ویرایش‌ها

شهید محمد باقر جهان تاب

۱٬۲۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۷
/* خاطرات */
==خاطرات==
- اوایلی که محمدباقر شهید شده بود یک شب خواب دیدم که با همان لباسهای بسیجی پیش من آمد و یک دسته گل دستش بود، آنها را به من داد. گفتم: عجب گلهایی، که ایشان گفت: این گلها از باغ من است بیا با هم برویم که از خواب بیدار شدم .
- به یاد دارم یک روز درباره سهم سادات صحبت می‌کردیم که کد شهید جهانتاب گفت من 50 تومان از سهم سادات به آنها بدهکارم. خدا نکند که بمیرم و این حق بر گردنم مانده باشد. ایشان خیلی به مسائل شرعی و بیت‌المال تقید داشتند .: 6206677 تاریخ تولد : نام : محمدباقر محل تولد : نیشابورنام خانوادگی : جهان‌تاب‌ تاریخ شهادت : 1362/12/04نام پدر : نصراله‌ مکان شهادت :
- آخرین باری که محمدباقر می‌خواست به جبهه برود، چون دام زیادی داشت منصرف شد و راهی جبهه نشد. تا اینکه یک شب خواب دیده بود که یک سید در جمعی سخنرانی می‌کند و می‌گویدتحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : چه کسی سرش را در راه علی می‌دهد؟ هیچ کس بلند شغل : کشاورز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده و ابراز آمادگی نکرد. جز محمدباقر که بلند شد و گفته است من حاضرم سرم را در راه علی بدهم. با توجه به این خوابی که دیده بود دوباره عزم جبه کرد نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌گلزار : خاطرات خواب و رفت و مفقودالاثر شد و پس از 12 سال پیکرش را پیدا و به خاک سپردند .روياي ديگران درمورد شهيدراوی ابراهیم عبدالله آبادیمتن کامل خاطره
- به خاطر دارم وقتی اوایلی که من دختر محمدباقر شهید جهانتاب را برای پسرم عقد کرده بودم، ایشان را در شده بود یک شب خواب دیدم که با همان لباسهای بسیجی پیش من آمد و یک دسته گل دستش بود، آنها را به من داد. گفتم: نظر شما در مورد این وصلت که انجام داده‌ایم چیست؟ عجب گلهایی، که ایشان خوشحال شد و گفت: چه چیزی این گلها از این بهتر که دختر باغ من را به عنوان عروس خود انتخاب کرده‌ای است بیا با هم برویم که از خواب بیدار شدم . تقيد به مسائل شرعيراوی ابراهیم عبدالله آبادیمتن کامل خاطره
- به یاد دارم یک روز درباره سهم سادات صحبت می‌کردیم که شهید جهانتاب گفت من 50 تومان از سهم سادات به آنها بدهکارم. خدا نکند که بمیرم و این حق بر گردنم مانده باشد. ایشان خیلی به مسائل شرعی و بیت‌المال تقید داشتند. آخرين وداع با دوستانراوی علی عبدالله آبادیمتن کامل خاطره آخرین باری که محمدباقر می‌خواست به جبهه برود، چون دام زیادی داشت منصرف شد و راهی جبهه نشد. تا اینکه یک شب خواب دیده بود که یک سید در جمعی سخنرانی می‌کند و می‌گوید: چه کسی سرش را در راه علی می‌دهد؟ هیچ کس بلند نشده و ابراز آمادگی نکرد. جز محمدباقر که بلند شد و گفته است من حاضرم سرم را در راه علی بدهم. با توجه به این خوابی که دیده بود دوباره عزم جبه کرد و رفت و مفقودالاثر شد و پس از 12 سال پیکرش را پیدا و به خاک سپردند. خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی مریم رحیم آبادیمتن کامل خاطره به خاطر دارم وقتی که من دختر شهید جهانتاب را برای پسرم عقد کرده بودم، ایشان را در خواب دیدم و گفتم: نظر شما در مورد این وصلت که انجام داده‌ایم چیست؟ که ایشان خوشحال شد و گفت: چه چیزی از این بهتر که دختر من را به عنوان عروس خود انتخاب کرده‌ای که از خواب بیدار شدم. خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی حاجیه حسین آبادیمتن کامل خاطره یک شب خواب دیدم که محمد باقر یک چادر شب را پر از برگ کرده و به منزل ما آورده است گفتم :چرا این همه برگ آورده ای گفت :اینها را آورده ام که شما راحت باشید و نیازی نداشته باشید که به صحرا بروید بعد هم رفت ولی هنوز چند متری نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:راستی من با شما کار دارم . گفتم:بگو چه کار داری .گفت:خواهش می کنم روسری سیاه را از سرت در بیاور و نا راحت نباش که از خواب بیدار شدم .<ref>[منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6033 سایت یاران رضا] ==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:6033 (1).jpg </refgallery>
==پانویس==
<references />
۹۹
ویرایش