ویرایشها
حسین چوپانیان بین بچه ها معروف بود. به خاطر نمازهایی که می خواند، شده بود ضرب المثل. در عملیات [[کربلای پنج]]، پشت خاکریز همین طور پشت سر هم [[گلوله]] های [[توپ]] و [[خمپاره]] بود که فرود می آمد دور و برمان. تمام تنم شده بود پر از خاک. دهانم خشک شده بود. در هر ثانیه شاید یکی دو [[انفجار]] روی می داد. مخمصه ی غریبی بود. مضطرب شده بودم. نمی دانستم باید چه کار کنم! هر جا نگاه می کردم گرد و خاک بود و [[انفجار]]. حال عجیبی داشتم. توی همین هول و ولا بودم که نگاهم افتاد به چند سنگر آن طرف تر. حسین ایستاده بود به نماز. دستهایش را گرفته بود جلوی صورتش، رو به آسمان . توی آن شلوغی و گرد و خاک، انگار نه انگار. حتی به [[انفجارهای]] اطرافش هم توجه نداشت. همه حواسش معطوف به نمازش بود. از خودم خجالت کشیدم. سرم را انداختم پایین. یکهو احساس کردم که آرام شده ام. همه ی اضطراب و وحشتم رفته بود، طوری که انگار مسکنی بهم تزریق کرده باشند . ناخودآگاه لبهایم جنبیدند: "[[الابذکرالله تطمئن القلوب]]". فهمیدم که یاد خدا در هر شرایطی می تواند انسان را آرام کند و به او آرامش بدهد. این را [[شهید چوپانیان]] با نمازش به من آموخت .<ref>پیشانی سوخته، صفحه:13 موضوع : عبادی ، نماز </ref><ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا</ref> موضوع : عبادی ، نماز