شب شهادت ایشان یعنی (13 مرداد سال 1364) که شب سیزدهم مادرش با ایشان تماس گرفتند و از وضع و شرح حال ایشان سئوال کرد. با خنده جواب دادند که الان در آسایشگاه روی تخت خوابیده ام و استراحت می کنم که قرار است دو ساعت دیگر به پست نگهبانی بروم که ساعت 5/10 شب جهت تحویل پست توسط افسر نگهبان و تحویل اسلحه از آنی کی بردند. اسلحه و مهمات و بی سیم را تحویل گرفت و آنی کی نگهبان را با خود بردند. پس از گذشت 1 ساعت بعد از آن یک گروه در سر پست جهت خلع سلاح و مهمات و بی سیم و گرفتن پادگان نقده به ایشان حمله می برند، به سیروس دستور خلع سلاح می دهند که سیروس برای دفاع از خود و آگاه کردن فرماندهان یک گلوله تیراندازی می کند که به داد ایشان برسند که متأسفانه گروههای مختلف با زدن دو گلوله که یکی را به پیشانی او و دومی را به قلبش و فرار می کنند که همان لحظه دوست صمیمی او که اهل باویل بود فوری خودش را بر سر سیروس می رساند و سرش را روی زانوی خود قرار می دهد که همان جا وصتی که برای دوستش می کند می گوید که به پدر و مادرم نگویید که سیروس شهید شده است بلکه زنده است و می آید چون پدر و مادرم خیلی ناراحت می شوند. فردای همان روز یعنی چهاردهم از طریق نیروی انتظامی پلیس تبریز خبر شهید شدن ایشان را به ما رساندند که فردای همان روز جنازه ی شهید را با چه عظمتی توسط بنیاد شهید اسکو و تبریز و نیروی انتظامی پلیس به اسکو آوردند که همان جا ما جمیع خانواده و اهالی مردم اسکو افسوس خوردیم ولی از طرفی هم افتخار کردیم که ما هم شریک غم و اندوه خانواده شهداء شدیم و از طرفی هم افتخار می کنیم که فرزند ما هم در راه حق علیه باطل شهید شده است.
دو تا از صفات خوب ایشان می توانم این را بگویم. از اول جزء اعضاء هیئت قدیمی اسکو بود و هر هفته در آن هیئت شرکت می کرد. دوم جوانی ورزش دوست و علاقه ی بیشتری به فوتبال داشت و همیشه فوتبال بازی می کرد. سیروس فردی دست و دل باز و همیشه کمک به خانواده (پدر و مادرش) و دوستانش داشت و هیچ وقت زیر بار زورگویی و ستم نمی رفت. طبق فرموده ی تقیعیشی که با هم دوست بودند چون هر کسی او را اذیت می کرد او به داد آن می رسید که آن پدرش فوت کرده بود همیشه او پشتیبان آن بود وقتی که شهادت او را شنید از حال رفت و گریه کرد و گفت تو رفتی مرا به چه کسی سپردی ای برادر مهربان و از جان گذشته. هر وقت هم یک کار خلاف انجام میداد همیشه این شعرهای زیر را در یک گوشه ای می نشست و نمازی می خواند و از خداوند می خواست که او را ببخشد و توبه می کرد و همیشه می گفت:<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36799 سایت شهدای ارتش]</ref>
خدایا من آن عبد خطاکارم الهی که شرم از فضل خود دارم الهی
</gallery>
منبع:سایت شهدای ارتش==پانویس==http:<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36799>