شهید غلام رضا سویزی: تفاوت بین نسخهها
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | نام : غلامرضا محل تولد : سبزوار | + | نام : غلامرضا |
| − | + | ||
| − | + | نام خانوادگی:سویزی | |
| − | تحصیلات : نامشخص | + | |
| − | + | نام پدر: قربانعلی | |
| + | |||
| + | محل تولد : سبزوار | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1364/11/21 | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | |
| − | + | نوع عضویت : سایر شهدا | |
| − | خاطرات | + | |
| − | وقتی که فرزندم غلامرضا از جبهه برگشته بود برای ما خاطراتی را از جبهه اینگونه نقل می کرد، گفت: پدر جان فرمانده ما را به خط کرد وگفت: به یک آرپی چی زن نیاز داریم که هیچ کس دستش را بلند نکرد ومن دستم را بالا بردم وداوطلب شدم چون آرپی چی زدن کار سختی بود ودر راه هم که می آمدم چند تا از بچه ها ی منیدری را دیدم که کرایه ماشین نداشتند که بیایند ومقدار پولی که داشتم به آنها دادم که آنها به خانه هایشان بروند. خاطرات زیادی را برای ما تعریف کرد وبعد از چهار روز مرخصی دوباره به جبهه رفت وبه شهادت رسید. | + | مسئولیت : رزمنده |
| − | + | ||
| − | + | ==خاطرات== | |
| + | وقتی که فرزندم غلامرضا از جبهه برگشته بود برای ما خاطراتی را از جبهه اینگونه نقل می کرد، گفت: پدر جان فرمانده ما را به خط کرد وگفت: به یک آرپی چی زن نیاز داریم که هیچ کس دستش را بلند نکرد ومن دستم را بالا بردم وداوطلب شدم چون آرپی چی زدن کار سختی بود ودر راه هم که می آمدم چند تا از بچه ها ی منیدری را دیدم که کرایه ماشین نداشتند که بیایند ومقدار پولی که داشتم به آنها دادم که آنها به خانه هایشان بروند. خاطرات زیادی را برای ما تعریف کرد وبعد از چهار روز مرخصی دوباره به جبهه رفت وبه شهادت رسید. | ||
| + | منبع: سایت یاران رضا | ||
| + | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11910 | ||
نسخهٔ ۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۴
نام : غلامرضا
نام خانوادگی:سویزی
نام پدر: قربانعلی
محل تولد : سبزوار
تاریخ شهادت : 1364/11/21
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
وقتی که فرزندم غلامرضا از جبهه برگشته بود برای ما خاطراتی را از جبهه اینگونه نقل می کرد، گفت: پدر جان فرمانده ما را به خط کرد وگفت: به یک آرپی چی زن نیاز داریم که هیچ کس دستش را بلند نکرد ومن دستم را بالا بردم وداوطلب شدم چون آرپی چی زدن کار سختی بود ودر راه هم که می آمدم چند تا از بچه ها ی منیدری را دیدم که کرایه ماشین نداشتند که بیایند ومقدار پولی که داشتم به آنها دادم که آنها به خانه هایشان بروند. خاطرات زیادی را برای ما تعریف کرد وبعد از چهار روز مرخصی دوباره به جبهه رفت وبه شهادت رسید. منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11910