یک روز یکی از همسایه ها به من گفت: از پسرت محمد باقر چه خبر؟ من هم او را قسم دادم و گفتم اگر خبری است به من هم بگو چون او را قسم دادم گفت محمد باقر مفقد شده است بعد از 9 ماه نیز جنازه اش را برایمان آوردند وقتی که چشمم به جنازه اش افتاد بدنم بی حس شد و روی جنازه افتادم و گفتم مادر جان مبارکت باشد من انتظار داشتم بر گردی و برایت زن بگیرم این هم حجله عروسی ات است.
به خاطردارم وقتی که محمد باقر را 6 ماهه حامله بودم خواب دیدم که سیدی آمد و به من گفت بچه ات پسر است نام او را محمد باقر بگذار و در شانه راست او خالی وجود دارد بعد از از اینکه فرزندم متولد شد دیدم که پسر است و خالی نیز بر شانه راست او نقش بسته و به همین خاطر نامش را محمد باقر گذاشتیم.نبع: سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11680سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>