{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = صفر علی حشمتی: صفرعلی |تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پروندهنام خانوادگی :پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[نیشابور]]|شهادت = [[۱۳۶۱/۴/۲۴]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = [[گلزار بهشت فضل]]|مفقود = حشمتی |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = رزمنده|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها =|شغل =|خانواده =نام پدر:علی اصغر}}علیاصغر
خاطراتمحل تولد :نیشابور تاریخ شهادت : 1361/04/24
مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتفضل **خاطرات** به خا طر خاطر دارم یک چراغ توری برایم هدیه آورده بودند که آن زمان خیلی ارزش داشت. یک روز همسرم صفرعلی چراغ توری را با خود بیرون برد و نیاورد. گفتم: چراغ را کجا گذاشتی؟ گفت: وقتی برای نماز به مسجد رفتم دیدم اهالی روستا دارند زیر نور شمع نماز می خوانند آن چراغ را از طرف خودت نذر مسجد کردم و نیز ایشان 2عدد چراغ پیک نیکی هم گرفته بود و به مسجد داده بود و گفت: مبادا در این مورد به کسی حرفی بزنی، اجرش نزد خدا بی قرب می گردد.همسرم صفرعلی در یک کارخانه ای کار می کرد که آن کارخانه ورشکست شد و کارگزانش کارگرانش بیکار شدند و مسئول کارخانه مجبور شد برای هرکدام از کارگان بیکار شده پول بدهد. هنگامی که برای همسرم پول آورد ایشان قبول نکرد و به مسئول کارخانه گفت: شما الان ورشکسته اید و از من محتاج تر هستید. من پول بدون زحمت نمی خواهم و من فقط در مقابل زحمت کشی، پول حلال می گیرم.وقتی خبر شهادت پدرم صفرعلی را از گوشه و کنار و صحبتهای دیگران، ضمن اینکه نمی خواستند مستقیماً به من بگویند را شنیدم بی اختیار و بدون اینکه کسی بفهمد بخصوص مادرم اشک از چشمهایم سرازیر شد و گویی سر تا پایم می لرزید، نمی دانستم چکار بکنم و کجا بروم. تا اینکه نا خودآگاه به طرف منزل مادر بزرگم به را ه راه افتادم. وقتی آنجا رسیدم دیدم دور تا دور سالن آنجا جمعیت نشسته بودن و گریه می کردند. آخر من آن روزها منتظر پدرم بودم و قرار بود آخر ماه مبارک بیاید و من با اینکه 13سال بیشتر نداشتم، کیکی پخته بودم که وقت آمدن پدرم آن را دورهم بخوریم.<ref>[سایت:یاران رضاhttp://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7351 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />