کد شهید : 6519331 تاریخ تولد :
نام : حسن محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : ستوده تاریخ شهادت : 1365/10/04
نام پدر : عنایتاله مکان شهادت : جزیره بوارین
تاریخ تولد:
محل تولد: مشهد
تاریخ شهادت: 1365/10/04
مکان شهادت : جزیره بوارین
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
روز قبل از شهادتش به دلیل اینکه از حمله اطلاع داشت ، برای خداحافظی به مشهد آمد . وقت غروب بود ، به من پیشنهاد کرد که به بهشت رضا ( ع ) برویم . در طول راه خیلی صحبت کردیم و خندیدیم . وقتی به مزار شهدا رسیدیم ، اکثر شهدا را می شناخت . نا خود آگاه شروع به گریه کرد . بعد از مدتی به طرف غسل خانه رفت و برگشت . در آنجا بود که حس کردم ایشان رفتنی است و حتماً شهید خواهد شد ، ولی نتوانستم چیزی بگویم . در بین راه هم حتی یک کلمه صحبتی به میان نیامد و رفت تا اینکه خبر شهادتش آمد .
قبل از عملیات والفجر 8 درمنطقه ی رحمانیه آموزش می دیدیم چون گردان ما خط شکن بود گاهی اوقات همراه بچه های اطلاعات برای شناسایی و آشنا شدن با محدوده ای که می خواستیم عمل کنیم به منطقه می رفتیم یک شب من و آقای ستوده با یکی دو نفر از بچه های اطلاعات لباس غواصی پوشیدیم و برای شناسایی منطقه به کنار رود اروند کنار رفتیم منتظر ماندیم تا آب رودخانه به حالت مد درآید چون در حالت جذر سرعت آب رودخانه خیلی زیاد می شد وعبور از رودخانه مشکل بود منتظر ماندیم تا آب به حالت مد درآمد آقای ستوده گفت : اول من داخل آب می روم بچه های اطلاعات گفتند : چیه ؟ هنوز نیامده می خواهی خودت را به دشمن برسانی؟ داخل آب که رفتیم یکی از نگهبانهای عراقی که آن طرف آب نگهبانی می داد متوجه حضور ماشد ولی از امر مطمئن نبود نگهبان عراقی چیزی را داخل آب پرت کرد بچه های اطلاعات گفتند : نارنجک انداخت بکشید عقب آقای ستوده گفت : نه ، خدا با ماست اگر نارنجک هم باشد انشاءا … عمل نمی کند اگر نارنجک می بود باید بعد از چند ثانیه عمل می کرد ولی منفجر نشد فهمیدیم که چیز دیگری بود که پرت کرد مقداری جلوتر رفتیم دیدم عراقی ها میله های خورشیدی ( تکه های میلگرد نوک تیزی بود که به شکل توپ در آورده بودند ) را به همدیگر جوش داده اند و طوری آن را در آب قرار داده بودند که نصف آن از آب بیرون بود و از روی آن نمی توانستیم عبور کنیم آقای ستوده از زیر میله ها به آن طرف آب رفت جلوتر از میله ها سیم خاردار گذاشته بودند به سیم های خاردار که رسید سگ نگهبان او را دید و شروع به پارس کردن کرد چون لباس غواصی داشتیم و آن نقطه هم مقداری نی داشت نگهبان عراقی هر چه نگاه می کرد ما را نمی دید به حدی به آنها نزدیک شده بودیم که صحبت های عراقی ها را کاملاً می شنیدیم ، آقای ستوده ده متر از ما جلوتر رفته بود می خواستیم به عقب برگردیم که آب به حالت جذر در آمده بود . مجبور شدیم چند ساعتی همانجا در آب بمانیم تا این که آب به حالت مد در آید تا بتوانیم از رودخانه عبور کنیم .
روز قبل ازشروع عملیات کربلای 4 بود می خواستم به اهواز بروم آقای ستوده به من گفت : کجا می خواهی بروی ؟ گفتم : می خواهم به اهواز بروم پرسید : در اهواز کاری داری گفتم : نه همین طوری می خواهم بروم و دوری بزنم گفت : نرو پرسیدم : برای چه ؟ گفت : امشب وقت نماز مغرب وعشا به چادر نمازخانه بیا گفتم : خبری است ؟ گفت : امشب بچه ها می خواهند با همدیگر وداع کنند وقت نماز که شد وضو گرفتم و داخل چادر رفتم دیدم تمام بچه ها حال و هوای دیگری دارند بعضی از بچه ها با هم وداع می کردند و از همدیگر حلالیت می طلبیدند . بچه ها دست و سر آقای ستوده را می بوسیدند و ایشان فقط گریه می کرد در طول عمرم چنین وداع و خداحافظی ندیده بودم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11337 سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />
منبع == ردهها =={{ترتیبپیشفرض: سایت یاران رضا httpشهید حسن ستوده}}[[رده://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11337شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده:شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]][[رده: شهدای شهرستان مشهد ]]