==زندگینامه==
با زیركی خود را در گارد جاویدان جا داده و كار را به جایی رسانده بود كه می توانست با [[اسلحه ]] پر كنار شاه باشد .
روزی یكی از دوستان گفت: «تو كه ای نقدر به این سركرده فساد نزدیك شده ای ، چرا كارش را یكسره نمی كنی تا خیال همه راحت شود ؟ »
در جواب گفت: « بنا به تكلیف خودم را تا اینجا رسانده ام. هنوز تكلیف نشده است كه چنین كاری بكنم. من دستور از آقا می گیرم . تا دستور ا یشان نباشد ،این كار را نمی كنم . »
شهید یوسف کلاهدوز <ref>کتاب هالهای از نور، ص11</ref>
موضوع : سیاسی ، انقلاب
وقتی ژنرال هایزر به ایران آمد و سالم از كشور خارج شد، تعجب كردم. یوسف خیلی راحت می توانست او را ترور كند. وقتی گفتم: « چرا هایزر را نكشتی ؟ »
گفت : « تا آقا دستور ندهند هیچ حركتی نمی كنم. در این مورد هم چون [[امام (ره) ]] صلاح ندانستند، هیچ كاری نكردم . »
اطاعت ایشان از امام در حد تعبد بود. سعی می كرد حركات و سكناتش با خواسته های [[حضرت امام (ره) ]] مطابقت داشته باشد
شهید یوسف کلاهدوز <ref>کتاب هالهای از نور، ص12</ref>
موضوع : سیاسی ، انقلاب
در گرما گرم مبارزه علیه طاغوت، هنگامی كه گروههای منافق ،كمونیستها و دیگر دست نشاندگان اجانب اقدام به غارت [[اسلحه ]] و مهمات از [[پادگانها ]] می كردند، هوشیارانه این توطئه را در یافت و تمام سعی خود را به كار بست تا تسلیحات [[پادگانها ]] به وسیله آنها غارت نشود .
در نخستین روزهای پیروزی شنیدم كه [[اسلحه ]] به دست گرفت و به حفاظت از ستاد مشترك [[ارتش ]] پرداخت. وقتی ضرورت این كار را از او پرسیدم، گفت: « بعید نیست كه گروهكها، چپی ها و سلطنت طلبها بریزند و این مكان را به آتش بكشند و كل اطلاعات باقی مانده را از بین ببرند. من باید از اینها مراقبت كنم. فردای [[انقلاب ]] به این مدارك نیاز است . »
از این كه میدیدم خردمندانه چشم به فردایی روشن دوخته ،تحسینش می كردم. عشق پاسداری داشت؛ فرق نمی كرد [[پاسداری ]] از حال باشد یا آینده !
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هالهای از نور، ص24</ref>
<ref>کتاب هالهای از نور، ص24</ref>
موضوع : سیاسی ، انقلاب قبل از عملیات شکست حصر آبادان، [[آبادان]]، در روزهایی که برادر مرتضی رضایی فرمانده سپاه بود، کلاهدوز در جبهه مستقر شده بود. فرمانده ی عملیات با او بود. به من تلفن زد وگفت: « اگر یک تعداد [[تفنگ ]] به دست ما برسانی ، به نیروها یی که تازه آمده اند، [[اسلحه ]] می دهیم . »
گفتم : « حالا چند تا می خواهی ؟ »
گفت : « اگر 1400 تا 1500 تفنگ برسانی ، مطمئن تر حرکت می کنیم . »
مدت زیادی به عملیات باقی نمانده بود ،هرچه [[تفنگ ]] داخل سپاه داشتیم، جمع کردم. رفتم از کمی ته هم تعدادی گرفتم، ولی همه آنها روی هم پانصد قبضه هم نمی شد. به تسلیحات ارتش مراجعه کردم. گفتند که جانشین [[فرمانده کل قوا ]] باید دستور دهند. حرکت کردم رفتم، اهواز. کلاهدوز را دیدم و گفتم می خواهم بروم پیش بنی صدر، که در دزفول بود. سر تکان داد و گفت: « خدا عاقبت ما را به خیر کند . »
بنی صدر را از همان آغاز شناخته بود و از ماه ی ت حق ی ق ی او با خبر بود .
شهید یوسف کلاهدوز<ref> کتاب هالهای از نور، ص83</ref>
موضوع : سیاسی ، بنی صدر
آن روزها نمی دانستیم كه این ازدواج فصلی خواهد بود از حماسه زندگانی آن مظهر مردانگی .
شهید یوسف کلاهدوز <ref>کتاب هالهای از نور، ص13</ref>
موضوع : خانواده ، ازدواج
انتظارم زیاد طول نكشید . به محض اینكه مهمانها رفتند، نزد او رفتم و سئوالی را كه از ابتدای ورود آنان نگه داشته بودم، پرسیدم . گفت: «از اول حدس می زدم كه تو چه می خواهی بگویی . در تمام این مدت مراقب رفتار تو بودم. می دیدم چگونه از سر بی میلی با آنها گفتگو می كنی و اگر خدمتی هم به آنها می كنی ، به خاطر من است. ولی باید بدانی كه این رفتار من به خاطر آن است كه آنها را انسانهایی می دانم كه مستعد پذیرش حق و حقیقت هستند. از این رو اعتقاد دارم كه برخورد درست ما می تواند تأثیر زیادی بر آنان بگذارد . »
شهید یوسف کلاهدوز <ref>کتاب هالهای از نور، ص65</ref>
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند
==پانویس==
<references/>