کنیم . آقای سازگارگفت : دیگر می خواهم بروم دختر بازی . این حرف را که زد من به فکر فرو رفتم . و با خودگفتم : عجب آدم نامردی ، تازه امروز از جبهه آمده است می خواهد برود دختر بازی . چند لحظه ای فکر کردم و یک دفعه یادم آمد که خدا به تازگی به آقای سازگار دختری داده است . از او خداحافظی کردم و به خانه رفتم . این خاطره برای من بسیار شیرین و به یاد ماندنی بود .

237. ناصر سازگار یک روز قبل از عملیات به اتفاق آقای سازگار به حمام رفته بودیم . درحمام وقتی داشتم پشت ایشان را می شستم . گفتم : تمام بدنت پر ا زترکش است . دیگر هیچ جای سالمی در بدند باقی نمانده است . آقای سازگار گفت : انشاء ا … . دراین عملیات به شهادت می رسم و دیگر به جای سالم در بدنم نیاز ندارم . ایشان در عملیات کربلای 5 شربت شهادت را نوشید همانطور که خودش پیش بینی کرده بود .

238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی .

. ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا