کد شهید: 6209304 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : فرد = محمدرضا محل تولد دادی القار|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[مشهد]]نام خانوادگی : دادیالقار تاریخ |شهادت : 1362 = [[۱۳۶۲/01۱/16۱۶]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =بهشت رضا|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =رزمنده |جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل =پاسدار |خانواده =}} نام پدر : غلامحسین مکان شهادت : عین خوش
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : پاسدار یگان خدمتی : سپاه پاسداران
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
==خاطرات==
برادرم محمدرضا خیلی به مسئله حجاب تقید داشتند در این زمینه خاطره ای به یاد دارم، زمانیکه ما در یک منزلی مستاجر بودیم، دختر صاحبخانه حجاب درستی نداشت یکبار برادرم محمدرضا که چهره ی بسیار جذاب وزیبایی هم داشت به منزل ما آمد که آن دختر با صورت آرایش کرده وبی حجاب آمد وگفت:آقا محمدرضا سلام. تا برادرم صدایش را شنید همین طور که به پایین نگاه می کرد تا چشمش به پاهای آن دختر افتاد، متوجه شد که چادر ندارد، صورتش را به طرف دیوار کرد وگفت:خواهر من ، لطفا بروید وچادر سرتان کنید. بعد بیائید با من صحبت کنید، مگر شما از آن دنیا خبر ندارید که چه آتشی در انتظار شما است. شما فکر نکنید که من بچه هستم لطفا حجابتان را رعایت کنید. بعد از آن برخورد، هر وقت دختر صاحبخانه مرا می بیند ، می گوید: برادرت محمدرضا با این رفتاری که آنروز با من داشت، خیلی تاثیر گذاشت ودیگر هیچ وقت بدون چادر جایی وحتی درون حیاط جلوی نامحرم هم نمی ایستم.
فرزندم محمدرضا مدت ده روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. وقتی به منزل آمد، در حالیکه داشت بند پوتین هایش را باز می کرد دید آن طرف حیاط پدرش دارد یک انباری می سازد. محمدرضا بدون اینکه با کسی سلام وعلیک کند وحرفی بزند ، دمپایی پایش کرد وبه بابایش گفت: پدر، بگذار تا من بسازم. او دست به کار شد وتا غروب کار کرد وکار ساخت انباری را به پایان رساند، در بین کار من که تازه عمل کرده بودم واز بیمارستان مرخص شده بودم ، نمی توانستم تکان بخورم برای همین منتظر ماندم تا بعد از تمام شدن کار ساخت وساز انبار به دیدنم بیاید. بالاخره بعد از اتمام کار انباری همراه پدرش به خانه آمدند، فرزندم محمدرضا گفت: مادر از اینکه برای احوالپرسی خدمت نرسیدم معذرت می خواهم، چون پدر دست تنها بود وخسته بود به کمکش رفتم وبعد از پایان مدت مرخصی اش دوباره به جبهه اعزام شد.
فرزندم محمدرضا درجبهه مجروح شده بود ومدت 25 روز در بیمارستان اهواز بستری بود که ما خبر نداشتیم. او از بیمارستان تلفن می کرد ومی گفت:من در جبهه ام وحالم خوب است چند وقت دیگر مرخصی می گیرم ومی آیم. بعد از 25 روز که آمد دیدم خیلی رنگ و رویش پریده است. من به خواهرانش گفتم:هرچه هست،هست چون محمد ضعیف شده ونیز شانه اش هم کمی کج شده نکند مجروح شده باشد.دخترانم گفتند: مادر، همیشه با خودت این فکرها را می کنی. تا اینکه دیدم گهگاهی محمدرضا به بیمارستان بنت الهدی می رود. به او گفتم: تو برای چی به بیمارستان بنت الهدی می روی؟ برای اینکه ما متوجه نشویم. در جواب گفت:مادر، از اهواز مجروحی آورده اند که من باید به دیدن اوبروم چون اینجا کسی را ندارد، پیش او می روم وغذا به دهانش می دهم، این گذشت تا که روزهای آخرمرخصی اش بود که دیدم به داخل اتاق رفت ودر را هم قفل کرد تا باندهایش را عوض کند. به دخترهایم گفتم: دیدید مجروح شده و حرفی به ما نمی زند وباز دخترانم برای تسلای دلم گفتند: نه مادر ،این حرفها را نزن، خدا نکند . فرزندم محمدرضا اصلا در مورد مجروحیتش به ما هیچی نگفت وراهی جبهه شد تا اینکه بعدها یکی از دوستانش به ما گفت که محمدرضا 25 روز در بیمارستان اهواز به خاطر اینکه شانه اش مجروح شده بود،بستری بوده است.
به یاد دارم هنگامیکه فرزندم محمدرضا برای آخرین بار می خواست به جبهه اعزام شود. گفت:مامان خواهش می کنم برای بدرقه ام نیائید. گفتم: چیه، اینقدر از ما بی زار شدی که دیگر نمی خواهی ما را ببینی وبرگردی. گفت: نه حالا زمینی نیایم هوایی می آیم. تا اینکه شب سیزدهم عید من خواب دیدم که در یک زیر زمینی خیلی بزرگ در حالیکه سیاپوش هستم وهمه خانمها پوشیه زده ونشسته اند در حال عزاداری هستند ونیز به همان اندازه مرد نشسته بودند در حالایکه پشت لباسهایشان باز بود و زنجیر می زدند.یک حوض کاشیکاری خیلی قشنگ هم وسط زیر زمینی بود. پای حوض بودم وبه آنها نگاه می کردم که این چطوری عزاداری است؟ در همین حال وهوا بودم که دیدم یک قناری زیبا وقشنگ آمد ودور این حوض دور زد ویکدفعه بالای شانه من نشست. او را گرفتم وبه حیاط آوردم و آزادش کردم ودوباره به زیرزمین برگشتم ودرعزاداری شرکت کردم که ازخواب بیدار شدم. گفتم: خدایا این چه خوابی بود که من دیدم. خودت به خیر بگذران،وبعد نماز صبحم را خواندم وخوابیدم. باز دوباره در خواب دیدم که تلفن منزلمان زنگ زد،گوشی تلفن را که برداشتم گفتم: الو،الو، شنیدم که از جبهه است چون سر و صدای تیر اندازی وصوت زیبای قرآن شنیده می شد و فرزندم محمد نیز با فرمانده اش صحبت می کرد، گفتم: محمد جان، تو بعد از چند وقت تلفن کردی، الان برایم نوار قرآن گذاشتی و با فرمانده ات صحبت می کنی. که محمد گوشی تلفن را برداشت و گفت:مادر خداحافظ، صحبت هایمان باشد برای بعد وگوشی را گذاشت. که از خواب بیدار شدم،همان موقع تاریخ آن شب وساعتی را که خواب دیدم را یادداشت نمودم. بعد از چند روز که از طرف بنیاد شهید آمدند تا خبر شهادت فرزندم محمد را به ما بدهند. به آنها گفتم: فقط می خواهم ببینم او چه ساعتی و چه روزی شهید شده است. بگوئید طاقت شنیدنش را دارم ببینید گریه نمی کنم واصلا ناراحت نیستم. گفتند: شهید دادی القار در روز جمعه حدود ساعت2:30الی 3 صبح به شهادت رسیدند درست همان شب و ساعتی که من آن خواب را دیدم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8511سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>