*تکلیف
هر کاریش کردیم از شهر بیرون نرفت که نرفت؛ حتی تو بمبارون شدید. برای [[رزمنـدهها]] هر کاری از دستش بر می اومـد میکرد. یه روز یکی از اقوام بهش گفت: «چرا شما هم مثل بقیه همسایهها و فامیل از آبادان نمی رین؟» خیلی ناراحت شد. اشک تو چشمـاش جمـع شد و بهش گفت: «مگه اهل بیت [[امام حسین]] تنهاش گذاشتن که ما بخوایم اماممون رو تنها بذاریم؟ اگه ما هم بریم، پس کی هوای این جَوونا رو داشته باشه. دیگه غیر از این چه تکلیفی داریم؟» <ref>برگرفته از: عروس خاک، صفحه41</ref>