ویرایش‌ها

شهید ناصر سازگار

۵ بایت حذف‌شده، ‏۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۴
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جانشین گردان
گلزار : بهشت‌رضا
 
==خاطرات==
 
بعد از عملیات آقای سازگار را دیدم سلام و احوالپرسی کردیم .ایشان دست مرا گرفت .دستش خون آلود بود .پرسیدم زخمی شدی ؟ گفت : نه اطراف بدنش را نگاه کردم دیدم پشتش خیس است.دست زدم دیدم خون است.گفتم : مرد حسابی پشت شما خون آلود است .ایشان گفتند :چیزی نشده یک خراش کوچک است .من گفتم : تمام لباسهایت خونی شده او می خواست به نحوی از دست من فرار کند خلاصه با اصرار زیاد او را به داخل چادر بردم .لباسهایش را در آوردم. ترکشی به پشتش اصابت کرده بود و خونریزی داشت. امدادگر راصدا زدم بلافاصله آمد و زخم ایشان را پانسمان کرد ایشان با آن وضعیت هم از کار دست بردار نبود از چادر بیرون رفت .مثل اینکه اصلاً برایش اتفاقی نیفتاده بود.آقای سازگار آنقدر در حال و هوای جبهه و جنگ غرق شده بود که زخمی شدن هم نمی توانست جلوی او را بگیرد
در عملیات فتح المبین در حال پیشروی به سمت دشمن بودیم .نیروها خسته شده بودند .گرما همه را آزار می داد .در بین راه تانکی رادیدم که سایه خوبی داشت به آقای سازگار گفتم : من می روم چند لحظه ای در سایه ی تانک می نشینم تا استراحتی کنم گفت : این تانک عراقی است من گفتم : عیبی ندارد دوسه دقیقه بیشتر نمی نشینم .خلاصه ایشان مانع شد .به راه خود ادامه دادیم هنوز چند قدمی از تانک دور نشده بودیم که گلوله ی توپی به تانک خورد و آن را تکه تکه کرد.به آقای سازگارگفتم :شما ازجا فهمیدید که قراراست چنین اتفاقی بیفتد گفت : به من الهام شد که قرار است اتفاقی بیفتد احساس کردم توقف ما صلاح نیست .
ناصر روزی خاطره ای این گونه برایم نقل کرد: روزی برای گشت وشناسایی به منطقه ای که در دست عراقی ها بود رفتیم در حین انجام وظیفه بودیم که عراقی ها متوجه حضور ما شدند بلافاصله از آن محل دور شده و درمکانی مخفی شدیم نیروهای عراقی درتعقیب ما می آمدند بخاطر این که ازدید آنها مخفی شویم لباسهایمان را درآوردیم و از خاک های رملی روی بدنمان ریختیم به نحوی که فقط سرما زیر خاک نرفته بود همزمان با رسیدن عراقی ها به نزدیک ماتعدادی کبوتر آمده بودند ودراطراف ما نشسته بودند نیروهای عراقی با اینکه از کنار ما عبور کردند اما متوجه حضور ما نشدند .
2-ما همسایه ای داشتیم به نام آقا مصطفی او یک ضد انقلاب بود . وقتی آقای سازگار به سپاه رفت آقا مصطفی خیلی ایشان را اذیت می کرد . چند بار هم قصد داشت با آقای سازگار در گیر شود . بعد از مدتی آقا مصطفی به خاطر حضور در گروهک های منافقین دستگیر و به 10 سال زندان محکوم شد . آقای سازگار مدتی مسئول بازرسی زندانها بود . یک روز وقتی به بازرسی زندانها می رود به طور اتفاقی آقا مصطفی را می بیند. وقتی به خانه آمد به من گفت : در زندان آقا مصطفی راد یدم به درب منزل آنها برو از طرف او به مادرش سلام برسان همچنین به او بگو در زندان هوا سرد است گناه دارد اگر امکانش هست مقداری لباس گرم بدهد تا برای او ببرم . من گفتم : او شما را خیلی اذیت می کرد چرا می خواهید به او کمک کنید . ایشان گفت : او مثل ما یک مسلمان است درست است او مرا خیلی اذیت کرده اما من می خواهم جواب بدی را با خوبی کرد ن بدهم .
4-یک روز صبح سر سفرة صبحانه نشسته بودیم که آقای سازگار گفت: دیشب خوابی دیدم . گفتم: چه خوابی دیدی ؟ گفت : خواب دیدم به بهشت رضا رفته ام برای زیارت مزار شهداء ، آنجا برادرم راد یدم که ا ز دور به سمت من می آید و می خندد . کمی جلوتر که رسید با هم سلام و احوالپرسی کردیم ا زاو پرسیدم مگر تو شهید نشدی ؟ گفت : مگر نشنیده ای که شهدا همیشه زنده اند . گفتم : حالا اینجا چه کار می کنی ؟ گفت : من تنها هستم آمده ام یک نفر را برای تنهائی خودم ببرم. گفتم : که من با شما می آیم . موقعی که ناصر می خواست به جبهه برود گفت : این دفعه دیگر بر نمی گردم . ایشان رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش را برای ما آوردند .<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11149|سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />
۵۳۴
ویرایش