گلزار :
خاطرات:
وقتی که فرزندم غلامرضا از جبهه برگشته بود برای ما خاطراتی را از جبهه اینگونه نقل می کرد، گفت: پدر جان فرمانده ما را به خط کرد وگفت: به یک آرپی چی زن نیاز داریم که هیچ کس دستش را بلند نکرد ومن دستم را بالا بردم وداوطلب شدم چون آرپی چی زدن کار سختی بود ودر راه هم که می آمدم چند تا از بچه ها ی منیدری را دیدم که کرایه ماشین نداشتند که بیایند ومقدار پولی که داشتم به آنها دادم که آنها به خانه هایشان بروند. خاطرات زیادی را برای ما تعریف کرد وبعد از چهار روز مرخصی دوباره به جبهه رفت وبه شهادت رسید.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11910سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>