شب نوزدهم اردیبهشت ماه بود. قبل از [[اعزام ]] به خط، [[خط]]، محمدحسین را دیدم. گفت:« بچهها دعای توسل گذاشتن، نمییای؟».
گفتم:« کار دارم. تو برو! التماس دعا!».
همه آنها [[شهید ]] شدند؛ همه آنهایی که آن شب با چشمان سرخ و ورم کرده از دعا برگشته بودند! محمدحسین احسانی، ابوالفضل همتیان و... شهید محمد حسین احسانیمنبع <ref>فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص85</ref>
موضوع : عبادی ، دعا
زمزمهاش که به گوشم خورد، گفتم:« چی میگی نصفه شبی؟».
گفت:« سوره واقعه رو میخونم. تو هم بخون! ».
شهید علیاکبر ابراهیمیمنبع: <ref>فرهنگنامه شهدای سمنان، جلد 1، ص 29</ref> ==پانویس==<references />
== ردهها ==