شهید صفر علی حشمتی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱۳: سطر ۱۳:
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
  
**خاطرات**
+
==خاطرات==
  
 
به خاطر دارم یک چراغ توری برایم هدیه آورده بودند که آن زمان خیلی ارزش داشت. یک روز همسرم صفرعلی چراغ توری را با خود بیرون برد و نیاورد. گفتم: چراغ را کجا گذاشتی؟ گفت: وقتی برای نماز به مسجد رفتم دیدم اهالی روستا دارند زیر نور شمع نماز می خوانند آن چراغ را از طرف خودت نذر مسجد کردم و نیز ایشان 2عدد چراغ پیک نیکی هم گرفته بود و به مسجد داده بود و گفت: مبادا در این مورد به کسی حرفی بزنی، اجرش نزد خدا بی قرب می گردد.
 
به خاطر دارم یک چراغ توری برایم هدیه آورده بودند که آن زمان خیلی ارزش داشت. یک روز همسرم صفرعلی چراغ توری را با خود بیرون برد و نیاورد. گفتم: چراغ را کجا گذاشتی؟ گفت: وقتی برای نماز به مسجد رفتم دیدم اهالی روستا دارند زیر نور شمع نماز می خوانند آن چراغ را از طرف خودت نذر مسجد کردم و نیز ایشان 2عدد چراغ پیک نیکی هم گرفته بود و به مسجد داده بود و گفت: مبادا در این مورد به کسی حرفی بزنی، اجرش نزد خدا بی قرب می گردد.

نسخهٔ ‏۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۰

نام : صفرعلی‌

نام خانوادگی : حشمتی‌

نام پدر : علی‌اصغر

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1361/04/24

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

به خاطر دارم یک چراغ توری برایم هدیه آورده بودند که آن زمان خیلی ارزش داشت. یک روز همسرم صفرعلی چراغ توری را با خود بیرون برد و نیاورد. گفتم: چراغ را کجا گذاشتی؟ گفت: وقتی برای نماز به مسجد رفتم دیدم اهالی روستا دارند زیر نور شمع نماز می خوانند آن چراغ را از طرف خودت نذر مسجد کردم و نیز ایشان 2عدد چراغ پیک نیکی هم گرفته بود و به مسجد داده بود و گفت: مبادا در این مورد به کسی حرفی بزنی، اجرش نزد خدا بی قرب می گردد. همسرم صفرعلی در یک کارخانه ای کار می کرد که آن کارخانه ورشکست شد و کارگرانش بیکار شدند و مسئول کارخانه مجبور شد برای هرکدام از کارگان بیکار شده پول بدهد. هنگامی که برای همسرم پول آورد ایشان قبول نکرد و به مسئول کارخانه گفت: شما الان ورشکسته اید و از من محتاج تر هستید. من پول بدون زحمت نمی خواهم و من فقط در مقابل زحمت کشی، پول حلال می گیرم. وقتی خبر شهادت پدرم صفرعلی را از گوشه و کنار و صحبتهای دیگران، ضمن اینکه نمی خواستند مستقیماً به من بگویند را شنیدم بی اختیار و بدون اینکه کسی بفهمد بخصوص مادرم اشک از چشمهایم سرازیر شد و گویی سر تا پایم می لرزید، نمی دانستم چکار بکنم و کجا بروم. تا اینکه نا خودآگاه به طرف منزل مادر بزرگم به راه افتادم. وقتی آنجا رسیدم دیدم دور تا دور سالن آنجا جمعیت نشسته بودن و گریه می کردند. آخر من آن روزها منتظر پدرم بودم و قرار بود آخر ماه مبارک بیاید و من با اینکه 13سال بیشتر نداشتم، کیکی پخته بودم که وقت آمدن پدرم آن را دورهم بخوریم. سایت:یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7351