شهید محمد گرامی: تفاوت بین نسخهها
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
==زندگینامه== | ==زندگینامه== | ||
| − | مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( [[شهید محمد گرامی]]) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند . بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت .<ref>همسفر شقایق، صفحه:264 موضوع : خانواده ، والدین | + | مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( [[شهید محمد گرامی]]) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند . بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت .<ref>همسفر شقایق، صفحه:264</ref> |
| + | |||
| + | موضوع : خانواده ، والدین<ref> نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref> | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
نسخهٔ ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۴۸
زندگینامه
مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( شهید محمد گرامی) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند . بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت .[۱]
موضوع : خانواده ، والدین[۲]
خاطرات
- غیبت
مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده ی آماده س . توی یکی از همین مهمونیها، منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن در مورد یکی از آشناها. وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت: «می دونی غیبت کردی! حالا باید بریم درِ خونه شون تا بگی پشتِ سرش چی گفتی». گفتم: « اینطوری که پاک آبروم می ره». با خنده گفت: «تو که از بنده ی خدا این قدر می ترسی، چرا از خودِ خدا نمی ترسی؟!» همین یه جمله برام کافی بود تا دیگه نه غیبت کننده باشم و نه شنونده ی غیبت.[۳]
گالری تصاویر
پانویس
- ↑ همسفر شقایق، صفحه:264
- ↑ نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
- ↑ فلش کارت فرار از گناه _مرکز فرهنگی مطاف عشق