نوید شهادت
خیلی خوشحال بودم. بعد از مدتها باز هم چهره اش می خندید. فهمیدم که باید خبری باشد. بلاخره آنقدر از زیر زبانش حرف کشیدم که دانستم در جزیره خواب می بیند که یک منطقه نیزاری است هر جا که قدم می گذارد متوجه آدمهایی می شود که فقط سر اسلحه شان پیداست. خیال می کند در محاصره دشمن است.اما یک تعداد جوان خوش سیما بلند می شوند و می گویند:« ما محافظ توییم!» می گوید:« من محافظ می خواهم چکار؟ من آمده ام شهید شوم!» یکی از آنها می گوید:« آرام باش، به موقعش شهید هم می شوی. اما الان وقتش نیست.» می گفت به پای جوان افتادم و دامنش را گرفتم و گفتم :«راستش را بگو.» گفت:« تو شهید میشوی اما نه تو این عملیات.» احمد خیلی خوشحال شد رو کرد و گفت:«آقا فرود، آن روز یعنی می رسد.»<ref>فرازی از خاطرات شهدا 2</ref>==پانویس==<references />
==رده==منبع{{ترتیبپیشفرض:احمد_سلیمانی}}[[رده: فرازی از خاطرات شهدا 2]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان کرمان]]