[[شهید یوسف افشاریان]]
زندگینامه==زندگی نامه==
سال [[۱۳۳۷]] در روستای دولتشاه در شهرستان [[بیجار]] به دنیا آمد. سال ۱۳۴۳ به مدرسه رفت. تا پایان سال اول راهنمایی به تحصیل ادامه داد وبه دلیل مشکلات از ادامه تحصیل بازماند. در تیرماه سال ۱۳۵۶ به خدمت [[سربازی]] فراخوانده شد و پسازآنکه دوره آموزش نظامی خود را در پادگان [[عجبشیر]] پشت سر گذاشت، به [[لشکر ۲۸ پیاده کردستان]] اعزام و مشغول خدمت شد.
در تاریخ [[۱۱/۴/۱۳۶۵]]پس از عملیات [[کربلای۱]] که به آزادی [[مهران]] انجامید؛ مأموریت یافت تا در مرزهای خروجی مهران از خارج شدن نیروهای دشمن جلوگیری کند، اما درحالیکه سوار موتور بود از ناحیه سینه مورد اصابت [[تر کش خمپاره]] دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. مزار مطهر شهید در گلزار شهدای شهرستان بیجار است.
==خاطرات==
• *مادر شهید
در کودکی یوسف خیلی باادب بود. او دوست داشت با چوبهایی که در دسترس بود تفنگ بازی کند. با بچههای روستا به دودسته تقسیم میشد و تعدادی از آنها دشمن و تعدادی از آنها ایرانی بمی شدند و باهم میجنگیدند و با شادمانی زندگی دوران کودکی را گذراند.
خیلی دوست داشت به [[جبهه]] برود. ولی خانواده او مخالف بودند. چون سن زیادی نداشت بعد از راضی کردن خانواده به جبهه رفت. نمازش را بهموقع میخواند و همیشه به راز و نیاز میپرداخت، همیشه عاشقانه باخدا رابطه داشت و بعدازاینکه جذب سپاه شد و بعد از جنگهای پیاپی که حضور داشت، دوباره میخواست که ادامه تحصیل بدهد.
• *چراغ روشن یوسف
هنگامیکه یوسف برای آخرین بار به منطقه عملیاتی [[کربلای ۱]] میرود چون در آنجا شدت جنگ و حملات پیدرپی زیاد بود، همسرش خواب میبیند که یک چراغ روشن جلویش است ولی یکی میآید و با پا او میزند و چراغ را خاموش میکند. او یک روز قبل از اعزام به منطقه در خانه به همسرش میگوید که صبح خیلی زود مرا بیدار کن ولی همسرش باوجود خوابی که دید حاضر به بیدار کردن او نشد و صبح تا حدود ۹ الی ۱۰ او را بیدار نکرد. وقتیکه خودش بیدار شد خیلی ناراحت شد که چرا بیدارش نکرده و بعد از خداحافظی که سوار ماشین شد خیلی شاد و خداحافظیهای پیدرپی کرد. فکر کنم که خودش میدانست این آخرین خداحافظیاش است.
• *همسر شهید
با رفتارهای آرام و متین که داشت، بامحبت و مردمدوست بود، اینقدر مهماندوست بود که هرچند خودش در خانه نبود ولی باوجودآن همیشه آرزو داشت که برای او مهمان بیاید و همیشه میگفت مهمان حبیب خداست. بعد از دو ماه از ازدواجمان او به جبهه و جاهایی که کار و کوشش را دوست داشت، رفت. ازدواج موفقی داشت و خیلی خوشحال بود و همیشه میگفت من همسری میخواستم که باعزت باحجاب باشد و از اینکه من بنا به گفتهی ایشان این خصوصیات را داشتم، خوشحال بود. در مورد حجاب و باخدا بودن خیلی تأکید داشتند.
• *مشتاق جهاد در راه خدا
مدتی در خانه بود، حدود یکی دو ماه که از ازدواجمان میگذشت، به منطقه رفت. او منطقه عملیاتی را خیلی دوست داشت در منطقهای به نام کوپاقران با ضدانقلاب شروع به جنگ تنبهتن میکنند و یوسف از ناحیه پا مجروح میشود. او را به پشت منطقه جنگی منتقل میکنند، به بیمارستان هفتتیر بیجار، برای مدتی بستری میشوند. مدتی پای ایشان را در گچ میگذارند با عصا راه میروند. بعد از مدتی که پای یوسف کمکم خوب شد و در این مدت در تاب و دلهره و دلتنگی که برای نبودنش در جبهه بود و دوباره با پافشاری خودش به جبهه و عملیات رفت ولی مدتی از این واقع نگذشته بود که دوباره آرنج پایش استخوان اضافه درآورد و در بیمارستان سنندج حدود یک هفته بستری شد.
• *ارمغان برای یوسف
بعد از عمل جراحی که او را مرخص کردند و ایشان چون [[فرماندهی واحد عملیات تیپ بیتالمقدس]] را بر عهده داشتند، مدتی کوتاه استراحت کردند و بااینکه نمیتوانست راه برود و حدود یکی دو ماه در خانه بستری بود، دوباره آغاز کرد کارش را در [[تیپ بیتالمقدس]] استان کردستان. یوسف فردی بااستعداد بود و باهوش برای یادگیری چتربازی و گرفتن گواهینامه به تهران رفت و مدتی که در حین یادگرفتن آموزش چتربازی بود فرزندمان محسن متولد شد. این برای یوسف یک ارمغان هستی بود و بعد از صدور گواهینامه به ارومیه اعزام شدیم.
• *به دنبال یوسف
یوسف فعالیتهای زیادی درزمینه مختلف انجام میداد بهغیراز فرماندهی واحد عملیات [[تیپ بیتالمقدس]]، به مربیگری یا آموزش دادن [[بسیجیان]] و [[سربازان]] میپرداخت. یک ماه بعد از آموزش دادن، یک هفته مرخصی گرفت که به منطقه عملیات برود تا سری به دوستانش بزند، در منطقه سردشت. وقتیکه سردشت میرسد میبیند که جنگی شدید بین ایرانیها و ضدانقلاب صورت گرفته است و میبیند که بچهها در آنجا به نیروی زیادی احتیاج دارند.
• *روایت شهادت یوسف
من وقتی او میخواست برود گریه کردم و گفتم نرو ولی قبول نکرد و ساعت دو که رسیده بودند روز دوشنبه بود و در آنجا در عملیاتی که شدید بود و با کوشش [[رزرمندگان]] توانستند که پیروز شوند و [[بعثی]]ها به عقب کشیدند. ولی یوسف برای شناسایی وارد مهران میشود، همرزمانش به او اصرار میکنند که حالا زوداست داخل شهر مهران نشو ولی او قبول نمیکند و سوار موتور میشود و به دوستانش میگوید حالا نوبت من است، سعی میکنیم زود برگردم ولی وقتیکه وارد آن منطقه میشود خمپارهای به او میزند و طرف چپ او یعنی قلبش متلاشی میشود و باوجوداینکه چندین بار زخمی و ترکشخورده بود و باوجود زخمی شدن قلب ولی بازهم نفس میکشید و زیر لب تشهد میخواند. دوستانش اطلاع پیدا میکنند و برای نجات او به آنجا میروند میبینند شهید شده. او را با آمبولانس به کرمانشاه اعزام میکنند.
==وصیتنامه==*وصیت نامه اول
بسمهتعالی
الَّذِينَ آمَنُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِيَاء الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا
*وصیت نامه دوم
چند سخن با اهل خانواده خودم، پدر و مادر و همسر و فرزندانم و برادرانم و خواهرانم و دوستان و آنانی که مرا تشییع میکنند. از نبودن بنده که در جمع شما نیستم ناراحت نباشید و برای این بنده حقیر خدا از خداوند طلب آمرزش کنید؛ زیرا خودآگاهانه پا به میدان نهادهام و برای من گریه نکنید، خوشحال باشید و بر خود ببالید زیرا برای شما افتخاری هستم که در تاریخ اسلام ثبت خواهد شد.
بنده را بالباس خود دفنم کنید تا در روز قیامت با همان لباس خود با بدنی پارهپاره در برابر سالار شهیدان حسین (ع) حاضر شوم و بگویم حسین جان اگر در کربلای خونین تو نبودیم، امروز به یاد کربلای تو و برای یاری دین تو اینگونه پارهپاره شدهام. ضمناً مرا در کنار برادران عزیزم که در بیجار سر بر تربت پاک نهادهاند دفنم کنید.منبع سایت ویکی شاهد <ref>[http://wikishahed.ir/%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86سایت ویکی شاهد]</ref> ==پانویس==<references/>