ویرایشها
پانویس
خاطرات:
علیرضا هشت ساله بود از دوره قرآن می آمد ساعت دوازده شب بود دیدم یک قرآنن جیبی توی دستش گرفته .گفت مادر از جلسه قرآن می آ مدم نزدیک مدرسه بودم این قدر می ترسیدم دیدم یک سید نورانی جلویم مجسم شد این قرآن را به من داد دستش را به پشتم زد و گفت : برو محمد نترس انشاءا... در سن بلوغ یک فرد با شهامت و شجاعی خواهی شد .پدر و مادرت نیز به مسافرت می روند .سه چهار سال بعد با پدر خدا بیامرزش به مکه مشرف شدیم .و تا جایی که یادم می آید همیشه آن قرآن همراهش بود و بعد از شهادت دیگر آن را ندیدم .منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11834سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>