شهید عبدالحمید جامی فرد: تفاوت بین نسخهها
Atashbar97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1348/04/01 نام : عبدالحمید محل تولد : مشهد نام خانوادگی : جامیفرد تا...» ایجاد کرد) |
Parsasirat98 (بحث | مشارکتها) جز (←خاطرات) |
||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | - یادم هست شبی که عبد المجید می خواست برای اعزام به جبهه از پدر و مادرم اجازه بگیرم . مادرم رضایت نمی داد . ایشان هر چه خواهش و تمنّا کردند .مادرم راضی نشد . و نهایتاً حالتی برایش پیش آمد و خودم نیز شاهد آن بودم که تمام وجود او به لرزه در آمد و رنگش تغییر کرد و بدون اینکه سخنی بگوید از منزل خارج شد . بعد از این ماجرا مادرم به پدرم گفت : که اگر ایشان به همین شکل با رفتن عبد المجید به جبهه مخالفت کنند . ممکن است که باعث شود برای برادرم مشکلاتی پیش آید .مخصوصاً از نظر روانی و در ادامه این ماجرا ایشان اجازه رفتن به جبهه را دادند و نمی دانید که او چه حالتی داشت و دائماً خوشحال بود و به دست و پای مادرم بوسه می زد . | + | - یادم هست شبی که عبد المجید می خواست برای اعزام به جبهه از پدر و مادرم اجازه بگیرم . مادرم رضایت نمی داد . ایشان هر چه خواهش و تمنّا کردند .مادرم راضی نشد . و نهایتاً حالتی برایش پیش آمد و خودم نیز شاهد آن بودم که تمام وجود او به لرزه در آمد و رنگش تغییر کرد و بدون اینکه سخنی بگوید از منزل خارج شد . بعد از این ماجرا مادرم به پدرم گفت : که اگر ایشان به همین شکل با رفتن عبد المجید به جبهه مخالفت کنند . ممکن است که باعث شود برای برادرم مشکلاتی پیش آید .مخصوصاً از نظر روانی و در ادامه این ماجرا ایشان اجازه رفتن به جبهه را دادند و نمی دانید که او چه حالتی داشت و دائماً خوشحال بود و به دست و پای مادرم بوسه می زد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205599 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
نسخهٔ ۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۶
تاریخ تولد : 1348/04/01
نام : عبدالحمید محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : جامیفرد تاریخ شهادت : 1360/05/10
نام پدر : محمدعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : گچکار یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
rId6
خاطرات
- یادم هست شبی که عبد المجید می خواست برای اعزام به جبهه از پدر و مادرم اجازه بگیرم . مادرم رضایت نمی داد . ایشان هر چه خواهش و تمنّا کردند .مادرم راضی نشد . و نهایتاً حالتی برایش پیش آمد و خودم نیز شاهد آن بودم که تمام وجود او به لرزه در آمد و رنگش تغییر کرد و بدون اینکه سخنی بگوید از منزل خارج شد . بعد از این ماجرا مادرم به پدرم گفت : که اگر ایشان به همین شکل با رفتن عبد المجید به جبهه مخالفت کنند . ممکن است که باعث شود برای برادرم مشکلاتی پیش آید .مخصوصاً از نظر روانی و در ادامه این ماجرا ایشان اجازه رفتن به جبهه را دادند و نمی دانید که او چه حالتی داشت و دائماً خوشحال بود و به دست و پای مادرم بوسه می زد .[۱]