بار آخری که می خواست به جبهه برود من را آماده کرده بود، از بس با من صحبت می کرد آمادگی شهادتش را داشتم همیشه می گفت دعا کنید شهید شوم، می گفتم من مادر هستم، نمی توانم چنین دعایی کنم، می گفت اگر بدانی چه فیضی در شهادت است دعا می کنی. در آخرین شب هایی که در کنار ما بود یک شب همسرش از خواب بیدار پریده و متوجه نور سفیدی روی سقف شده بود. رد نور را دنبال کرد، دید از صورت غلامرضا است.به من سفارش کرد اگر شهید شدم گریه و زاری نکنم، نکند نگذارم برادرهایم به خدمت نروند، سفارش کرد اسلحه من را باید برادرانم بردارند. راوی مادر شهید
شش ماه قبل از شهادت خواست همسرش را به خانه ببرد. هرچه گفتیم اجازه بده مراسم عروسی مفصل تری بگیریم گفت عروسی ساده می خواهد. انقدر قدش رشید بود که کت و شلوار حاضری برایش پیدا نمی شد. قرار شد کت و شلواری برایش بدوزند وقتی لباس حاضر شد و به خانه آوردند پاهایم لرزید، دیدم این کت و شلوار را در خواب دیده ام. یک شب قبل از عروسی با من صحبت کرد و گفت مادر برای عروسی سر و صدایی نکنید مردم عزادار فرزندان شهیدشان هستند. هرچقدر گفتیم ریش هایت را بزن گفت مگر همینطوری چه اشکالی دارد. راوی مادر شهید یکبار می خواستیم به مشهد برویم تماس گرفتم گفتم قرار است برویم مشهد تو هم بیا، گفت اینجا ماندنم واجب تر است، از من خواست عبایی برایش بخرم که وقت نماز روی دوشش بیندازم. راوی مادر شهید
یکبار می خواستیم به مشهد برویم تماس گرفتم گفتم قرار است برویم مشهد تو هم بیا، گفت اینجا ماندنم واجب تر است، از من خواست عبایی برایش بخرم که وقت نماز روی دوشش بیندازم. راوی مادر شهید