شهید محمد هادی درویشی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۲۳: سطر ۲۳:
  
 
من با شهید محمد هادی درویشی خیلی صمیمی و نزدیک بودیم و با هم عهد کرده بودیم که با هم باشیم . وقتی به منطقه رفتیم از هم جدا شدیم . و تا یک ماه ایشان را ندیدم . وقتی ایشان را در محل استقرار خودمان دیدم بسیار خوشحال شدم و او را در آغوش گرفتم . بعد از کمی خوش و بش کردن گفت : خیلی راضی ام . اما یکی از دوستان خود را از دست دادم و ادامه داد . چرا آنهائی که خوب هستند می روند . پس از چند لحظه سکوت دوباره گفت : علی من هم می روم . با شوخی گفتم : مگر تو هم خوب شده ای ؟ لبخندی زد و گفت : شاید . از خانواده اش سوال کردم گفت : پدر . برادرم در جبهه هستند . گفتم : بقیه یعنی همسرت گفت : نمی خواهم از آنها خبری داشته باشم . وقتی به او گفتم : که شما خانواده ات را که خیلی دوست داری پس چرا نمی خواهی از آنها خبر داشته باشی . گفت : وقتی به انها فکر می کنم ، دلواپس آنها شده و تعلقات دنیا جلویم را می گیرد و فاصله کم شده را زیاد می کند . پرسیدم چه فاصله ای ؟ گفت : علی جان من هم رفتنی هستم و آمده ام با تو خداحافظی کنم . او طوری حرف می زد که مشخص بود این بار با همه دفعات فرق میکند و احساس کردم آخرین ملاقات من با ایشان است . اشک در چشمانم جمع شد و به او گفتم هادی ، خیلی تغییر کرده ای . لبخندی زد و گفت : همه در حال تغییر هستند . حدود یک ساعت با هم بودیم و در حالی که دود و آتش و صدای انفجار از بمباران هواپیما ها در منطقه حاکم بود با هم قدم می زدیم . سپس از من اجازه گرفت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم . بدنم را فشار محکمی داد که هنوز دستانش را بر بدنم احساس می کنم . او را بر بدنم حس می کنم . و چهره ی نوری و عطر بهشتی او هنوز در یادم هست . خداحافظی کردیم . او از من جدا شد و هر لحظه که دور می شد به من نگاه می کرد و بلند صدا می زد که به دنبالم نگاه نکن .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8795 سایت یاران رضا]</ref>
 
من با شهید محمد هادی درویشی خیلی صمیمی و نزدیک بودیم و با هم عهد کرده بودیم که با هم باشیم . وقتی به منطقه رفتیم از هم جدا شدیم . و تا یک ماه ایشان را ندیدم . وقتی ایشان را در محل استقرار خودمان دیدم بسیار خوشحال شدم و او را در آغوش گرفتم . بعد از کمی خوش و بش کردن گفت : خیلی راضی ام . اما یکی از دوستان خود را از دست دادم و ادامه داد . چرا آنهائی که خوب هستند می روند . پس از چند لحظه سکوت دوباره گفت : علی من هم می روم . با شوخی گفتم : مگر تو هم خوب شده ای ؟ لبخندی زد و گفت : شاید . از خانواده اش سوال کردم گفت : پدر . برادرم در جبهه هستند . گفتم : بقیه یعنی همسرت گفت : نمی خواهم از آنها خبری داشته باشم . وقتی به او گفتم : که شما خانواده ات را که خیلی دوست داری پس چرا نمی خواهی از آنها خبر داشته باشی . گفت : وقتی به انها فکر می کنم ، دلواپس آنها شده و تعلقات دنیا جلویم را می گیرد و فاصله کم شده را زیاد می کند . پرسیدم چه فاصله ای ؟ گفت : علی جان من هم رفتنی هستم و آمده ام با تو خداحافظی کنم . او طوری حرف می زد که مشخص بود این بار با همه دفعات فرق میکند و احساس کردم آخرین ملاقات من با ایشان است . اشک در چشمانم جمع شد و به او گفتم هادی ، خیلی تغییر کرده ای . لبخندی زد و گفت : همه در حال تغییر هستند . حدود یک ساعت با هم بودیم و در حالی که دود و آتش و صدای انفجار از بمباران هواپیما ها در منطقه حاکم بود با هم قدم می زدیم . سپس از من اجازه گرفت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم . بدنم را فشار محکمی داد که هنوز دستانش را بر بدنم احساس می کنم . او را بر بدنم حس می کنم . و چهره ی نوری و عطر بهشتی او هنوز در یادم هست . خداحافظی کردیم . او از من جدا شد و هر لحظه که دور می شد به من نگاه می کرد و بلند صدا می زد که به دنبالم نگاه نکن .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8795 سایت یاران رضا]</ref>
 
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ ‏۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۰

کد شهید : 6514550 تاریخ تولد :

نام : محمدهادی‌ محل تولد : بجنورد

نام خانوادگی : درویشی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/22

نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت :


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات:

بعد از شهادت دوست و همرزم محمد هادی درویشی یک شب در عالم خواب و بیداری حس کردم که کسی در کنارم نشسته است چشمانم را باز کردم و تا او را در کنار خود دیدم بسیار خوشحال شدم . خواستم او را در آغوش بگیرم . اما نتوانستم چون فقط او را می دیدم ونمی شد او را لمس کنم . به او گفتم . کجائی ؟ چرا پیش من نمی آیی . ایشان جواب داد . مگر نمی دانی که من شهید شده ام ؟ گفتم : پس چرا اینجا هستی ؟ دخترت آزاده را دیده ای ؟ گفت : قبل از اینکه به پیش شما بیایم آنجا بودم او را دیدم . دختر خوبی است . ردر همین حین از جا بلند شدم تا او را در آغوش بگیرم . اما دوباره نتوانستم . همان طور که از جا بلند شدم و به طرفش رفتم او نیز لبخند زنان پشت به عقب و رو به من می رفت . تا اینکه به دیوار رسید و مثل اینکه دیوار شکاف بردارد او از دیوار عبور کرد و ناپدید شد من هم که به دنبال او می رفتم در راه پایم به سماور گیر کرد وافتاد در آن لحظه یکی ار دوستانم که همراه من آنجا حضور داشت بلند شد و مرا صدا زد و گفت : مگر سماور را ندیدی ؟ به خودم آمدم و متعجب بودم که او را در عالم خواب دیده ام یا بیداری .

من با شهید محمد هادی درویشی خیلی صمیمی و نزدیک بودیم و با هم عهد کرده بودیم که با هم باشیم . وقتی به منطقه رفتیم از هم جدا شدیم . و تا یک ماه ایشان را ندیدم . وقتی ایشان را در محل استقرار خودمان دیدم بسیار خوشحال شدم و او را در آغوش گرفتم . بعد از کمی خوش و بش کردن گفت : خیلی راضی ام . اما یکی از دوستان خود را از دست دادم و ادامه داد . چرا آنهائی که خوب هستند می روند . پس از چند لحظه سکوت دوباره گفت : علی من هم می روم . با شوخی گفتم : مگر تو هم خوب شده ای ؟ لبخندی زد و گفت : شاید . از خانواده اش سوال کردم گفت : پدر . برادرم در جبهه هستند . گفتم : بقیه یعنی همسرت گفت : نمی خواهم از آنها خبری داشته باشم . وقتی به او گفتم : که شما خانواده ات را که خیلی دوست داری پس چرا نمی خواهی از آنها خبر داشته باشی . گفت : وقتی به انها فکر می کنم ، دلواپس آنها شده و تعلقات دنیا جلویم را می گیرد و فاصله کم شده را زیاد می کند . پرسیدم چه فاصله ای ؟ گفت : علی جان من هم رفتنی هستم و آمده ام با تو خداحافظی کنم . او طوری حرف می زد که مشخص بود این بار با همه دفعات فرق میکند و احساس کردم آخرین ملاقات من با ایشان است . اشک در چشمانم جمع شد و به او گفتم هادی ، خیلی تغییر کرده ای . لبخندی زد و گفت : همه در حال تغییر هستند . حدود یک ساعت با هم بودیم و در حالی که دود و آتش و صدای انفجار از بمباران هواپیما ها در منطقه حاکم بود با هم قدم می زدیم . سپس از من اجازه گرفت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم . بدنم را فشار محکمی داد که هنوز دستانش را بر بدنم احساس می کنم . او را بر بدنم حس می کنم . و چهره ی نوری و عطر بهشتی او هنوز در یادم هست . خداحافظی کردیم . او از من جدا شد و هر لحظه که دور می شد به من نگاه می کرد و بلند صدا می زد که به دنبالم نگاه نکن .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا